خرید بک لینک

به مامان میگم به عنوان اولین خرج زندگیمون یه موتور میخریم میذاریم واسه همچی روزایی که دور دور بچرخیم تو شهر حالشو ببریم. بهشم میگم از همون اول من رو چادر کلاه کاسکت نمیذازم شبیه بادمجون شم.

مامان میخنده و میگه مگه نمیخوای بری؟ و این مگه نمیخوای بری حکم اون توپی رو داره که با تمرکز پرت میشه رو ریل بولینگ و هر ده تا پینو کله پا میکنه. و بعدم که پینا ملق شدن حقیقت پشتشون نمایان میشه که خوب مگه همینطور نیست!؟

میخندم و میگم "چرا که میرم، ولی خوب اون موتورو اول میخریم و میذاریم گوشه انباری و چار سال به چار سال بلیطمونو از قبل رزرو میکنیم که بیایم و لاستیکارو یه بادی بزنیم و ساعت شیش بیاد دم خونه دنبالم. که بریم دور شهر باد بخوره تو صورتمون حال دنیارو ببریم.

و بعدم فکر میکنم احتمالا از شانس گندم هر چارسال بعد از عروسی ما افراطیا و هرچی تندروعه میان رو کار، جام جهانیم اصلا نمیریم، برجام مرجامیم نمیمونه که بخوایم واسش بریزیم بیرون و موتور ما سالیان سال گوشه انباری خاک میخوره انقد که کلاچش هرز شه و رادیاتش زنگ بزنه سوراخ شه.

چشامو بستم. دوست داشتم خودمو تو اون وضعیت تصور کنم. بعد چند وقت دوری از هرچی شعر و آواز و عکس و فیلمی که ته مانده ای از عشق توش جریان داشته باشه، تصوراتم حتی شیرین ترم به نظر میان. شبیه کسی که بالاخره به آب رسیده و حالا میفهمه اون حجم بی مزه و بی رنگم بسی خوشمزس.

چشام بستس و سیراب میشم. ته تهش فهمیده باشم تو هیچ رقمه اون نقش مقابل من تو این فیلم نیستی، فعلا خود خودتی که خواسته ناخواسته سفت چسبیدی به این رول و ول نمیکنی. حتی وقتی ناامیدی های صرف من قرار باشه تو رو برگردونه، این ماجرا هیچوقت بین من و تو شیرین نمیشه. من برا اینکه بین مردم خوشحال از نتیجه خوب انتخابات کشور بگردم، تو یه شب پونزده کیلومتر پیاده گز میکنم و عکس و فیلم میگیرم و میخندم و تو ته تهش میپرسی اصلا رای دادی!؟ من از فواید رای دادن به اصلاحات و اعتدال مینویسم و تو محکم میگی مخالف هر چیز مربوط و نامربوطی!

سارا راست میگه! ما تو چی شبیه همیم؟ کدوممون معیارای اون یکی ایم؟ نه من اونم که تو میخوای و نه تو،....، اونی که باید بخوام.

از خیرت گذشتم. خیلی وقته! ینی تقریبا یه ماه؟! سمن های زندگی، منو از خیرت گذروندن. یه گردنبند طبی بستم دور گردنم که نتونم ر به ر سرمو بگردونم راهای چپ و راستو ببینم. مسیر مستقیم. جات میذازم عقب. خیلی وقته که جات گذاشتم. داستان اشتباه، پایان اشتباهم داره. دروغ چرا، به قول روحانی شعر و شعار چرا، تو قرار نیس اونی باشی که موتورو بندازی گوشه انباری واسه مواقع دور دور. از وقتی اسمتو شبی پونصد بار تو این کله تکرار نکردم حالا راحت تر جات خالی شده...

شعر و شعار چرا، انباری ای در کار نیست. که اگرم بود اون موتور توش واسه شبای دور دور تو شهر گشتن من و تو نیست! ساعت شیشم در کار نیست. شال و تیشرت بنفشم حتی. تو هم حتی، شاید حتی برای منم نباشه. تنها نقطه مشترک نو این ون دایاگرما شاید، یه موتوره، که شاید دو نفر دیگه از تو انبار پیداش کنن و سوار بر اون رخش هوندا، به اسم ما هوار بزنن تو خیابوتا که ادرنالین تا تو عنبیشون بزنه بالا. یا شاید یه رویاس. یه تصور که تو این داد و هوار و رقص و آواز هجوم میاره و مثل رد شدن عزراییل از کنارم، لرز میشونه تو تن و بدنم. و محتمل تر وجود نداشتن هیچ دایاگرم و ون و نقطه مشترکیه بین دو تا ادم که تو تموم شدن برای هم، دست و پا میزنن.

پا میشم. مردم پی رقص و آوازن. من پی پیدا کردن یه تاکسی و یه لیوان چای و رختخواب.

شال و تیشرت بنفش حالا به وسط جمعیت رسیدن. .

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 0:28 توسط زینب نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 7:37

صفحه بندی