و خُب برای همچین مقاله ای، من دو هفته یکی تو سر خودم زدم یکی تو سر گوگل یکیم تو سر کتابای رِفرِنس کتابخونه. نوشتم و نوشتم و نوشتم تا شد پنج تا برگه کامل. دلیل نوشتم فاکتور بندی کردم که اِی و بی و سی و دی و آخر سرشم کانکِلوژِن که این! ولی طبق تئوری "بَل الانسان علی نفسه بصیره" خودم بهتر از هر کسی میدونستم جواب اصلی رو نتونستم پیدا کنم و ازین داستان فکَّم افتاده بود. آخر سرم با یه هفتاد هشتاد درصدی ماژِل رو پاس کردم رفتم تعطیلات تابستون.
حالا هدف ازین همه آسمون ریسمون بافتن، اینکه یه سری سوالا هستن تو زندگی، که جواباشون کوتاهن، ولی مهمَّن، not the least میگن مثلا بهشون! سوالای کلیدی که باعث میشن وقتی یه راهی رو تو زندگیت انتخاب کردی و رفتی توش، وقتی یه ماه، دو ماه، یه سال، صد سال ازش گذشت و هی شک کردی که چرا این راه، چرا اون یکی نه، جوابت انقد قانع کننده بوده باشه که بگی "آهان، اُکی خب، درست گفتی، همینه." اینکه هی دودِل نشی وقتی آدمای دیگه رو میبینی. اینکه وقتی آدمای اطراف رو دیدی که خوشبخت و بدبخت میشن بگی "خوب آفرین که به آخر راهش رسید یا حالا نرسید، ولی هدف من، هدف اون نبود و راهشم راه من نه!"
منتها ما یه جور ناجوری تا میکنیم با این سوالا. میایم انقد بزرگ و پیچیدشون میکنیم انقد لقمه رو دور سرمون میپیچونیم که نمیفهمیم چی بود و چی شد. حتی جوابیم براشون پیدا نمیکنیم. بعد تو مسیر که میفتیم و شک میکنیم، اصلا نمیفهمیم چی به چی شد! چرا این آره، اون نه! چرا اون رسید، چرا من هنوز اینجام! داغ دلمون تازه میشه، زخم رویه بسته دوباره سر باز میکنه و فغانمون میره هوا.
تو رو به خدا بشینیم و برای یه بارم که شده این سوالا رو حل کنیم بذاریم کنار. این شک و دودلیا فقط مثل هیستون میپیچن دور دی اِن اِی زندگی و دست و بالمونمو میبندن! تو دام نندازیم خودمونو با دستای خودمون!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۶ساعت 4:50  توسط نجوان |
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان