29 اسفند 1398- 1 فروردین 1399
ساعت ده صبح حاجی فیروز آکاردئون به دست، پایین پنجره اتاق "آقامون جنتلمنه" میخواند. که حالا هر چه باشد این نوازنده های خیابانی، از دور، به نوبه خودشان مدافع سلامت روح بودند این روز ها. چنین موسیقی دیسِنت و مزخرفی را جسم هنوز خسته من در صبح آخرین روز سال تاب نمیاورد.
روسری صورتی و مانتوی وفادار آبی رنگ بر تن، در صف نان سنگکی یک دانه ای ایستاده ام. "پنج تومنی" نمیزدند، "سه تومنی" گرفتم به جایش. همان مسیر نانوایی تا خانه، نان بیچاره از شش جهت تکه تکه میشود. تکه های به شدت نامساوی. همزمان میخواهم حواسم باشد دستکشم به نان نگیرد. صبحانه میخوریم. برای امروز برنامه ها داشتم ولی به جایش تصمیم میگیریم آخرین روز اسفند را مثل یک علاف بی سر و پا باشم. دور خودم میگردم. بی هدف. حتی دوست ندارم موهایم را شانه کنم. فایل های ترجمه را میفرستم برای مسئولش که بیشتر از این برگردنم نباشد داستانش. زودپز خراب میشود . نهار را نمیپزاند. مامان به جایش سریع میرود سراغ استانبولی و برنج سفید با تن ماهی. بابا مثل آدم های صاحب عزا ایستاده بالا سر قابلمه و از این سیر نزولی در تصمیم شکم، خودخوری میکند. مامان میگوید "موهات رو شونه کن لااقل! اینطوری میخوای جلو شوهرت راه بری؟!" من ولی سرخوشانه میخندم و با نگاه به بابایی که کنارم ایستاده شیر میشوم، یکی دو تا سیب زمینی داغ میچپابم در دهانم و رو به بابا میگویم "برای اینکه مامان متوجه نشه باید با دهان باز بجوی که صدا نده". با هم میخندیم. بعد هم رو به مامان میگویم "مهم اخلاقه. بعدم وقتی بابام اینجا هم موآمو و هم اخلاقمو دوست داره کجا برم بهتر؟". بعد هم عینهو آدم های ننر سعی میکنم خودم را با آن موهای آشفته و پیژامه به شدت مزخرفم بچپانم در آغوشش و محبت و حمایت بگیرم از بابایی که درگیر جدا کردن سیب زمینی های بیشتر سرخ شده است.
ساعت 12 شب است. بابا چای خورده و چهار نفری با دستکش و اسپری آب وایتکس نشسته ایم داخل ماشین. عینهو خانواده شگفتانگیزان. قرار شده شب عیدی را از دور فقط تماشا کنیم. دور دور. از تجریش به هفت تیر و سرچشمه و مولوی. بابا این کار را سالی چند بار انجام میدهد. انگار که سفر علمی باشد از محله خودمان به جایی که عید و عزایش برای فقیر و بی پول و معتاد و محتاجش فرقی با هم ندارند. از همان داخل ماشین و از دست فروش کنار میدان سنبل میخرد. سرچشمه شبیه میدان تیربار شده از فرط خون و کله ماهی که افتاده اینور آنور. ماهی و تنگ و سبزه ها را هم از دخترکی که با خانواده اش سه تایی گوشه مولوی بساط کرده اند میگیریم. میرود سمت اعدام. کل حرفش این است که همه معتاد ها و همه فقیر ها از اول اینطور نبودند. کل حرفش این است که آدم را از آسایش همیشگی اش خجالت زده کند و بفهماند همه مثل ما نمیتوانند شب عید ماهی سفید داشته باشند با لباس نو، یادمان بیاورد که زندگی ما هم از اولش این شکلی که الآن هست، نبوده. یادمان بیاورد زندگی یک روی دیگر هم دارد. این شهر، یک روی دیگر هم دارد و نباید گول خوشی و خندانی های بالا دستش را خورد. دست فروش های میدان ولیعصر رفته اند دو خیابان پایین تر، در چهار راه های فرعی. نوچ نوچ میکنیم و سر تکان میدهیم. بابا از بساط سر تجریش سماق و سیر میگیرد. باز هم سنبل میگیرد از مردی که نصف کامیونش شش هفت ساعت مانده به سال تحویل پر از گل است هنوز. از معتاد سر میدان هم یواش دستمال جیبی میگیرد. خودم یواش میبینم. نگفته میدانیم خوشی ای که این دست فروش ها رویش حساب کرده بودند، یک ماه نمیشود که خودشان و خانوادشان را به عزا میکشاند با این وضع اقتصاد. دست های خالیشان تو ذوق میزند. ساعت چهار است که میرسیم خانه. تا پنج ماهی پاک میکنیم و سفره میچینیم و با اسپری وایتکس خودمان را خفه میکنیم. قرار است بعد اذان تا تحویل سال چرت بزنیم به جایش ولی ساعت 1 ظهر فردایش بیدار میشویم و نمیدانیم سال را چه کسی تحویل داده و تحویل گرفته. موهایمان را عروسکی شانه میزنیم و پیام عید مبارک میفرستیم برای این و آن و بابا با آشناهایی که برای تبریک زنگ زده و قصد قطع کردن تلفن را ندارند، صحبت میکند. بعد از چند وقت طولانی دامن پوشیده ام و فکر کرده ام چقدر دور شده ام از این فضا. ساعت سه و نیم صبحانه میخوریم. مثل هر سال مینشینیم و مرور میکنیم نوروز سال های گذشته را. پارسال مشهد را. پیارسال تورنتو را. سال قبلش را و سال قبل ترش را. ساعت 6 شام میخوریم. پدربزرگ میاید دیدن ما. نمیگذارد ببوسیمش. دلم این روز ها از همه بیشتر شور یک وقت نبودن عزیزانم را میزند. زیاد. زیاد. عیدی میگیریم. عیدی میدهیم. خوشحالیم. عید مگر غیر از این است؟ تا سال دیگر کجا باشیم. تا سال دیگر کجا باشیم.
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان