
از شدت نگرانی تو شوکم. حس میکنم یه حجم گنده مدام از گلو به شکمم و از شکم به گلوم برمیگرده. هادی دستم رو میگیره و میگه :"نمیتونم بهت قول بدم همه چیز درست و عالی بشه، مثل قبلش. فقط میتونم احتمال بدم به اون بدی که تو نگرانشی نمیشه. اون همه احتمال ناگوار که یکجا تو کلت جمع شده نمیتونن با هم اتفاق بیفتن." و این که کسی حتی به دروغ هم نمیتونه این همه نگاتیویتی رو از وجودم دور کنه حال درونیم رو خراب تر می...
ادامه مطلب