خرید بک لینک

تمام شب سعی کردم بخوابم. تمام شب و تمام روز دنبالش را. چندین ساعت راه رفته بودم و اینکه خستگی مرا از پای دراورد، محتمل ترین احتمال آن لحظات بود. ولی نمیتوانستم. بدنم خسته بود، پلک هایم خود به خود بسته میشدند و چشم هایم با اشک عینک را پس میزندند، ولی خواب، نه. دوست دارم با تو صادق باشم و بگویم این اولین شب این مدت نیست. الآن چندین شب است که خواب را به چشمانم تحمیل میکنم، با چندین ساعت خواندن یک کتاب مزخرف یا دیدن فیلم های خیلی خیلی تکراری و آنهایی که زبانشان را نمیفهمم و زیرنویس هم ندارند، تا جاییکه روی خواب را کم کنم، با دیدن فیلم، با نوشتن، با نوشتن، از همه مهم تر با رویا. رویا های قبل خواب که باعث شدند امروز صبح خواب تو را ببینم و آشفتگی و نفرت از خوابیدن بر من روشن تر شود و از این است که میگویم ممکن است حال و روز این دوران من تقصیر تو نباشد ولی چندین ماه است وجودت به خودی خود مخل آسایشم شده. ممکن است این بی خوابی ها نتیجه فکر و خیال های زیاد و ترس های زیادتر از آینده باشد یا مثلا پرخوری های هنگام سحر، ولی به هیچ وجه نمیتوانم پای تو را بیرون از این ماجرا ها فرض کنم. این خلا نبودن، گاهی با حرف پر میشود گاهی با هنر گاهی با موسیقی گاهی با فکر کردن به نبود آدم ها و شاید در آینده یک دین خیلی قوی. اعتقاد خیلی محکمی که بشود با آن کلمه دین را با تشدید ادا کرد.

پس میگفتم که ما را همه شب خواب نبرد و تا شارژ گوشی به یک درصد نرسید بیخیال نشدیم و امید نبریدیم. منجی این شب، سهیل نفیسی بود و شعر بی ربط شاملو، "پریای مهربون، نمیاین به شهرمون؟". تمام شب قفل کردم تا شاید حال بهتری داشته باشم و زمانیکه این شارژ به نیم درصد رسید تصمیمم را گرفتم. باید بلند میشدم و اوضاع را بهتر میکردم. حال خوبی نبود از سر شب. وقتی روضه خواندند نفسم از آن همه حرفی که باید گفته میشد بالا نمی آمد. فاصله هر دم و باز دم شده بود نیم ثانیه انقدر که خوب نبودم و این خوب نبودن، خوب نشد. بغض بود، تنهایی بود، حرف های تلمبار شده بود، بی هدفی بود، هر چه بود از درون میکشتم و میترساندم از به قهقرای بدتر کشیده شدن.

پایین پنجره نشستم و پنکه را روشن کردم. باید کاری میکردم. باید کاری میکردم. موهایم را شانه کردم و بافتم. بار اول بافتم و متوجه شدم فرقم صاف نیست، این یعنی یک کار درست انجام نشده، خدا را شکر، یک کار مفید دیگر. دوباره بافتم و این بار هم صاف صاف نبود. صدای نفیسی میپیچید در گوشم. از سکوت بین ریپیت آهنگ میترسیدم. از به خودم آمدن میترسیدم. فرقم را با دم دست ترین وسیله که از قضا بیک ساده ای بود باز کردم. بهتر از قبل بود، و بافتم. درست بود. دراز کشیدم و سعی کردم کلمه به کلمه شاملو را هجی کنم. سعی کردم در پس زمینه آنچه نفیسی میخواند تصویر دیگری مجسم نکنم. ممکن نبود. این شب با حذف رویا، سخت میگذشت، سخت تر از هر چیزی که فکر میکردم. رویایم پوچ بود. نمیشد. خوابم نمیبرد. یک ربع تمام دراز کشیدم و ساق هایم را به باد کولر سپردم تا شاید حرارت مخم از سرمای پاها کمی پایین بیاید. نمیشد. این آدم امشب آرام نمیشد.

باید کاری میکردم. ظرف ها. در اتاق را بستم و یواش ظرف ها را شستم. دانه دانه یواش یواش و شیر آب را کم باز کردم که صدایش بقیه را به درد من دچار نکند. صدای نفیسی در گوشم بود. از پریا میگفت و مردم ده که برگشته بودند شهر خودشان و دیبی که گله داشت. ظرف ها تمام شدند. آشپرخانه مرتب شد. لکه های نوچ شربت از پیشخوان پاک شدند، دیگر کاری نبود. دوست داشتم طناب میزدم. دوست داشتم میرفتم بیرون و سیگار میکشیدم. دوست داشتم روی ترمیدل میدویدم و بعد خسته به خانه نرسیده سرم را بر بالش نگذاشته، میرفتم.

هم کار ها تمام شده بود، من حالا به نیمه رسیده بودم، آفتاب آمده بود و صبح و این تمام شدن آن همه سیاهی بدگل حالا بهتر بود. باید این شب را مینوشتم. باید نگهش میداشتم که روز های بعد رجوع کنم به این و ببینم زندگی آدم را چطور در دستان خودش ورز میدهد. چطور بالا میندازد و آدم صدبار میچرخد و جوری که حتی فکرش را هم نکرده پایین بیاید. امروز ایستادم مقابل ضریح و گفتم "الخیر فی ما وقع. هر چی شما میگی. ولی تو رو خدا بدمونو نخواه. درسته گدا سمجه، ولی خستم. از گدام کمترم. معجزه میخوام معجزه."

نوشتم که بدمو نخواد و چند وقت دیگه با حال خوب بیام بخونمش و بگم دیدی اینم حل شد، اینم تموم شد؟!

+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ساعت 19:56 توسط زینب نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 9:00

صفحه بندی