آخرشم بیخیال شد. با صدای نکره فریاد برآورد که "ولم کنین بابا عنترا دلتون خوشه، با کیا شدیم فلان میلیون نفر" (رقم دقیقی از جمعیت اون زمان در دس نیست). مع هذا، دور خودش یه حصار کشید و مثِ یه جنین جمع شد توش و کسیو را نداد داخل و ارتباطش با این دنیای پوکیده رو در حد همون بند ناف کم کرد. بهش گفتن این یارو افسردس ، سوشیال نیست، پیپِلی نیست. ولی اون ابله تخس یه دنده تصمیم خودشو گرفته بود.
تراژیکه و اشک دربیار و هندی/ ایرانی، ولی اون بیخیال شده بود.
شعارش همواره یه عبارت بود که خوب اوایل اصلا فحش محسوب نمیشد و کارکردش در حد همون "برو رد کارت تا کف گرگیو نخوابوندم وسط فکت" بود. بعدها که حتی حال نداش دهنشو وا کنه برا ادا کردن اون چس کلمه، یه انگشتی رو به عنوان نماد انتخاب کرد که ینی داداش باهات حال نمیکنم پاشو برو رد کارت مرگ من. و فی الواقع این در مفهوم و تفسیر، اصلا بد نبود (اختلاف سر این موضوع زیاده بین علما).
این مرحله یه ثبت یه فورمول جدید توسط ابله داستان انجامید که باعث رواج یه رویی بین مردم میشد؛ منتها قبولش نکردن و باد هوا شد و زدن تو دوق طرف و قیامتی شد کبری. فورموله میگف بهتره یه گَندولورو از زندگیت حذف کنی تا خودتو مجبور به وقت گذروندن باهاش کنی و مدام تو دلت خودش و فک و فامیلشو مورد عنایت قرار بدی به این هوا که شاید یه روزی جایی کارت گیرش بیفته و چش تو چش شین. اسمش شد فورمول "حذف به قرینه تحمل."
منتها اون فلان میلیون آدم همواره و بی انقطاع فِک میکردن فکرای این یارو ابلهه رو هیچ جوره نمیگیرن و مدام غر میزدن که گندشو دراوردی بابا بسه پاشو این بند و بساطتو یه جا دیگه پهن کن تا کتلتت نکردیم وسط شهر. خیلی طبیعیه که مردم از یه ابله آن سوشیال که همرنگ مردم دانا نمیشد خوششون نمیومد. اوضاع بدی بود. پر از سانسور و خضعول. کم کم شعار و نماد ابلهه رو به عنوان یه فُش آبدار پدر مادر دار استفاده کردن و مثل سند بیس سی اونو به بدترین شکل ممکن به زبان های دیگه ترجمه کردن و کلی استغفرالله بالا انداختن پُش بندش.
این یارو در زمان خودش تنها موند البته. تاریخ میگه احتمالا تنها مُرده یه گوشه و دانایان شهر خاکسترشو دادن کوسه ها بخورن که بذر امید های واهی در دل مردم همچنان رشد کنه و اوسکولیت های اندوخته در جان و دلشون خیلی راحت از حالت بالقوه به بالفعل دران و خرگیاه درونشون همچنان بهار به بهار جفتک بپرونه و سال به سال الاغیتش بره بالاتر.
منتهاتو آیندش که چیزی شبیه امروز الانه قدر این یارو رو فهمیدن. کسی که کار به کار کسی نداشته و فروغ جان در وصفش گفته این هر چی به بقیه کار نداشته بقیه لهش میکردن داغون. بعدش که تعدادی ازین داناها و ریش سفیدا تار و مار شدن، طرفدارای این یارو تازه سردراوردن و ازینحای داستان قرار شد بهش نگیم ابله.
روی پیشونی بیشتر طرفدارا سایه ای از جمله "بیشین بینیم باو حال نداریم " دیده میشد. اونا به مذهب "حذف به قرینه تحمل" ایمان داشتن و مقتدرانه به اون عمل میکردن. خیلی ازین حال ندارا خوننده شدن و خیلیام شاعر و نویسنده و راننده کامیون و و خلبان و بدین وسیله صدای بیخیالیشونو به گوش جهانیان رسوندن. مثلا یکیشون که خواسته ناخواسته به این مکتب فکری پیوسته بوده میگه "چو تخته پاره بر موج رها، ول، بیخیال من، ف... ببخشید، فلان دنیا" یا مثلا یه جنس مذکز دیگه میگه پاتو کن تو جوب آبو ببین، این زندگی چیزیم مثل این آب میگذره، تو فقط بینیش گذرشو بیبین. چی کار یه کار دنیا داری"
الوعده وفا دیگه. بالاخره حق پیروز میشه. خوبای داستان مجری شهر شدن، مقبره بارگا ساختن برا خاکستر کوسه خورده، و هر سال تنها یک روزو به باخیالی گذروندن. داداشیا هر روز بیشتر از فردا شعارشونو گسترش دادن و از مردم خواستن کمی باحال تر رفتار کنن و این زندگیو یه کمی پایین بگیرن و شل کنن و بذارن همچی بگذره که به قول بیگ آقای رض آخرش جا همه تو خاکه حالا کی بالاتره. والا به خدا.
فلان رو به منزله یک فحش نبینیم. فلان یک رسم است و یک ایدیولوژیست و یه چیز خیلی باحالیه که نمیدونی.
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان