خرید بک لینک
سکانس اوّل:

یکی از سخت ترین کار ها بعد از کار تو معدن و لاک زدن دست راست با دست چپ و دلداری دادن به آدم های اِموشِنال و احساسی، خریدن کادو برای مرد ها و پسر هاس. جدا از فمینسیت بازی ها، تو برای خانم ها هدیه طنابم بخری فرداش یه تیکشو به عنوان دستبند بستن دور مچشون. ولی برو تو بازار بگرد، اگه کادویی بااستفاده تر و مناسب تر از جوراب پیدا کردی برای جنس مذکر، گردن من از مو نازک تر! گشتم نبود نگرد نیست آقا، نیست. میری تو مغازه میگی آقا جلد گوشی پسرونه، یهو همه طرحای رمانتیکو میریزه وسط میگه "واس دوستتون اگه میخواین باید ببینین چه طرحی دوسسسسس داره!" و تو با اون چادر چاقچور بقچه بندیل دهنت نمیچرخه بگی واسه دوسسستم نه واسه یکی از اعضای فامیل شما میخوام!

آخر سر تسلیم علاقه میشی! کتاب به عنوان هدیه برای مولودِ بیکار بی شعور؛ انتخاب خوبی به نظر میرسه.

سکانس دوّم:

به قول درویشان پور "من از دو تا چیز مثل سگ میترسم. یکی خود سگ، دومی بقیه حیوونا" و خوب وقتی نوبت به من میرسه، مورد اول به گربه تغییر پیدا میکنه. میرم وارد کتاب فروشی شم که یه گربه اَد ولو شده سر تا سر در ورودی. یه کم بهش زل میزنم که نگاهم رو شونه هاش سنگینی کنه روشو برگردونه، و کاشف به عمل میاد که سلطان زیادی خستس. آخر سر به یه عابری میگم آقا میشه این گربه هه رو یه پیشت کنین من برم تو؟

طرف با حالت اوسکول پندارانه ای نگام میکنه و جواب کل هفتاد میلیون آدم دیگه - وقتی میفهمن از حیوونا میترسم- رو میده که "خانم خوابیده کاری نداره که." منتها وقتی جوابی نمیگیره یه لبخندِ 'خدایا با کیا شدیم هشتاد میلیون' میزنه میره سمت گربه هه. طبق منطق و انتظارت من یه پیشت کوچولو میتونه حلال مشکلم باشه و خوب لبخند به لب شاهد صحنم که مرد یهو از پشت گردن گربه هه میگیره پرتش میکنه تو خیابون. لبخندم تبدیل به پوکر فیس میشه که آقا من منظورم به این شدت نبود واقعا! صاحب مغازم که انگار من با لگد کوبیدم در ماتحت نازپروردش یا مثلا شکنجش کردم -که خب بی تعارف خیلی ریز و غیر مستقیم واقعا کردم- با غیض نگاهم میکنه.

سکانس سوّم:

میخوام تعریف نکنم از تمام لحظه هایی که تو مغازه با یه دفترچه نارنجی رنگ میگردم و فکر میکنم حتی جوراب های این مغازم گل گلی و تور توریه؛ مرد واقعا کوه درده مثل اینکه.

پام میخوره به سطل مداد ها و با صدای بدی پخش زمین میشن. چادر محدودیت نیست واقعا؟ گاها و احتمالا نه، ولی به شدت مصونیت از تو دردسر افتادن تو راهرو های تنگ رو زیر سوال میبره.

حین انتخاب کتاب، در حالیکه گرممه و خستم و کم کم به مرحله بیشعوری نزدیک میشم، موبایل تَقق از دستم میفته و باطریش پرت میشه زیر قفسه. سعی میکنم با بی صدا ترین حالت ممکن کتاب هدیه رو تو سر خودم بکوبم و آرزو کنم تمام خاک های عالم در همین لحظه بر سرم ریخته شه با این همه دست و پا چلفتی بودنم. کل کتاب فروشی رو به هم ریختم و مثل یک بربر از پشت کوه اومده رفتار کردم.

سکانس چهارم:

فروشنده کمی بد نگاهم میکنه. اگه بخوای به دید هموطن به من نگاه کنی نباید و باز اگه از دید اعتقاد بیگ بنگ تصادفی هم نگاه کنی، اصلا نباید! ولی خوب فروشنده نه من رو ایرانی دیده و نه معتقد. حتی اون شونزده تومن خریدمم نمیتونه فکرشو از اینکه اگه من فقط پنج دقیقه دیگه اونجا بمونم به حتم مغازش به آتیش کشیده میشه، منحرف کنه. سعی میکنم با لبخند خیلی مظلومانه تشکر کنم و خداحافظی که خوب از سر خرشانسی های همیشگیم نازپرورده دوباره لش کرده جلوی در خیره به قیافه نالم پنجه وسطیشو خیلی مصمم بالا میاره

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 21:34 توسط زینب نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 8:25

صفحه بندی