خرید بک لینک

نتیجه میگیریم که بعد از 1ت ناگهان در هیچ کتگوریای نمیگنجی، اگر با یک ایدئولوژی شل و ول ولی حاضر و قابل لمس هجرت کرده باشی. سختتر از همیشه میشه، اگر دوست نداشته باشی مدام زیرنویس بذاری برای عملکرد و باورهات، و اگر نخوای نماینده طیفی باشی که ظاهراً یا دروناً شبیه تو هستند. حقیقت موضوع اینه که این بکگراند و باور ذهنی در تمام دوران زندگی باعث شده یک پات اینور جوی آب باشه و یک پا هم، اون سمت. جوری که هیچوقت نتونستی جفتپا بایستی. بعد از مهاجرت این جوی، گشادتر میشه. تو هم بالطبع باید گشادتر راه بری. تو حالا نه خیلی خیلی معتقدی نه خیلی خیلی نامعتقد. نه خیلی خیلی مسلمونی نه خیلی خیلی بیمذهب. نه خیلی خیلی مطلعی از منطق پشت باورهات و نه خیلی خیلی پرتی از همه چیز. نه خیلی خیلی ایرانی هستی و نه خیلی خیلی غیرایرانی. نه خیلی خیلی ناسیونالیستی و نه خیلی خیلی رها از اخبار. نه خیلی خیلی تو بند اخلاقیات غربی هستی و نه خیلی خیلی گیر رفتارهای ایرانیت. نه خیلی خیلی اپنمایندی و نه خیلی خیلی محدود به استیگماهای معمول. نه میتونی تعارف کردن رو بگذاری کنار و نه منطق پشت پاسخ های معمول رو. نه یک پارتنر بی باور و هیچچیز برات مناسبه و نه یک فرد سفت و محکم. نه انقدر خوبی که تو جامعه مسلمونها به عنوان یک فرد معتقد پذیرفته بشی و نه انقدر رهایی که تو جامعه آزادهها استقبال خاصی ازت صورت بگیره. از هیچکدومشون هیچ "آفرین"ای نمیگیری و انگار که به هر دوشون هم یک توضیح مفصل بدهکاری. عین ملات بین لایههای آجری دیوار، همیشه اون "لا" گیری و تحت فشار. یک توناژ همیشه خاکستری میشی تو طیف وسیع رنگهای رو پالت. آویزهای شالت تا ابد میخ شدن به اون ژنوم ایرانی، به اون ارزشهای خانوادگی، به اون باورهای اجتماعی، به اون فرهنگی که توش بزرگ شدی و آموزههایی که بابت یادگیری و تمرینشون تشویق شدی، و زمان میگیره گره یکی یکی این آویزها رو باز کردن از دور این پایه های بلند و محکم. اگر که بتونی، و اگر لازم باشه. یک چیز نصف نصفی. و چارهای نداری جز قبول شرایط. راهی نیست جز کش اومدن و منقبض شدن. راستش من فکر میکنم بعد از مهاجرت تو نه در جامعه خودت، نه در گروه های قبلی خودت پذیرفتهای و نه در جامعه و گروه های جدید. واتیکان کوچیکی هستی واسه خودت تو ایتالیای وسیع دنیا.

سختی داستان ولی جاییه که در مقام "پاسخگویی" قرار میگیری. وقتی باید "توضیح" بدی و جمعی رو "قانع" کنی، وقتی هنوز خودت هم پی انتهای کلاف سردرگم زندگیت هستی. اگر قبل تر باید ترکیب "اعتقاد و حجاب و دوست پسر" رو برای جمعی که با باورهای طیف فکری تو آشنایی دارند، توجیح میکردی، حالا باید برای جمعی که چیز زیادی از تو نمیدونند، توضیح بدی که چرا دیت چیز پذیرفته شدهای هستش و اینتیمِسی بعدش، نه. یا چرا انقدر معتقد هستی که روسری سر کنی ولی انقدر معتقد نیستی که "کامل" روسری سر کنی. چرا نماز میخونی ولی چرا بلوزت کوتاهه. چرا انقدری ایرانی هستی که از پنجاه فرسخی پرچم دو در سه سانت مملکتتو رو سردر فلان رستوران تشخیص بدی، ولی انقدری ایرانی نیستی که بدونی قورمهسبزی شمبلیله داره یا نه. چرا با دیدن عکس حافظیه برق از سهفازت میپره از ذوق ولی چرا دلیل اسلام لیبرال ایرانیها رو نمیدونی. برای من معاشرت با ایرانیهای حاضر همیشه سختتر بوده. من هیچوقت بابت صحبت در مورد نمازخونه دانشگاه با دوست های غیرایرانی، مشکلی نداشتم. چند بار شد که این عزیزِ مهربون با اون کت و شلوار چهارخونه طوسی بیرون در منتظر من ایستاد، مثل یه امر کاملاً پذیرفتهشده، در حالیکه دوستهای ایرانی، بابت نماز خوندن من رو مسخره کردند؟ صحبت در مورد اعراب و ایرانیها هم جای خود داره. نژادپرستی در جامعه غربی پذیرفتنی نیست، ولی ما از عربها بدمون میاد. نفرتی که فرای مرزها میره. با ما سوار هواپیما میشه، با ما از هواپیما پیاده میشه. و با ما میاد داخل خونه جدیدمون. معاشرت با ایرانیها، عموماً انزوای بیشتری داره برای من.

یکبار در جمع دوستهای غیرایرانی بحث کردیم در مورد اینکه آیا ما نماینده ملیت و باورمون هستیم؟ در حقیقت دوست داشتم بدونم که آیا در ذهنشون، من "اسلام" ام؟ من "ایران"ام؟ من راوی احکام یا تاثیر حمله اعراب بر فرهنگ ایرانی ام؟ دوست داشتم نشون بدم که من بیلبورد باورهای غالب خاورمیانه نیستم تو این شهر. من موزه هنرهای معاصر و تجسمی و غیرتجسمی ایران هم نیستم. که اصلا ترکیب ملی مذهبی خوبی نیستم تو مملکت خودم هم. نشد ولی. در حضور این دوست  زیبا، این اینسایکلوپدیای متحرک، به این نتیجه رسیدیم که خواهی نخواهی بیلبوردی. موزه ای. در جمعی که از هر صد نفر یک نفر ایرانی هست و از هر دویست نفر یک نفر اهل تایوان و مراکش و اکراین و قص علی هذا، ذهن آدمی چارهای نداره جز دو دستی چسبیدن به همین مصادیق موجود. باگ های همیشگی بشریت.

من هنوز هم درک درستی از مهاجرت ندارم. تا سالها بعد از اینکه ایران رو "ترک" کردیم، در 1 کودکی و نوجوانی، فکر میکردم تا وقتی تابعیت دومی نداشته باشی "مهاجر" نیستی و لایق فعل "مهاجرت" هم. فکر میکردم برگشت دوباره به ممکلت (یا چیزی که بعدها بهعنوان مهاجرت معکوس شناختمش)، باعث خدشهدار شدن "مهاجرت" میشه؛ این مجسمه شیشهای دکوری. هر طور که هست ولی، هر معیاری که داره برای کوآلیفای شدن، فکر میکنم مهاجرت آدمهای کمتر-رها و کمتر-آزاد رو تنها میکنه، ولی با یک توضیح منطقیتر. به عنوان یک ایده غیرمحبوب، باور دارم هیچ چیز بیشتر از اون پیکانی که انتهاش در دست جامعه عصبانی از ایدئولوژی مضحک حکومتی ایران و نوکش به سمت آدمهای مشابه آدمهای مضحک حکومتیه، ما خاکستریها رو تنهاتر نمیکنه. غمگینکنندست اینکه نه طرفدار طیف به شدت معتقد و بسجی جامعه باشی و نه مورد قبول طیف اپن اجتماع. هر دو گروه تو رو از خودشون برونند و تو بابت پذیرفته شدن، مدام و 'هی' تلاش کنی. مهاجرت و معاشرت با آدمهایی که ذهنیت خاصی از پیچیدگیهای اجتماعی تو ندارند، فقط باعث میشه این تنهایی، منطقیتر جلوه کنه. تلاش و انرژیای که گذاشته میشه، افیشنتتر باشه. تو حداقل فکر میکنی بابت تفاوتهای بیشتری باید توضیح بدی و افرادی رو قانع کنی که از سر خشم، با تو مخالفت نمیکنند.

ما خاکستریهای مهاجر 1 از کتگوریهای 1 عالم.

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 4:30

صفحه بندی