قبلا انبه نمی خریدیم. بابا میگفت میوه خوشمزه ای نیست، فقط آبشه که خوردنیه. و برای ممنوعه شدن این میوه در خانه دو عامل زیاد از حد محتمل بودند:
اول اینکه "دایی" بعنوان اولین نفر این میوه شگفت انگیز رو خریده و به خانه پدربزرگ آورده بود و ظاهر انبه پدر رو یاد ظاهر دایی می انداخت.
دوم هم اینکه ده سال پیش و من قبلهم، انبه میوه ارزان و فراوانی نبوده که یک معلم بتونه کیلو کیلو برای عیال بچه ها تهیه کنه.
هر چه که بود، از دو سه سال پیش که تره بار جدید رو بیخ گوش خونه ما باز کردن، این میوه هم شد قوت غالب و گل سرسبد میوه های یخچال. بو و عطر و مزه و اون هسته گندش، نه تنها جای خودشون رو تو دل هر چهار عضو خانواده باز کرده بودن، بلکه نظر پدر رو هم راجع به خودش تغییر داده بود، تا جایی که مادر به کاشت هسته اون در باغچه هم فکر میکرد که خوب خوشبختانه یا بدبختانه باغچه ای در کار نبود.
چند ماهی از ترک اون خونه میگذره. حالا هم تو این شهر بی در و پیکر و خشک که حدس میزنم نصف مردمش پول خیار گوجه افطار رو هم به زور دارند، انبه کیلویی فلان قد پیدا کردیم. یک دونه انبه، باز بودنش بهتر از نبوندش. مامان هسته را گرفته و میگوید "این یکیو تو باغچه جلو خانه بکارم ببینم در میاد اصلا."
و فکر میکنم هر چیز نداشته باشیم یک باغچه فکسنی هست که در آن انبه بکاریم!
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان