خرید بک لینک
تو اتوبوس میشینم. متنی رو میخونم که من رو یاد تو میندازه. مثل یک خودآزار روانی میدونم که باید صفحه گوشی رو خاموش کنم و در قلبمو ببندم سوز غصه از لاش نرو تو، ولی این کارو نمیکنم و اجازه میدم چشمام بیشتر بخونن و حالم گرفته تر شه. راستی برات جالب نیست که هنوزم تویی برای من بی اراده و کوچیک؟ بعد این همه مدت؟ بالاخره قلبم میگیره. دلم میخواد از سینم درش بیارم و بزنم تو دهنش. نمیشه. اشک جمع میشه تو گودی چشمام. جلوش رو میگیرم. جمع میشه. جلوش رو میگیرم. بیشتر جمع میشه. انقد سنگین میشه که دیگه زورش به جاذبه نمیرسه. میفته پایین. گیرنده های غم صورتم میفهمن. سیگنال میدن به مغز. مغز کیلو کیلو هورمون عجز و دلتنگی و غصه میریزه تو رگ و پِیَم .دوباره اشک جمع میشه و دوباره هم جاذبه پیروز میشه. خانم کناریم بیسکوییت تعارف میکنه. اشک ها رو پاک میکنم و میگم که ممنون. نگاهم میکنه. رومو میکنم سمت پنجره. شجریان میخونه "ای که مهجوری , عشاق , روا میداری ,...". زیر لب میگم " تف تو روحت فلان فلان شده."
برید و خجالت , بکشید از دل بردن بی اجازه، برید و استغفار کنید از دزدیدن دل بیچاره هایی مثل ما که جز خدا کسی رو برای شکایت و ناله نداریم. برید و شرم کنید از رد پاهایی که جا گذاشتید، که ما طرف هر جا و هر چیز که سر میگردونیم شما رو میبینیم و شما رو میبینیم و شما رو میبینیم. از کوچکترین چیزا، از جزیی ترین صداها، از ریزترین گوشه های شهر، از نرم ترین عطر ها، از شنیدن بعضی کلمات. برید و خجالت , بکشید که نمیذارید یه حال خوش از گلومون پایین بره.

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت: 12:41

صفحه بندی