خرید بک لینک
میشه گفت تقریبا بعد دو هفته بالاخره فرصت کردم هیچکاری نکنم. فرصت کردم کمی زمان خالی به خودم جایزه بدم و اون رو به باطل ترین شکل ممکن بگدرونم. حتی خوش هم نه. و این برای آدم تنبلی مثل من یعنی یک دستاورد مثبت. خیلی مثبت. امروز فرصت شد تا وقتی هوا از تاریکی رد شده بود و آفتاب کامل بالا اومده بود از خواب بیدار شم و سر فرصت و زیر پتو پیام هام رو چک کنم و لازم نباشه بدو بدو به سمت ایستگاه مترو بدوم. فرصت شد تا یک ساعت کامل در مستی خواب و هوشیاری بیدار در خلسه بمونم. فرصت شد تا بلند شم و با آرامش پرده ها رو کنار بزنم و اجازه بدم نور خورشید چشم گلدون هام رو بزنه و بیدارشون کنه. فرصت شد خودم بهشون آب بدم، خودم نازشوم رو بخرم و خودم قربون صدقشون برم. فرصت کردم آروم آروم لباس هایی که روی زمین افتاده رو بردارم و سرجاشون بذارم و از اتاقم محیطی قابل زندگی بسازم. فرصت شد مثل خاله زنک ها یک ساعت تمام با تلفن صحبت کنم، غر بزنم و غیبت کنم و همزمان موهام رو شونه بزنم. بعد هم برم آشپزخانه و با متانت، کتری روشن کنم و چای دم کرده بخورم. بی استرس تخم مرغ نیمرو کنم و با بقیه خانواده کوفت کنم. فرصت شد هیچ کاری نکنم، برای بیست و یک ساله شدنی که پیش رومه غصه بخورم، برای روز های پیش روم برنامه بریزم، به تو فکر کنم، فال بگیرم و از اینکه آخر تک تک ابیات به "فراق" ختم میشه دلگیر شم، برای نهار فکری کنم و برای شب برنامه ای بریزم. فرصت شد کمی تنبلی و بطالت رو به خودم یادآوری کنم تا یادم نره از کجا اومدم و به کجا رسیدم. فرصت شد اخبار چک کنم و برای اتفاقات تلخ ناراحت شم. فرصت شد حال بقیه رو بپرسم. و حالم بهتر شد. دلم آروم تر شد. ذهنم آروم تر... نشد از این همه اتفاقات پیش رو.

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 0:52

صفحه بندی