سال ۲۰۱۴- ۲۰۱۵ تو اوج خواستن برای رفتن، تو اوج دویدن برا نموندن، اگه بهم میگفتن شب قبل شروع ترم شش خوابیدی گوشه اتاقت، تو خونه ای که به جا دورهام و نیوکاسل، تو یه طبقه چهاری وسط تهرانه، اگه میگفتن قراره از مهر نود و هفت برگردی سر خونه اولی که برا پا نذاشتن توش شیش ماه خودتو تیکه تکیه کردی، دو دستی میزدم تو سر خودم و مشت مشت خاک هم میریختم روش. یه کم بعدش اگه میگفتن بهم که دو شب قبل شروع ترم قراره انقدر بد بخورم ازت، برا بار دوم بد بخورم و بخندم از سر دردی که بی حسم کرده در برابرت، میرفتم زیر پتو و به حال خودم مینالیدم. عر میزدم. گریبان خودمو میگرفتم و سینه چاک میدادم که نمیفهمی. نمیفهمی. نمیفهمی همه اون چیزی که سه سال و خورده ایه بد داره میسوزونتم. صورت چنگ مینداختم از شدت نفهمیت و نفهمیم که مدام برای رسوندن هم به غیر هم میدویم. پشت بند اون همه اشکاییم که اومده و جای چنگارو سوزونده نمک میپاشیدم که بیشتر بسوزم؛ ازینکه نمیفهمی من میفهمم! نمیفهمی که منم میتونم بفهمم! ولی گذشت ازون زمان. روز اول دانشجویی هیچ تصوری از زندگی ای که قرار بود پیش روم باشه، نداشتم. رفتم که به آرزوهام برسم. رسیدم؟ به یه سریاش. به یه سریاش؟ میرسونم خودمو. شب ۲۳ بهمن ۹۷، با یه کارت دانشجویی که 'ت' آخر فامیلیم رو نداره، با یه حال خوب و دلِ سوخته برا کلاس هشت صبح.
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان
تاريخ: جمعه
16 فروردين
1398 ساعت: 18:46