خرید بک لینک

گیشا

-توتیواری هایی که باید بمانند-

آنجا که خانه مان است - از ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۴

نوشته پایین رو امروز اتفاقی در آرشیو نوشته های موقت ۱۴۰۱ پیدا کردم. بعدها در مورد تفاوت های درونیم تو این چهار سال مینویسم. خیلی جالبه که قریب به ۹۹٪‌ اتفاق ها و داستان ها ولی ماجرای همین روزها هم هست:

--------

روایت یک:

ساختمان درگیر بازسازیست. داربست زده اند جلوی در و پریروز هم یکهو یک نفر با این طناب هایی که در آسمان آویزان نگهت میدارد، پرید جلوی پنجره خانه ام در طبقه هفتم که یک چیزی را تعمیر کند. یک شبی از هفته پیش که برمیگشتم خانه، یک آقایی جلویم را گرفت و به فرانسوی چیزی گفت. مثل همیشه، گفتم فرانسه صحبت نمیکنم. پرسید عربی؟ گفتم نه، آنگله لطفا. راستش دلم خیلی با جمعیت مهاجر پاریس صاف نیست هنوز و انتظار داشتم یک مهملی به هم ببافد که فقط سر حرف را باز کرده باشد. گفت کجایی هستی؟ گفتم ایران. گفت چند سال است که حجاب داری؟ گفتم نمیدانم. خیلی سال است. گفت "دختر من چهارده ساله است و گفته که میخواهد حجاب سرش کند. نمیدانم، حس میکنم در پاریس، اذیت میشود. پاریسی ها خیلی دید خوبی به حجاب ندارند و ترسم این است که حرفی بشنود از جایی". روزی که تصمیم میگرفتم بیایم فرانسه هم این حرف را به من زیاد میزدند. با حجاب میتوانی بروی دانشگاه؟ میتوانی درس بخوانی؟ بابا پرسیده بود نکند بروی و آدم ها اذیتت کنند. این کتاب مضحک سفیر را هم زیاد معرفی میکردند. همین روسری و چادر و چارقد من را میدیدند، میگفتند این سفیر که روی جلدش عکس خار دارد. گفته بودند فرانسوی ها نژادپرستند. حکومت لاییستیه و مخالف مذهبی دارد فرانسه. از بین هزار دلیلی که خواستم بیایم اینجا آخر کار، یکی هم این بود که ببینم طیف منفی منفی اسپکترام دقیقا چه شکلی است. از جامعه ای که حجاب در آن اجباریست، دوست داشتم بیایم به جامعه ای که گفته بودند حجاب نداشتن در آن اجباریست. اگر زن آزاده ای باشم، باید بگویم که آن سر طیف به مراتب افتضاح تر است. کثافت ترین بعدی که تا به الآن دیده ام. به مرد نگاه کردم و گفتم در فرانسه تقریبا همان قدری راحت بوده ام که در تمام کشور های دیگر. کسی به من چیزی نگفته و غیر از طیف کثیری از غیر-سفیدپوست های بعضا مسلمان، کسی هم طور بدی نگاهم نکرده. من اینجا از بابت حجاب، حس ناامنی نداشتم تا به امروز.

روایت دو:

در مرحله ای از درسم هستم که باید برای تز ارشد، کارآموزی پیدا کنم و سوپروایزر خارجی. یک استاد ایرانی الاصل دو هفته پیش بعد از تماس تلفنی که داشتیم پروژه من را قبول کرد. آخر تماس، قبل از اینکه قطع کند، گفت "من یک چیزی رو فقط از اول به شما بگم، که در توییتر و لینکدین مطالب سیاسی زیادی مینویسم و از ظاهر شما برداشتم این هست که ممکنه مخالفت هایی وجود داشته باشه. خواستم مشکلی نباشه از این بابت پیشاپیش". درست میگفت. عکس پروفایلش هم حتی خودش نبود. ولی خب تعجب کردم که چرا باید مخالف نوشته های منطقی و اعتراضات درست و حسابی باشم؟! یعنی یک روسری انقدر من را شبیه سیستم و مخالف عدالت واضح و شفاف روبه رو میکرد؟

روایت سه:

قبل از همه این ماجراها، یک صحبتی ترند شده بود در فضای مجازی که افراد موافق بحث حجاب، اعلام میکردند علیرغم نوع پوشش، مخالف داستان های این چند وقت اخیر هستند. مسخره تر از این هم بود مگر که این حجاب، این مربع پارچه ای، من را در گروهی قرار دهد که حتی ذره ای موافق این ظلم علنی باشم؟ هیچوقت نمیفهمم که مگر حجاب ظاهر، خوب یا بد و درست یا نادرست، قرار است چشم ها را هم روی این همه بدی ببندد که من پیش تر از اعلام مخالفتم، لازم باشد موضعم را اعلام کنم! راستش حتی باورم نمیشد آدم هایی باشند در دنیای امروز که سند و مدرک حی و حاضر را بچینی جلوی چشمشان و بگویند نه. هنوز هم به حقیقت بگویند نه.

روایت چهار:

سال دو هزار و هجده فرصت شد به عنوان فردی که از نظر معیار های جامعه، جوان و بزرگسال محسوب میشود، در فضای دانشگاهی ایران درس بخوانم و کار کنم. قبل تر هر بار در ایران زندگی کردم، یا دوران مدرسه بود یا تعطیلات. فرصت تجربه کردن جامعه را پیدا نکرده بودم. چیزی که در این دو سال خوشحالم میکرد، راحت بودن دوستی با آدم هایی بود که لزوما اعتقاد شبیه تو نداشتند. اون خطوط کلاسیک و مزخرف "چادری"، "مانتو-روسری"، "بی حجاب" که قبل تر آدم ها و گروه ها را از هم تفکیک میکرد حالا کمرنگ تر شده بودند و جدای از اعتقادات ظاهری، همه "دوست" بودیم. زندگی من مگر همیشه غیر از این بود!

روایت پنج:

با یک دوستی در آمریکا صحبت میکردم چند وقت پیش. پرسید که تا الآن شده حس کنم به خاطر "حجاب" خارج از ایران اذیت شده ام؟ راستش یا از حافظه کم، یا هوش پایین، یا نبود خودآگاهی کافی اصلا به این موضوع فکر هم نکرده بودم. یعنی طوری در جوامع و معاشرت ها راحت پذیرفته شده بودم که حس تنهایی یا جدایی یا تفاوت حتی به ذهنم خطور نکرده بود. ممکن بود ارتباط های زبانی و کلامی مانع شوند، ولی حتی در فرانسه هم که تقریبا همه آدم ها پیش فرض منفی ای برایم متصور شده بودند، احساس ناراحتی نداشتم. تقریبا هیچوقت فرصت نشده فکر کنم که اگر همین یک روسری نبود، زندگی من چقدر تغییر میکرد. تنها دفعاتی که شاید معذب شدم از باحجاب بودنم، معاشرت با بعضی جمع های ایرانی بوده. جایی که آدم ها با بک گراند خاصی از حجاب، از ایران خارج شده بودند.

روایت شش:

من برای تنفرم از سیستم دلایل متعددی دارم. مثل همه آدم هایی که شادی و بی مشغلگی و آزادیشان را از سیستم طلب دارند، من هم طلبکار بی عدالتی و ظلم فاحش و ستم بی حد و اندازه ام. من هم طلبکار همه موقعیت هایی هستم که ملیتم از من گرفته. طلبکار همه سختی هایی هستم که این پاسپورت ضعیف لعنتی بر سرم آوار کرده. طلبکار بی اعتمادیم نسبت به همه سیاست ها و عقیده ها هستم. از همه دفعاتی که به خاطر حجاب به من احترام بیشتری گذاشته شد، عصبانیم. از این پارتیشن هایی که در تمام عمر بین پسرها و دخترها کشیده اند و تمام مایندست بی معنایی که نسبت به یکدیگر شکل داده اند. از اینکه جهان بینی یک بچه چهار ساله اروپایی دو برابر من بیست و چهار ساله باشد، از اینکه مدام اسم ایران را در لیست خرابکار ها ببینم، عصبانیم. از روحانی و عبا و عمامه متنفرم. از تمام دین، یک روسری شل و ول برایم مانده و چهار رکعت نماز و چند روز روزه. از تمام عالم، یک سایه ای از خدا برایم مانده که روزها مینشینم با موچین، حقیقت وجودیش را از کثافتی که به اسمش چسبانده اند جدا کنم که بشود خدای من دوباره. ولی سکوت کردم. همیشه سکوت کردم تا وقتی در جمع مشابهی بودم. اربعین امسال، منزل یکی از دوستان دعوت بودیم. جمع کوچکی بود یک جایی شمال پاریس. یک روحانی را برای سخنرانی دعوت کرده بود. با تمام شک و شبهه ای که به عبا و عمامه جلوی رویم داشتم، تکیه دادم به میز تلویزیون و گوش کردم. صحبت شد از قسمت هایی از زیارت عاشورا. آنجاهایی که ده بار باید گفت با چه کسی دوست هستی و با چه کسی دشمن. صحبت سر موضوع دیگری بود ولی این فراز ها از ذهنم بیرون نمی رفت. تقریبا یک ساعت در راه بودم و مدام فکر میکردم اگر این اعلام دوستی و برائت انقدری مهم نبود، ده بار تکرار نمیشد. مگر داستان حسین و خانواده اش جز برای ایستادگی مقابل ظلم بود؟ و مگر نه اینکه حر در مذهب من نماد آزادگیست؟ اینکه حق را بفهمی و بیایی در صفش بایستی. سکوت جایز نبود و سکوت جایز نیست. وقتی جسد قاسم سلیمانی به تهران رسید، نشستم در خانه و گفتم من تشییع جنازه هیچکس نمیروم. در ظاهر ولی ساکت بودم. از زمانی که به توخالی و پوچ بودن سیستم فاسد و کپک زده ای که سعی داشت دروغ و دغل و خیانت و نیرنگ را عصای پای لنگش کند و لاشه متعفنش را روی زمین بکشناند، ایمان آورده بودم، چند سال گذشته بود. سکوت کرده بودم. ولی سکوت دیگر جایز نیست. وقتی قتل و تجاوز و شکنجه و ظلم و ظلم و ظلم تمام کشور را پر کرده، چه سکوتی. باید در کنار همه آدم هایی بود که برای لیست بلند و بالای تنفراتشان، و آزادی و شادی نداشته شان میجنگند. دنیا باید بداند تک تک پیشانی-پینه بسته ها و مترسک های بی مغز چطور طول و عرض جغرافیایی را برای ما تنگ کرده اند. سکوت جایز نیست. از سر عصبانیت تمام آدم هایی که موافق سیستم هستند و با غرور هم طرفداریشان را اعلام میکنند، از لیست دوستانم در فضای مجازی حذف میکنم. تصمیم میگیرم با فامیل و دوستانی که جلوی من صحبتی از این موضوع کنند قطع ارتباط کنم. حقیقت، تن عریان و کریهش را نشانم داده. دلیلی ندارد هنوز هم با طرفداران زشتی دوست باشم. همنشینی با تنهایی بهتر از همنشینی با آدم هایی ست که طرفدار قاتل اند.

روایت شش:

یک روایتی هست که میگوید حب وطن، بخشی از ایمان است. باید اعتراف کنم که در این بخش، من کافرترین و نامسلمان ترین ایرانی روی زمینم. اگر فشار اجتماع از من نمیخواست برای خودم ملیت خاصی تعریف کنم، هیچ اشتیاقی برای ایرانی بودن نداشتم. از یک جایی به بعد، هزینه های ایرانی بودن انقدر برایم گزاف بودند که مثل اکثر مشکلات زندگی تصمیم به انکارش گرفتم. دورش زدم. روزی که قاسم سلیمانی کشته شد، من ناراحت نبودم. برای من فرد مخلصی نبود. برای من مردمی نبود. برای من حافظ جان و امنیت ناموس نبود. حرفی نمیزدم. ولی از عمق وجودم ترسیده بودم. ترسیده بودم که جنگ شود و دستم از تمام آرزوهایی که داشتم، کوتاه بماند. روزهای پرتلاش زندگیم بود. روزهای بی خوابی و چشم انتظاری برای گرفتن یک جواب و یک ایمیل و یک نامه. می ترسیدم جنگ شود و من بمانم. بعد خانواده ام جنگ زده شوند و همه مان از سر کینه و نفرت حکومت ها آواره شویم. دلم برای ایران نمی سوخت. دلم برای خودمان میسوخت. اعتراف میکنم که من آدم وطن پرستی نیستم. من جانم را برای وطنم نمیدهم راستش و اگر کسی را در ایران نداشتم سال به سال هم برنمیگشتم، ولی در ته ترین نقطه وجودم، یک شعله ای هست که هنوز هم وقتی اسم ایران یا یک نوشته یا مکالمه فارسی را میبینم یا میشنوم بی اختیار کمی گرم تر میشود. شعله ای هست که هنوز هم وقتی کسی پشت سر ایران بد بگوید، داغ تر میشود. من اعتراف میکنم که فرد ناسیونالیستی نیستم و حاضر نیستم بیشتر از این برای ایرانی بودنم هزینه دهم. ولی مدام از خودم می پرسم که وقتی انقلاب شد و انقلاب تمام شد و دور هم نشستیم که ببینیم چه میشود، چند درصد آدم هایی که از سر بیچارگی احوال کشور یک روز مجبور شدند چمدان ببندند و بروند یک جای دور و حالا از سر تلاش های شبانه روز برای خودشان و بعضا خانواده شان زندگی مناسبی دست و پا کردند، برمیگردند که خرابه ها را آباد کنند؟ یک بار در جمعی نشسته بودیم و یک دوستی پرسید که فکر کنید وضعیت حالای ایران خیلی بهتر شود. فکر کنید روزی انقلاب شود و اقتصاد ایران شکوفه که نه، کوکب های بزرگ بزرگ بدهد و گل و بلبل به هوای کثافت کشور که قرار است حالا بهتر شود برگردد، حاضرید بروید و در ایران زندگی کنید؟ اگر روزی برسد که برای خودتان چشم اندازی داشته باشید. سکوت کرده بودم و مرغم را میپیچیدم لای باگت کلاسیک که با سس و کاهو و گوجه تزیینش کنم، و حرف های بقیه را بشنوم. نوبت به من رسید. جوابم چه میتوانست باشد غیر از همان همیشگی؟ نه. من برنمیگشتم. نه تنها برنمیگشتم بلکه حتی عزیزانم را هم کوچ میدادم که مجبور نباشیم هیچوقت خاطرات مزخرفی که سیستم برایمان ساخته بود را مرور کنیم. شایسته سالاری که ای حکومت نداشت را من برای عزیزانم دست و پا میکردم. ولی این ها را نگفتم. دلیلی نداشت حرف درونم را بزنم وقتی میتوانستم با چهار فکت علمی و شر و ور های اقتصادی جریان را خیلی تخصصی از بحث اصلی منحرف کنم. من برنمیگشتم. ولی چند درصد آدم های الآن برمیگردند و آینده ای که برای خانواده و بچه هایشان متصور میشوند را فدای توسعه و باز ساختن ایران میکنند؟ کاری که آدم های سال پنجاه و هفت کردند و حالا در سر خودشان میزنند. به خودم میگویم که من در آزادی ایران سهمی نخواهم داشت، من آزادی را برای مردم میخواهم ولی از آزادی سهمی نخواهم داشت.

روایت هفت:

مثل همه آدم های دنیا در همه صبح ها، من هم گوشی را روشن کردم که ببینم چه خبر است. دانشگاه های شلوغ، آدم هایی که میدوند، شعار و فریاد کمک و آدم هایی که بی رحمانه جلوی مردم خودشان ایستاده اند. آدم هایی که صبحانه شان خون است با نان و شامشان خون است با برنج زعفرانی. گریه میکنم. بعد از همه شب هایی که در این مدت خواب های پریشان دیده ام، خواب جنگ و گم شدن و از دست دادن دیده ام، بعد از اینکه تمام ضرب آهنگ ها و بوق های طولانی در مترو برایم تشویش آورده، گریه میکنم وقتی میخوانم یک دختر بیست ساله چه به سرش آمده. یک دختر هجده ساله چه به سرش آمده یک دختر پانزده ساله چه به سرش آمده. گریه میکنم از همه وحشتی که روی ایران چمبره زده و باز از نگرانی به خودم میپیچم. عصر در ماشین که نشسته ام، یکی از دختر ها در مورد مقصد جدیدش به دختر دیگر میگوید و اینکه "انجمن اسلامی آخن" حالا از هم گسسته است و اکثرا طرفدار این اغتشاشات اند. نسبت به اعضای انجمن اسلامی آخن شدیدا احساس حسادت دارم. از شدت عصبانیت از ماشین پیاده میشوم به یک بهانه الکی. در راه برگشت، یکی دیگر میگوید که دقت کرده اید ایران، حال و هوای سوریه شدن را به خودش گرفته؟ برای خودم متاسف میشوم که مانیفست ظاهری مشابهی دارم. میگویم لطفا این بحث را تمام کنید. میگویم که این یک موضوع حساس است و آخرش خوش نیست. بحث عوض میشود. برای خودم متاسف میشوم که در گروه مذهبی ها همین قدر دور و غریبم که در گروه های غیرمذهبی. آشوب و اغتشاش؟ چقدر زمان میبرد آدم ها قوه "درک" کافی به دست بیاورند؟!

روایت هشت:

روایت نه:

روایت ده:

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 20:52

صفحه بندی