آباد از خرابی ما ملک بی غمیست. - تاریخ: 1405/4/18 ساعت: 20:52
گیشا-توتیواری هایی که باید بمانند-آباد از خرابی ما ملک بی غمیست.ایستاده‌ام کنار آب‌سرد‌کن دانشکده و به عددی که حالا با بطری من یکی زیاد شده نگاه می‌کنم. من و همکارانم دست در دست هم به اندازه بازیافت یک میلیون و سیصد و بیست و دو هزار و شانزده بطری پلاستیکی به کره زمین کمک کرده‌ایم. به همت و اتحادمان ...
آنجا که خانه مان است - از ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۴ - تاریخ: 1405/4/18 ساعت: 20:52
گیشا-توتیواری هایی که باید بمانند-آنجا که خانه مان است - از ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۴نوشته پایین رو امروز اتفاقی در آرشیو نوشته های موقت ۱۴۰۱ پیدا کردم. بعدها در مورد تفاوت های درونیم تو این چهار سال مینویسم. خیلی جالبه که قریب به ۹۹٪‌ اتفاق ها و داستان ها ولی ماجرای همین روزها هم هست:--------روایت یک:ساختمان در...
گسستگی - تاریخ: 1405/4/18 ساعت: 20:52
گیشا-توتیواری هایی که باید بمانند-گسستگیاین نوشته رو مینویسم در ۱۷ فروردین ۱۴۰۵. یک ماه کمتر از نه سال عمر گیشا. در واپسای قطع و وصلی اینترنت ایران، ترس دارم سرور بلاگفا از کار بیفته یا از دسترسم خارج شه. آرشیو نوشته های کم ارزش همه روزهای پرخوشی و پردرد و پرفکر و پرمشغله. اون روزی که وبلاگم رو به ع...
تموم شد. - تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 14:49
این آخرین نوشتهای هست که با سیستم دفترم یادداشت میکنم، قبل از اینکه پسوردها رو پاک کنم و پنجره رو ببندم و درب اتاق رو قفل کنم و کلید رو بگذارم توی جعبه قرمز جلوی در. با کیبوردی که حروف فرانسه روی دکمههاش حک شده و بعد شش ماه، معادل فارسی و انگلیسیشون رو از بر شدم. پایین اسکرین، یک شیشه لاک صورتی هست ...
"من بی تو سرگردان، من بی تو حیرانم ... شرحی ز گیسویت، حال پریشانم" - تاریخ: 1401/11/18 ساعت: 12:34
صبح، نشسته بودم لباس های کثیف را براساس رنگ و طرح، آماده لاندری شب میکردم و همزمان هم سعی میکردم ذهنم را روی کلمات سخنرانی پر از نویز گوشی متمرکز نگه دارم. تنها سخرانی بدون مطالب سیاسی؛ صدای آقای دولابی که همیشه خدا فهمیدن کلماتشان برایم سخت بود، به خاطر تن صدا و کیفیت ضبط. دقیقه نه یک بار دیگر زدم ...
"آنجا که خانه مان است" - تاریخ: 1401/10/25 ساعت: 17:18
[unable to retrieve full-text content]یک - قرار بود شب بمانم خانه دوست یکی از دوستانم که شب سال نوی قبل در خانه همان دوست دیده بودمش. که فردایش ساعت یازده بروم سر قرار و دوازده هم بروم ایستگاه اتوبوس. داستان روز اولی که رسیده بودم فرانسه. قبل از اینکه در پاریس جاگیر شوم، یک بار دیگر هم یک روزه سفر ک...
ما خاکستریهای مهاجر خارج از کتگوریهای تیپیکال عالم. - تاریخ: 1401/4/2 ساعت: 4:30
نتیجه میگیریم که بعد از مهاجرت ناگهان در هیچ کتگوریای نمیگنجی، اگر با یک ایدئولوژی شل و ول ولی حاضر و قابل لمس هجرت کرده باشی. سختتر از همیشه میشه، اگر دوست نداشته باشی مدام زیرنویس بذاری برای عملکرد و باورهات، و اگر نخوای نماینده طیفی باشی که ظاهراً یا دروناً شبیه تو هستند. حقیقت موضوع اینه که این ...
ما آزمودهایم بزرگانِ شهر را، از مِهترش پناه میاور به کِهترش... - تاریخ: 1401/4/2 ساعت: 4:30
اِل، دستیار یکی از استادتمامهای دانشگاه پارسالم بود. پزشک عمومیای که بعدتر وارد حیطه ریسرچ شد تا ببیند آکادمیا چه شکلیست (بعدتر که صمیمیتر شدیم، علناً اعلام کرد که هیچ عن خاصی خیرات نمیکنند آنجا بهنظرش و حالا باز ما بچه مچهها خوشمان میآید از وجهات متفاوتش، بحث دیگریست). اِل هم مثل بقیه دستیارها و اس...
ماهی و گربه - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 10:38
از ون پیاده شده ایم و مسیر سرازیری را برای خودمان یورتمه میرویم. نمیدانم چه چیزی ما را به هم وصل کرده. یک رشته نامریی که گرچه از بیرون محکم و زیبا به نظر میرسد، در درون، عینهو رشته های تار عنکبوت نازک است و با یک فوت و تکان دست پاره میشود. سکوت است بینمان. آن دست خیابان انگار که یک ماشینی ترمز کند ی...
گشنگان را چو طلب ببود و قوت نبود... - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 10:38
بار الها، ممنون از دعوت شما. ما گرچه هنوز به فهم و شعور مهمانی معنوی که گرسنه بروی و گرسنه تر برگردی نرسیده ایم ولی متشکریم که امسال هم اسم ما را از لیست مهمان ها خط نزدید. در این ماه عزیز، عاجزانه از شما خواهشمندم بر سفره رحمان و کرمتان که مینشینیم، من یکی را شخصا با ریش بلند و انگشتر عقیق و دُر و ...
برای سه سالگی گیشا - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 10:38
گیشای عزیز؛ تولد سه سالگیت مبارک. اردیبهشت 96 که به دنیا آمدی، روزهای پایدار و خوبی نبودند. از بیرون و دور و آینده البته اگر نگاه کنی، مایه برکت سال های بعدش احتمالا همان ماه های 96 بوده باشند، در آن زمان و کانتکست ولی تنها چیزی که حس نمیشد، برکت بود. شما را در روز های ناخوشایند بهار در دامن بلاگفا ...
یا حبیب قلوب...نا. - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 14:42
سال دو هزار و خیلی پیش بود. تازه رفته بودیم نیوکاسل و من یک چیزی حدود ده یازده سالم بود. یکی از خانم های حسینیه در مورد نماز شب لیله الرغائب به مادر گفته بود. از فضائل و روایاتش. آخرش اضافه کرده بود ک
آرامش. - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 14:42
سوره هود:xa01. وَلَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنَاهَا مِنْهُ إِنَّهُ لَيَئُوسٌ كَفُورٌ -xa0وَلَئِنْ أَذَقْنَاهُ نَعْمَاءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّيِّ
پراید هاچ بک سفید کره ای مدل هفتاد و شش - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 14:42
یک جایی از رزومه زندگی ام نوشته ام که نوزده تا بیست و یک سالگی امxa0را تصویرگر کتاب بودم. ولی هیچ جایش اشاره نکردم چرا. نگفتم چون پولش خوب بود که نسبت به زحمتش نبود. نگفتم چون رشته ام بود که اصلا نبود.
وفا کنیم و ملامت کنیم و ... خوش باشیم... - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 14:42
29 اسفند 1398- 1 فروردین 1399ساعت ده صبح حاجی فیروز آکاردئون به دست، پایین پنجره اتاقxa0"آقامون جنتلمنه" میخواند. که حالا هر چه باشد این نوازنده های خیابانی، از دور،xa0xa0به نوبه خودشان مدافع سلامت روح بودن
أنّا تعلمنا البكاء بلا دموع - تاریخ: 1398/11/23 ساعت: 1:01
.سکوت کردم. فکرم را از پنجاه جهت متفاوت پرت کردم تا بتوانم تاثیر داستان را در ذهنم کم کنم. بتوانم تراژدی داستان را کمی محو تر جلوه بدهم. بتوانم خودم را که بیش از حد در جایگاه آن یکی زینبِ روز های خیلی
برای بیست و دو سالگی - تاریخ: 1398/11/23 ساعت: 1:01
برف آمده. از اول هفته. روز تولد من قدری نشسته که ماشین حرکت نمیکند. از اینترپرایز جی ام سی غول سون سیتر را اجاره کرده ایم. نشسته بودیم در یکی از گران ترین ماشین هایی که روز های عادی هفته نگاهش هم نمیک
30 دی ماه 1398 - تاریخ: 1398/11/23 ساعت: 1:01
از شب تولدت این به یادگار بمونه که دیشب با هم بحثمون شد. تو و مامان. بعد من که طاقت دعوا ندارم با تو بحثم شد که صدات رو بیاری پایین. پس بعدش من و تو. بعد من و تو و مامان. و در نهایت تو و مامان.xa0 مامان
از درون خسته یاریم و برون رسته یار! - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:00
از برون خسته یاریم و درون رسته یارلاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم
باشد که دلداری "کنید"... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:30
برای شخصی مانند من که کمترین میزان تبحر در دلداری, دادن را هم ندارد، بزرگترین لطف به دیگران، القای متواضعانه و تدریجی حقیقت است. بی هیچ منطقی صرف اینکه بگویی فلان ماجرا اتفاق افتادهxa0 و در همین لحظه ایxa0