خرید بک لینک
اول قرار به تنها اومدن بود. قرار به ساعت سه و نیم جلوی شهریور نشستن. ساعت شش با هادی برگشتن بالا. ولی هیچکدوم نشد و دو عدد خانم ف رو زدیم زیر بغلمون و موازی پارک ساعی رو گرفتیم تا ولیعصر. سوار بی آر تی شدیم و نگامون به دماغ یکی از دوتاشون بود که نکنه قوس تازه و زیباش با ضربه آرنج یه ناکسی کج شه. کل مسیر حرف زدیم و خندیدیم و خندیدیم و خندیدیم و اهمیت ندادیم امتحان ظهر چقدر مزخرف و بیخود بود و چقدر خسته ایم از این همه که باید زندگیشون کنیم. صدای خنده و پچ پچمون از کتاب فروشی بالای پارک تا خیابون قدس و 16 آذر تو تاریکی شب پیچید که سه بار دور خودمون گشتیم و باز نفهمیدیم از کجا باید بریم. صدای خندمون به اشعار بی معنی و وزن و قافیه ی دکتر اطفالی که تقدیرنامه نفر دوم شعر سلامت رو گرفته بود.حالمون و هوامون خوب بود. خوب. تو رو، با خستگی اون هفته سخت رو گذاشتم پشت سر، با غم آقای پیر کرواتی که خانومش تازه فوت شده بود و شهریوری که بساط یخ در بهشتو جمع کرده بود، طرفای همون میدون انقلاب. صبح که مغازه ها کامل باز نبودند از خونه زدم بیرون و شب، وقتی مغازه ها میبستند، برگشتم خونه. پاهام خیلی خسته، دلم خیلی له، حالم خوب ولی.

بودی بهتر بود. نبودی، گذشت.

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت: 12:41

صفحه بندی