خرید بک لینک

رو به دختر خیلی کوچولوی سیبیلو و تپل میکنم. مسئول سرسره میگه این بچه کوچیکه نمیشه سوار شه، و مادرش تمام استعدادهای نهانش رو رو کرده و مسئول رو اوسکول میکنه که این بچه "دوازده" سالشه. بچه چند دقیقه ساکت میشه و میگه "بله خانوم! تازشم میخوام برم کلاس اول!" و مادره مبهوت تایید یا رد حرف بچه میمونه. مسئول خندش میگیره و میگه "فقط همین یه بارا!"

حالا که اومد تو صف و جلوی من ایستاد، خنده ی هیجانیش کرم های درونم رو قلقلک میده. به مایو آبی و خالخالای زردش اشاره میکنم و میگم :"میدونستی حالا که مایوت آبیه باید بری سوار اون سرسره آبیه شی؟"

با تعجب نگام میکنه و میگه :"ینی چی؟"

به خط نارنجی رو مایو چیپ و مارک فواد خودم اشاره میکنم و میگم :"ببین مایو من نارنجیه پس من تو صف سرسره نارنجی واستادم. اون یکی خانومم کلای شناش زرده پس تو صف سرسره ی زرد واستاده. تو که مایوت آبیه باید بری تو صف سرسره های آبی دیگه!"

غصه ای میشه ولی کم نمیاره. میگه ": من که میگم اینجوری نیس اصلا. بعدم، خوب مایو من توپ توپای زرد داره! اگه نذاشت برم نشونش میدم!"

در حالیکه تو دلم قهقهه مستانه ای میزنم میگم :"باشه به خانومه بگو حالا شاید فرجی شد. ولی گفتم که نگی نگفتی."

تا وقتی نوبتش شه بین سرسره آبی و صف سرسره زرد که توش واستاده بود تو شک بود. هر چند دقیقه یه بار به اون طرف نگا میکرد. نوبتشم که شد جلوی من را افتاد و بی اینکه اصلا به روی خودش بیاره تویوپ بادی رو گذاشت و نشست روش.

وقتیم که مسئول سرسره اشاره کرد که "برو بچه"، رو به من کرد و با خنده، زیر لب گفت "چیزی نگفت" و رفت.

بار بعدی که اومد بالا، گفتم "راستی دوازده سالت بود دیگه؟"

گفت "آره بابا، دوازده سالمه، میخوام برم کلاس اول!"

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:10 توسط زینب نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 9:00

صفحه بندی