این همه عصبی بودن، این همه بی حوصلگی و اشکای دم مشک از کجا اومدن؟ از کی انقد پوست کلفت شدم که با این همه سختی و انتظار باز بخندم؟ از کی "این همه بد قلبم رو سست کرده؟" از کی این همه حالم گرفته شده؟ این پلاسکوی گنده که از تو داره میسوزه، داره خورده خودره میریزه، نکنه زیر آوار بمونم؟ نکنه دیوونه شم؟ تکنه همینقد خضغول و چرت بمونم؟
خدایا؟ میشنوی دیگه؟ چطور دنیای آدمو این همه بالا پایین میکنی؟ خودت دلت نمیگیره ازین همه خون دلی که بهمون میخورونی؟ بس نیست؟ اگه فک میکنی ظرفیتمون هنوز پر نشده، ایراد نداره، خودمو حلق آویزم کنم باز تو خدایی و من بنده. باز تو اربابی و من بنده. باز تو مرادی و من مرید.
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان