.سکوت کردم. فکرم را از پنجاه جهت متفاوت پرت کردم تا بتوانم تاثیر داستان را در ذهنم کم کنم. بتوانم تراژدی داستان را کمی محو تر جلوه بدهم. بتوانم خودم را که بیش از حد در جایگاه آن یکی زینبِ روز های خیلی دور مدرسه فرو رفته است، بیرون بکشم و بدانم من گرچه زینبم، فامیلیم و مقصدم و سرنوشتم قرار نیست یکی باشد با همانیکه در سقوط پرواز امروز پرونده اش بسته شد. که حالا میخواسته همسن بوده باشد یا هممدرسه ای بوده باشد یا کانادا زندگی کرده باشد، باز هم من نیست. طول کشید تا فکرم را بکشم بیرون از اینکه زینبِ داخل پرواز لحظه ای که فهمیده هواپیما آتش گرفته بدون مادر و پدرش، چه حالی داشته. به چه چیزی فکر میکرده. غبطه چه چیزی را میخورده. به این فکر نکنم که تنها مردن چقدر سخت است. چقدر چقدر چقدر بد است. باور اینکه پرونده زندگیت سر ۲۲ سالگی بسته شود سخت است.
فوبیای تمام زندگی من بوده مردن در سقوط هواپیما. مردن با درد از هر نوع که بوده باشد وحشت تمام دوران من بوده. افتادن جلوی مترو. خفه شدن. سوختن. سقوط. بعد از آن فرود یکهویی پرواز انگلیس که حتی قابل مقایسه با چیزی که بتوان سقوط نامیدش هم نبود، بعد اینکه دیدم مامان من و طه را با دو دستش نگه داشته و آیتالکرسی میخواند، دیگر نتوانستم راحت سوار هواپیما شوم. هر نگاه از بالا به زمین و دیدن ابر ها یادم میآورد که این پرنده فلزی بیریخت به هیچ ریسمانی بند نیست. که هر لحظه که دلش بخواهد، هر لحظه که فرمان از دست آن کاپیتان خوش قد و بالا در رود میتوانیم با ماتحت پرت شویم ته دریا یا روی زمین. میتوانیم روی هوا منفجر شویم یا از ترس سکته کنیم یا سقوط کنیم روی زمین و تکه تکه شویم یا درون اقیانوس گم شویم تا کوسه ها بخورندمان. این هواپیمای الکی به هیچ جا غیر از دست خدا بند نیست. همیشه هم گفته ام به خودش که هر وقت عشقت کشید من را از گیس هایم بگیر پرت کن ته ته جهنمت. ولی داستانم را خوب تمام کن. بدون کثیف بازی و پایان باز.
با تمام الکیخوش بودن و پوستکلفتی ظاهری که از خودم نشان میدهم، چند روز است پشت سر هم خواب جنگ و آوارگی میبینم. خواب تخریب و مرگ میبینم. حتی از دیدن مستند آواره های سوریه هم مشوش میشوم. به هم میریزم. از شنیدن خبر بمبباران و پرتاب موشک. مثل یک طفل ضعیف اینجا آماده نشسته ام تا با کوچکترین تحرکی بزنم زیر گریه. که کاش بتوانم گریه کنم. این چشم های ضعیف و مزخرفم کاش چند چکه ببارند. مثل یک پیرزن لب گور حاضرم خنثی ترین اخبار عالم را به غمناک ترین تراژدی های تمام عالم تبدیل کنم. خاکشان کنم و مشت مشت بریزم بر سرم.
ذهنم به خودی خود درگیر تمام این زندگی است که باید با طرح بیمارستان بهمن ماه هم جور درآید و شنیدن داستان زینب حالم را دگرگون کرده. این موجود ضعیف و احساسی برایم غریبه است، به شدت هم نفرت انگیز است و ترحمبار. دلم میخواهد گریه کنم. شاید از بار ذهنیم کم شود. مثل همیشه، نمیتوانم. دلم میخواهد باور کنم همه اتفاق های بد عالم قرار نیست یکجا سر من و خانواده ام خالی شود. دوست دارم فکر کنم که ۲۴ دی دفاع میکنم و ۵ بهمن پروپوزالم را تحویل میدهم و تا ۳۰ بهمن کارآموزیم را تمام میکنم و بعدش یک بوسه میکارم بر پیشانی این زندگی، میسپارمش دست پدر و مادرش و میروم سفر. میروم یک جای خیلی خیلی دور که لازم نیست کتاب هایم را سر وقت ترجمه کنم و ساعت بزنم و زبان بخوانم و اپلای کنم و مقاله ام را بنویسم و سابمیت کنم و مدام پاسخگوی هفتاد نفر باشم. دوست دارم همه چیز را بگذارم اینجا و گورم را گم کنم ته جنگل. بالای کوه. ته بیابان. انقدر انقدر انقدر راه بروم که جان از پاهایم درآید. دور دور دور. دوست دارم از ذهنم برود زینب را. حالش را. کارش را. زندگیش را. کاش اسمش زینب نبود حداقل.
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان