
اون روز که عینکم خراب بود دست تعمیرکار، بی نهایت دید زیباتری از جهان اطرافم دریافت میکردم. فک کن دنیایی از لکه های نور، چاق و لاغر، با کت شلوار یا مثلا روسری، که اینور و اونور میرفتن یا نورایی که مثلا وسط چهارراه چشمک میزدن یا هی رنگ به رنگ عوض میشدن، قیامتیه واسه خودش، محشریه که نگم واست!دیگه ازون به بعد فقط وقتی عینکو میزنم که بخوام اسم ایستگاهی رو چک کنم یا از فردی سوالی بپرسم یا مثلا گم...
ادامه مطلب