و این که کسی حتی به دروغ هم نمیتونه این همه نگاتیویتی رو از وجودم دور کنه حال درونیم رو خراب تر میکنه. میگه:"ولی میتونم بهت قول بدم که تا آخرش، تا آخر آخرش کنارتم. تنها نیستی. من هستم هر وقت که بخوای، تا هر کجا که بخوای. نه تو مزاحم منی و نه من مزاحم تو. اینو خوب به خودت بقبولون که تنها نیستی این وسط!" و خب، بودنش خوبه. شاید همه اون چیزی نباشه که این روزا زیاد تو دلم برا به وقوع پیوستنش صلوات میفرستم، ولی بودنش، قول موندنش، دلگرم کنندس.
میگه:" نجوان، از ته دل اون روزی رو میخوام که بشینیم کنار هم و به همه این حرفا و اتفاقا بخندیم. به همه این شبا و روزا مثل نوستالژی نگاه کنیم و بگیم یادته فلان شب، دیروقت بهت گفتم چیکار کنیم بهتره؟ یه نگا بنداز اطرافت ببین همه اون سیاهیا و کثیفیا تموم شدن! نگا کن ببین چقد خوشگلی و خوشبختی و خوبی یه جا جمع شدن دور و برت؟"
دستشو میگیرم و دلم میره برا اینکه بگم:"باور کن همه روزا، همه لحظه ها، تو همه نقاشیا و نوشتنا، به امید اون روز زندم. به امید اون روز که چشامو ببندم و تو ذهنم تموم شدن یه بدبختی دیگه رو تیک بزنم، بخندم به غم و ناراحتی زیادی که نوستالژی شده. هادی جان باور کن این همه ناراحتی و غم رو فقط برای این مینویسم که تو روزای دورتر آینده بشینم و به خوب تموم شدنشون بخندم.
برچسب: هادی,
نویسنده: مهراد مرادیان