حدود ساعت هفت هشت صبح بود به گمونم، قبل از اینکه مامان به زور برای صبحانه بیدارم کنه. خواب دیدم سوار هواپیما راهی مقصد مورد انتظار این روزام هستم. کمی از پرواز گذشته بود که برای ترانزیت، جایی رو به روی خانه کعبه نشستیم، بدون دنگ و فنگ فرودگاه. انگار هواپیما راحت و مستقیم رو به روی کعبه قرار گرفته بود و با خدا در حد یه نمازخونه خیلی کوچیک فاصله داشتیم. این موضوع انقدر برای من غیر قابل باور و ناگهانی بود که چشمم به کعبه میفتاد و زبونم بند اومده بود که الآن چه ذکری باید بگم چه دعایی باید بکنم، فقط هی اشک و بغض به سراغم میومد از شوق این وصال و رسیدن. میخواستم به سمت کعبه برم که گفتند توقف اینجا نیم ساعت بیشتر نیست و هواپیما دوباره بلند میشه. در عین خوشحالی غم زیادی تو دلم پیدا شد. گفتم کاش یه کم بیشتر وقت میدادند که حداقل وارد بشیم! تو خوشحالی خودم غرق بودم که از خواب بیدارم کردند. حال خوب خواب تا یه کم بعد بیداری با من بود.
داشتم با ذوق این خواب رو برای مامان تعریف میکردم که مامان بزرگ جان فهیم همیشه در صحنه، که انگاز کمر همت بسته بود حال به اون خوبیم رو خراب کنه گفت :"عزیزم خوابای بعد اذان اصلا شیطونیه، صحت نداره. بعدم، نماز صبحت که قضا شده این خواب اصلا باطله."
حقیقت جواب ولی تو دلم بود، تو دلم فکر کردم میخواد شیطون باشه میخواد خدا باشه میخواد هر موجود دیگه ای، کار هر کی بوده این خواب قشنگ، هر کی تونسته اینظور تو خواب بزنتم تو شارژ، دستش طلا، خوب کرده، ایول داره، دمش گرم!
برچسب: شارژر,
نویسنده: مهراد مرادیان