خرید بک لینک
با یک اشتباه کاملا از پیش حساب نشده، به زن کنار دستیم میگم که هم مسیریم. من طول این مسیر رو دو ایستگاه میبینم و دست سرنوشت این خانوم رو تا ایستگاه متروی کنار خونه از من جدا نمیکنه. این حد از مصاحبت با غریبه تر ها رو حوصله ی مجلس درونیم در یک عصر خسته چهارشنبه برنمیتابه. اهمیتی داره؟ نه! خانمِ عزیز از خود اتوبوس دانشگاه تا اتوبوس بعدی و از اتوبوس بعدی تا متروی بعدی حرف میزنه. رشته یه بحث که به پایان میرسه فقط سی ثانیه به خودش مهلت میده تا موضوع بعدی رو پیش بکشه. از داستان دندونپزشکی و چگونگی پیشبرد روند ایمپلنت دندونش میگه، هزینه بالاش رو ربط میده به اثر تحریم و گرونی ها. بعد میرسه به 'چه زجری این مردم بدبخت میکشن که هر چی میکشن حقشونه'، و از مشکل دندون میرسه به مشکلات گوارشی و لیست بیماریهایی با پوسیدگی دندون در ارتباطند. از اونجا یه سفر میریم آلمان، جایی که پسرش برای یه دندون عقل ساده و مسخره هزار دلار هزینه کرده. خانم کنار دستیش تاکید داره که دلار واحد پول آمریکاست. و ایالت دالاس میشه مقصد بعدی ما. جایی که دخترش با نمره سی آر ای ۹ (GRE)، در حال تحصیل و تدریسه و قراره بعد از اتمام درسش با ماهی ده هزار دلار استخدام یک دانشگاه معتبر شه (قرار مادر- دختری که روح دانشگاه معتبر هم هنوز از اون بی خبره). فلذا یه سر میزنیم به بازار ارز و دلار. خانم کنار دستی، شنونده بی نهایت بهتریه، من ولی کماکان از صدر جدول خارج نمیشم. مامور پلیس در فرودگاه 'آمریکا' به دخترش گفته چقدر خوشتیپ و زیباست و درباره مبلغ پولی پرسیده که به همراه داره. دختر گفته که 'مامان، اینجا فقط باید راستشو گفت' و با لبخند اعلام کرده که ۲۰۰۰۰ دلار رو از تهران تا اینجا دنبال خودش کشیده. 'انگار که صداقت تابع مکانه'، دهنمو میبندم و اینو نمیگم. زن تاکید داره که ایرانیای 'آشغال'، بابت اضافه بار از دختر عزیزش ۳۰۰ یورو دریافت کردن. و باز هم میبندم که ایران چهل سالی میشه که پروازی به دالاس نداره.
به عنوان سرفصل بعدی، توضیح میده که برای ویزا مجبور شدن به استانبول سفر کنن. و اینطور، ما از دالاس، وارد ترکیه میشیم. از زیبایی ها و تمدن شهر میگه و آخر سر میپرسه که تا به حال سفر کردم؟ میگم چهار یا پنج بار. میپرسه 'پاس ترکیه' دارم؟ خانم کنار دستی میگه 'هیچ جا به ایرانی ها ویزا نمیدن' و با گردنِ افراشته اضافه میکنه 'هیچ جا وطن خود آدم نمیشه؛ غربت چیز بدیه، انگار ریشه آدم رو از خاک درارن و بذارن تو آب.' این عبارت تهوع آور. این جمله مسخره. این سخن گوهربار نفرت انگیز. یه بار هم شیش ماه پیش وقتی تصمیم گرفتم برگردم ایران، یکی از کارمندای آموزش با لبخند نگام کرد و همینو گفت. و من نتونستم پاسخی بدم. چون کارم گیر بود. سرمو تکیه میدم به پنجره و وانمود میکنم غرق لذت تماشای ترافیک همیشگی همت و دعوای زن و شوهر ماشین کناریم. همزمان فک میکنم همه این آدما همین جوری حرف میزنن. تصورشون از 'وطن'، یه قوطی خاکه، خودشونو یه قلمه شمعدونی میدونن که با کودِ خاطره و نور فرهنگ و سنتای غلیظ آریایی بزرگ شدن. تصور میکنن اگه از این گلدون دربیان، بی خاطره و از فرط دلتنگی میمیرن. و جوری نظر میدن که انگار روزی سه بار کل دنیا رو میگردن. هیچوقت نشد از مسئول آموزش بپرسم کسی که همیشه در "خوب" زندگی کرده "چطور در مورد "عالی" نظر میده. حتی نشد بپرسم کسی که همیشه 'خوب' رو عالی دیده، چطور میتونه در مورد 'عالی' انقدر آزادانه صحبت کنه.
به سمت مترو میریم، زن دلیل رفت و آمدم رو میپرسه، شغلمو میپرسه، حقوقمو میپرسه، در مورد خونمون سوال میکنه، هزینه های روزانم رو برآورد میکنه، رشتمو میپرسه، و همینطور که پیش بینیم میشد اضافه میکنه 'این دمنوشا که تبلیغ میکنن واقعا واسه چربی سوزی خوبه؟ واقعا لاغر میکنه؟ چی بخورم به سوخت و ساز بدن کمک میکنه؟ پسرم گفته ایرانیا گوشت خورن. شما گوشت و شیرینی و برنجو حذف کن لاغر میشی'.

حس میکنم به اندازه دو تا کلاس عمومی پشت هم انرژی از دست دادم. ممکنه هر لحظه بشینم رو پله ها و از دست این زن دونه دونه موهامو از بیخ بکَنم. سرم نبض میزنه و حتی وقتی خانم عزیز سکوت میکنه صداش تو مغزم اکو میشه. نگاهش میکنم و میگم که کاری پیش اومده و باید باقی مسیرو تنها طی کنه. فکر میکنم ده دقیقه تاخیر به جایی برنمیخوره. صبر میکنم از گیت رد شه. برام دست تکون میده.

چند دقیقه صبر میکنم و باقی پله ها رو میرم پایین. سوار میشم و برای لحظه ای چشم میبندم. سکوتی در کار نیس. ولی این بار من مخاطب شخص خاصیم نیستم. زن کناری تکونم میده و با رایحه سیر تازه، میپرسه مسیر رسالت چطوریه. براش توضیح میدم و زن، شروع میکنه از چرایی سفر و کجایی مقصد و دلایل اختلافات با خواهرش بحث میکنه. به این فک میکنم که کاش یه کورِ کر بودم. یه کورِ کرِ عنق با لکنت زبون. چهار تا ایستگاه تا خونه باقی مونده.

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: جمعه 16 فروردين 1398 ساعت: 18:46

صفحه بندی