این نوشته رو مینویسم در ۱۷ فروردین ۱۴۰۵. یک ماه کمتر از نه سال عمر گیشا. در واپسای قطع و وصلی اینترنت ایران، ترس دارم سرور بلاگفا از کار بیفته یا از دسترسم خارج شه. آرشیو نوشته های کم ارزش همه روزهای پرخوشی و پردرد و پرفکر و پرمشغله. اون روزی که وبلاگم رو به عنوان هدیه از این دات آی آر کذایی آورده بودی روی دات کام و من طاقچه بالا گذاشتم که فروتنی و خاکی بودن و سادگیه که معنا میده به انشا و نوشتار، باید فکر همچین روزهای دوری رو میکردم.
----
در یک جمعی بودم این جمعه ای که گذشت با آدم هایی که حالا میدونم کمابیش هم فکر و هم نظرتریم در موضوعاتی که اولویت فکری ما ایرانی هاست این روزها. اول با تصور اون مناظرات پیشاسقوط ناکجا رفتم و امید کم. جمع امنی رو پیدا کردم به جاش که به جای نظریه پردازی های شوفری و کوچه بازاری، حرفی برای فکر کردن و شنیدن داره. از پیدا کردنش خوشحالم، چون گرچه در تمام زندگیم با آدم هایی متفاوت از خودم سر کردم از نظر ظاهری و رفتاری و فکری و عقیدتی، این بار برام سنگینه تظاهر به دوستی با کسانی که دغدغه متضادی دارند با این حس وطن پرستی جدیدی که در خودم پیدا کردم و تعلق ملی سنگینی که حالا لنگ و گیپور رو هم قاب روی دیوار میبینم. حس میکنم روح و قلبم نمیکشه مصاحبت های نمایشی و ماشینی این چنینی با ایرانی ها رو.
از جلسه جمعه، حرف و فکرهایی رو گلچین کردم که میدونم هر بار برگردم باز فکر و رفلکشن جدیدی برام دارن.
----
یک – در مورد آستانه درد صحبت کردیم. اینکه برای یک آستانه درد مشخص در همه آدم ها، نوع و میزان محرک ها میتونن به شدت متفاوت باشند. مثلا اگر فکر کنم جنگ و تبعاتش محرک غایت و نهایت دردیه که بتونم در خودم ببینم، محرک همین میزان درد برای یه ایتالیایی میتونه موضوعی مثل باخت تیم ملی ایتالیا و جا موندنش از جام جهانی باشه. پس آدم ها احتمالا میتونند آستانه درد مشابهی رو برای دلایل مختلف تجربه کنند – بعد با خودم فکر کردم به این جمله های انگیزشی که میگن وقتی حس میکنی دیگه نمیتونی دردی فرای چیزی که هست رو تحمل کنی یعنی هنوز خیلی دیگه جا داری، شاید منظور همینه. منی که خودم هم یک روز نهایت دردم شاید رد و قبولی تو یه امتحان ساده بوده باشه، کی تصور میکردم این آستانه به حدی بالا بره یا فشار بگیره که جنگی رو هم ببینیم و از رنجش نمرده باشم. پس اونجایی که حافظ میگه کجا دانند حال ما سبک بالان ساحل ها، من تاما اون ما نیستم و اون ایتالیاییه هم لزوما اون سبک بال نیست. بلکه به نسبت نوع و مقدار محرک درد، و میزان تجربمون، جامون عوض میشه.
دو – این انتظاری که برای همدردی داریم - expectations for a pre-existing solidarity, without thinking what did WE do for other campaigns for the indigenous communities, for the Palestinian movements, that gives us the RIGHT to expect something in return – بعد با خودم فکر کردم به این طلبکاری ذاتی فرهنگی ایرانی. اینکه آیا این موضوع انتظار اینجا هم از همون ریشه فرهنگی میاد یا حقیه که میتونیم مطالبه گرش باشیم چون اگر درخواست نشه میتونه رنج آدم های جنگ زده رو زیر سوال ببره. مثل همیشه سوالم اینه که من محقم، یا اجازه محق بودن دارم، یا توهم محق بودن دارم.
سه – (رفلکشن خودم نسبت به موضوع دو) – تو جوامع چندفرهنگی مثل اینجا آدم ها باید تمرین non-confrontational بودن بکنند که منافع کسی زیر پا نمونه و صلح و خوشی هم تو روابط پابرجا بمونه. تو این فرهنگ، تو با عمق کم ولی به وسعت زیادی با همه فرهنگ ها و جوامع در ارتباطی و همه چیز رو از رمضون تا هانوکا تا فطر تا کریسمس تا ایستر تا سال نوی چینی رو جشن میگیری و بابت هر نوع خدشه به آرامش دنیا هم متاسفی. یه بالانس به ظاهر سطحی که با لابی پول و قدرت از زیر شاید به هم بخوره ولی از رو همینطور متوازن میمونه. شاید تو چند سال اخیره که مطالبه گری تو این فرهنگ ها داره پررنگ تر میشه و فرهنگ سطحی لبخندآمیز غربی رو کمی عمق میده و سوق میده به درک بیشتر. والا مگر اینکه منافع شخصی خودت در میون باشه یا تجربه زیسته مشابهی داشته باشی، دلیلی نداره این چنین عمقی از همزادپنداری با همه آدم های اطرافت رو اولویت بدی. و خب این خیلی طبیعیه که آدم ها در عمق وجودشون کهکشان و زندگی های دوگانه و سه گانه و چندگانه دیگه ای منفصل از این جامعه داشته باشند. آیا قراره همه این آدم ها بتونند تو و مصیبت ها و عذاب و جهنمی که هر روز تجربش میکنی رو درک کنند یا کفش های تو رو بپوشند و راه برن؟ احتمالا نه. ولی ظرفیت انسانی و تاثیر این تجربه ها روی کیفیت کار و زندگی اجتماعی چی میشه؟ پس باید عین چاه ویل کند و کاوید و عمق گرفت فقط به تنهایی؟ عمق این چاه، باعث تنهایی و انزوای روانی بیشتر نیست؟
چهار – کانسپت رسالت، این بار برای مهاجر بدبخت - آیا تبلیغ و تبیین و روشنگری از مهاجرها انتظار میره؟ رسالت نانوشته ای دارند یا وظیفه ای روی دوششونه؟ - با خودم فکر میکنم این هم هم وزن همون صحبت همیشگی در مورد رسالت بار بودن هنر و وظیفه هنرمنده که با لیزا ته بحثش رو انگشت میکشیدیم هی. آیا آدم ها با هر تریبونی لازمه به دیگران بفهمونند عمق دنیایی که تو مورد سه در موردش صحبت کردم چقدره؟ لازمه بفهمونیم که ممکنه این دنیا شخصی و منحصر به من تنها نباشه اصلا و روزی گستره پیدا کنه به دنیای این آدم ها هم؟ بعد تازه اگر قبول هم بکنی که رسالتی داری، تا کجا بقیه حق دارند بابت ادا نکردنش انگشت تقصیر به سمتت بگیرند؟ تو این بحث رسالت در مقابل سکوت دوست دارم زیادتر فکر کنم. فکرهایی هم داشتم این چند شب که یادم نمیاد. برمیگردم و مینویسمشون. یادم هم باشه که شخصی سازیش نکنم.
پنج – (بیشتر به آدم ها نگاه و گوش میکردم و با خودم فکر می کردم) – به امثال فواد ایزدی و مرندی و اون استادی که به قول خودش بعد انقلاب از آمریکا اومده بود به ما تفسیر کتاب های مطهری درس بده، خیلی فکر میکنم. به دایره افراد دور و برم تو توییتر هم فکر میکنم. مخصوصا به اون دختره که فکرم باهاش نزدیکه ولی زیر پرچم جمهوری اسلامی رفته بود تظاهرات ضدجنگ. حرف آدم های این جمع رو هم میشنوم و به آدم هاش فکر میکنم. به اینکه ممکنه آینده من و یه سری آدم های ضدجنگ این جمع و اون دختره و آدم های توییتر برسه به ایزدی و مرندی شدن؟ اینکه انقدر از جنگ، زده بشیم، یه جور افراطی از غرب هم زده بشیم، و به حکومتی که این همه سال نماد تاریکی و شر بوده، دوباره سلمنا بگیم؟ همونطور که یک روز تمام این سران برای ما نماد شیطان بودند و حالا میگیم وای به نبودشون. یه روزی ممکنه برسه که ما از ترس تاریکی به سیاهی پناه بیاریم چون ازمون انتظار میره سمتی بگیریم و پاسخگوی داستان های زمان خودمون باشیم؟ یا روزی که این پرچم شاعرانه ضدجنگ بودن برای پوشوندن صورت گیج و منگ هممون کم بیاد. یا پروژه ایرانشهری دیگه کارساز نباشه. با نوروز و یلدا و بوته جقه نشه سر و ته داستان رو هم بیاریم. چه کار باید کرد اون روز؟ باید رام شد، یا به ظاهر رام شد و از درون سیستم جنگید؟ من خیلی میترسم از همه سرهای افراطی همه سمت ها. حتی از افراط در ضدجنگ بودن. اینکه همیشه میدونستم همچین نیروی شری جز با دخالت خارجی از پا در نمیاد و حالا که مانیفستش رو میبینم از وحشت تبعاتش پا پس بکشم و بفهمم که این ضدجنگ بودن شده اعتقادم و بعد شده شخصیتم و بعد نتونم حرف دیگه ای رو بشنوم. نکنه یک روز از وحشت جنگ و تنفر از تبعاتش پشت بکنم به هر چه هست و نیست، دگم ضدغرب بشم، مرندی و ایزدی بشم و از عالم رونده. این رو دوست داشتم از اون دختره هم میپرسیدم.
شش – و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است.
هفت – تا چنین هر چه مرا بود و توان نیز فزود
همه از آن تو شد ،چیست از آن تو که نیست!؟
هشت – آن قصر که با چرخ همی زد پهلو
بر درگه آن شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگرهاش فاختهای
بنشسته همی گفت که کوکو کوکو
نه – تا زُهْره و مَه در آسمان گشت پدید
بهتر ز میِ ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز میفروشان کایشان
به زآنچه فروشند چه خواهند خرید؟
----
ده – خارج این جمع این هفته به پنج تا کلمه خیلی فکر کردم. و میکنم. جمعیت – فردیت – عاملیت – مشروعیت – گسستگی. این آخری ولی دايما روی نوار زندگیم در حال پخشه. شبانه روز. این حس گسستگی از آدم های دنیا. هر آدمی رو که از پشت دوربین میبینم، با هر آدمی که توی کوچه و خیابون لبخندی رد و بدل میکنم، هر با هر آدمی که مفصلا صحبت میکنم، دایم در پس ذهنم میپرسم حالا مثلا مشکل تو چیه؟ دغدغه و مصیبت تو چیه؟ هر چیزی هم که باشه جنگ نیست. مرگ نیست. ویرانی هم نیست. هست؟ میدونمم که شاید باشه. ولی نمیدونم با این گسستگی و نقش قربانی بودن چه کار کنم. اون روز که رفته بودیم آدونیس بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس دورافتادگی داشتم با آدم ها. فکر میکردم ما چقدر موسیقی و فرهنگ و غذاها و رفتار و سکنات و ظواهر و تجربیاتمون شبیه همه. تا جایی که نیست. آقایی که همین الآن سر خریدن کالباس دودی و گوشتی باهام لاس میزنی پشت کانتر، کشور منه که داره داغون میشه. کشور منه که عین گاو پیشونی سفید سرتیتر هر خبرگزاری هاست. محله بچگی های منه که داره میریزه. خونه پدربزرگ منه که داره میلرزه. پدربزرگ منه که ممکنه بمیره. تو چی؟ ایستادی اینجا کالباست رو به من قالب کنی. حتی خود تو عزیز من. تویی که قلبمی. با هم فرهاد گوش میکنیم و فرامز اصلانی. وقتی برای من از توانایی های نظامی ایران و بلایی که سر حیفا و تلاویو اومده تعریف میکنی و فکر میکنی من قدر زیرساخت های نظامی کشورم رو نمیدونم و دست کم میگیرمشون، باز هم حس گسستگی دارم. فکر میکنم مملکت تو که نیست. باز تابستون برمیگری و باقلوا و کبابت رو میخوری. من چی؟ من حالا پنج شیش ساله باز نمیتونم برم. پام نمیکشه. دستم نمیره. گاهی حس میکنم تو هم از سیاره من نیستی. شاید هم کلا کسی از سیاره من نیست. ایرانی ها هم حتی هم سیاره ای من نیستند. با ایرانی ها هم حس گسست دارم. دوست ندارم خیلی تو چشم های کسی نگاه کنم. دوست ندارم خیلی مراوده کنم. نمیدونم برای چقدر. دلم جمع و روحم منقبض میشه از صحبت با آدمی که روزی دیدم درد جمعیت رو نداره. شاید هم حسادت میکنم به این فردیت نداشتنم در زندگی. نمیدونم. باری به هر جهت، در زندگی حالی به هر جهتم این روزها.
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان