دلخوش به همین بودم که امروز تو پارک وقتی تو تاریکی حرف میزدیم از تصمیمای مهم، باز تا ارتفاع منفی یک رسیده به پوست کندمشون و همون یه ذره لوندی هم از بین رفت.
بخوام تکیه بزنم به یکی از جملات معروف که شصت درصدی واسه بوکوفسکی و چِل درصدی واسه غیر اونه، میگه از هر ده تا زنی که سوار قطار میشن، نه تاشون مسافرن و یکیشون زییا...
و...
هِی پسر، حدس بزن!
درسته! قطع به یقین من نهمین نفر اون زشتای مسافرم که نه تنها جعبه کفش های پاشنه دارو بوسیده گذاشته کنار، بلکه دیگه چیزی به اسم ناخن هم نداره و خوشحال و خندان فقط میگرده اینور اونور دنیا.
خوب به قول جیم کری ما زشتا دیگه واقعا چیکار میتونیم بکنیم غیر ساختن یه روح زیبا و دعا برای کشف شدنش!
بعله! عدو شود سبب خیر و این صحبتا...
بعدها اضافه شد:
دختر بودن به قدری برای من دشواره که سالهاست منتظرم سیبیل داشتن مُد شه! و وقتی ابروی نچرال مُد شد به خیابانها ریختم و موچینها را آتش زدم! بعد نه اینکه ماهی یه بار برم آرایشگاه تمام صورتمو وکس کنم یا بند بندازما! خیر! فقط سیبیلامو، اونم با تیغ، اونم اگه خیلی وقت زائد داشته باشم! دست و پامم تا اونجایی که آستین و پاچهمو میزنم بالا! موهام که هنوز تا روی شونههام نرسیده حتی. در کل میخوام بگم شمایی که ناخن کاشته و لب و سینه و گونهی پروتز و کفش پاشنه بلند و موی اکستنشن و هر ماه ترمیم و اپیلاسیون، برای من خالی خالی سوپرهیرو محسوب میشی! از هر طرف محاسبه میکنم نمیفهمم چطوری میتونی!
ناپیرو به طرز قشنگ تری این موضوع رو بست داده.
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان