خرید بک لینک

گیشا

-توتیواری هایی که باید بمانند-

آباد از خرابی ما ملک بی غمیست.

ایستاده‌ام کنار آب‌سرد‌کن دانشکده و به عددی که حالا با بطری من یکی زیاد شده نگاه می‌کنم. من و همکارانم دست در دست هم به اندازه بازیافت یک میلیون و سیصد و بیست و دو هزار و شانزده بطری پلاستیکی به کره زمین کمک کرده‌ایم. به همت و اتحادمان آفرین می‌گویم و جایی هم ته دل از ساده‌لوحی و غفلت و آسایش تصنعی‌مان تهوع ام می‌گیرد. به لطف ما و آب‌سردکن‌هایمان حالا احتمالا دنیا در پنجاه، صد سال آینده کمتر داغ می‌شود. و به لطف غفلتمان هم آدم و نسل‌های کمتری روزهای گرم‌تر زمین را می‌بینند. فکر می‌کنم در همین لحظاتی که در این ساختمان ایستاده‌ام و درِ بطری آب را می‌بندم، یک جنگی یک لنگه دنیا تمام می‌شود و آدم‌هایی که از تیر و تفنگ و خرابی‌اش جان سالم به در برده‌اند، برمی‌گردند خانه. دقیق تر اگر بگویم، در همین لحظات، اراده‌های بزرگ‌تر جنگی را تمام می‌کنند و حالا اجازه می‌دهند آدم‌ها برگردند شهرهایشان و خرابه خانه‌هایشان را پیدا کنند و گرد جنگ را از سر و صورت زندگیشان کنار بزنند و بنشینند به نظاره خاکستر رویاهایی که تک‌تک بافته بودند و یک‌ شبه در آتش خودخواهی عده دیگری سوخته و پنبه شده بودند. آدم ها حالا اجازه دارند برگردند خانه و سر صبر و فرصت عزادار از دست رفت داشته‌ها و مرگ عزیزانشان باشند. و همه اینها نشانه است. نشان اینکه یک روزی آخرین گلوله همه جنگ‌ها شلیک می‌شود، و وقتی بزرگ‌تر‌ها و قوی‌ترها سهم و سودشان را از نابودی دنیای ماها برداشتند، بالاخره پرچم‌ها را پایین ‌می‌آورند. چوب از زیر چادر جنگ‌های دیگر هم می‌کشند و مردم را با مصیبت بی‌‌جایی و بی‌‌کسی و ما را هم با سرخوردگی از توهم موثر بودن و حس تلخ انفعال و نظاره‌گریِ تام تنها می‌گذارند. توهم اینکه آخ و حرف و اعتراض‌های ما عاقبت جنگ‌ها را تمام کرده. و سرخوردگی از این حقیقت که در نهایت ما کوچکترین توانی در این معادله‌های بزرگ، در این جنگ و صلح‌های از پیش تعیین شده نبودیم. چه آنهایی از ما که پنبه از گوش وجدانشان کشیدند و فریاد زدند و چه آنهاییمان که برای در امان ماندن از تشوش ذهن و مراقبت از احساسات لطیفشان بی‌خبری را سپر روح کردند و در سکوت، تماشاگر زجر و حقارت آدم‌های دنیا شدند. تمام آنهاییمان که تلاش برای گذران زندگی را بهانه سکوت کردند و نفهمیدند تداوم آرامش و رفاه ما و بقای زندگی و نسل دیگری در یک الگوی مشابه گره خورده:‌ اسپکترامی از ظلم و بی‌عدالتی مطلق و خودخواهی و قدرت‌طلبی رهبرهایمان که از اشغال فیزیکی خاک و مرز یک مملکت غریبه تا سرکوب آدم‌های کشور خودمان و دریغ کردن حق زندگی عزتمندانه در وطنمان، طول و درازا دارد. همه ماهایی که در نهایت نفهمیدیم در صفحه‌های شطرنج بزرگترهایمان بازی می‌کنیم و مدام مات تصمیم‌های بزرگ و کوچکی می‌شویم که در پشت سر برایمان رقم می‌زنند. مات سرکوب و ناآبادی و خرابی و جنگ و مرگ. فقط صفحه بازیمان و رقیبمان و هنگامه مات شدنمان متفاوت است. باز هم ولی جنگ و مرگ صفحه کناری برایمان بی‌اهمیت است. تمام سرباز و غیرسربازی که از صفحه بازی زندگی پرت می‌شود بیرون برایمان بی‌اهمیت است تا جایی که سایه سنگینش بر سر خودمان چتر شود. انقدر فس و غافل از صداهای بلند و زورهای زیاد دنیا هستیم که یادمان رفته در این مرحله از بازی، مفهوم‌هایی مثل آشتی و صلح، صرفا مانیفست‌های پوچ و ماکت‌های بی‌ثباتی‌‌اند برای سرگرمی ما، که اساسشان به کمتر از مویی بسته‌ست. مایی که مراقبیم شهروندهای خوبی باشیم و عدد روی آب‌سردکن‌های اطرافمان را زیاد کنیم و ساده‌لوحانه از آتش‌بس‌های تصنعی و بازگشت مردم به ویرانه آبادی‌هایشان خوشحال می‌شویم و خوشبینانه به جاودانگی صلح دنیا فکر می‌کنیم. به بی‌فرجام‌ترین تلاش بشریت. به چیزی که دوست داریم به وسیله آن در تاریخ بمانیم و در آینده آنطور یادمان کنند. من و همکارانم و آدم‌های زیادی در اطرافم در خوشبختی و آسایش نسبی زندگی می‌کنیم. مدام آب می‌خوریم و نسبت به سلامت درونی و محیط‌‌ زیست نسل آگاهی هستیم. یک روز هم می‌میریم که امیدوارم از ذلت بی‌خبری و بی‌اهمیتی نسبت به خرابی و ناآبادی دنیای دیگران و حقارت و بی‌عزتی‌ آدم‌هایمان نباشد.

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 20:52

صفحه بندی