خرید بک لینک
ساعت سه و پنج دقیقه بعد از ظهر است. مقاله ها مانده اند. بادمجان را ریختم روی پلو. در آشپزخانه را بعد ساعت دو و نیم قفل کرده اند. حواسم نبود. مجبورم غذا را سرد سرد بخورم. به خودم تلقین میکنم که انگار خورش بادمجان و گوجه گرم و برنج را با هم قاطی کردم. طعم غذا بهتر میشود و میدانم تا چند دقیقه بعد از شدت دل درد سرم را میگذارم پایین کیبورد و چشم میبندم. چه اهمیتی دارد وقتی در حالت نرمال هم از شدت گرسنگی در گیجی و حالت تهوع دست و پا میزنم؟
از ترجمه کتاب، خیلی زیادش مانده. خیلی زیادتر از همه آن چه فکر میکردم. تعداد مقاله ها هم زیاد اند. خیلی زیادتر از هر آنچه برنامه داشتم.
ترم شروع میشود. خانم الف میگوید باید حرفی را بزند که دوست ندارم بشنوم ولی باید گفته شود. دوست دارم برایش بنویسم مگر زندگی چیزی غیر از این است؟ همه چیز هایی که دوست نداری بشنوی، بگویی، انجام دهی، همه آنجایی که دوست نداری بروی، زندگی یعنی دوست نداشتن! مثل اینکه میگوید آقای الف هیچوقت تو را دوست نداشته، ندارد و نخواهد داشت. مثل وقتیکه دسته حقیقت را عینهو ماهیتابه میگیرد و با پشت سنگینش میکوبد در صورتم. زندگی همین است عزیزم. پر از نخواستن و نخواسته شدن. حالا او بگوید یک حرف، من بگویم یک چند سالی حماقت. غذا بدمزه است. حس میکنم اجباری به صرف بیشتر این ملات چاق کننده نیست. چند قلپ از چای پررنگ یخ زده دو ساعت قبل را به جای آب قورت میدهم.

ساعت چهار و سه دقیقه؟ از شدت کمردرد به حالت ۹۲ درجه درآمده ام. نه، در نیامده ام. جسمم صاف و روحم، ۹۲ درجه در خودش خم شده. حتی خم هم نشده، مچاله شده. ۹۲ درجه از بالا و ۹۲ درجه از پایین. عینهو لوبیایی که دارد جوانه میدهد. جوانه کو؟ یک ابله تر از خودم طناب بست دور شاخه جوان که تاب بخورد. جوانه هم خم شد و یکهو افتاد. لوبیای درونم حالا مثل مادری با افسردگی پس از زایمان یا سقط جنین، در خودش مچاله شده.

اتوبوس جلوی چشمانم ایستگاه را ترک میکند. یعنی 'بیش از ۲۰ دقیقه' انتظار. نمیکشم. طالع این هفته من گفته کمی تنهایی با خود، کمی قدم زدن در طبیعت. طبیعت؟ اینجا چنین چیزی نداریم. به جایش گلِ پیکان داریم و رایحه دود. و چمن چمن ترافیک. انقدر زیاد که انگار از ابد الدهر اعضای ثابت خلقت تهران بوده اند. پا میگذارم درون باغ وحش طبیعی رو به رویم. غمگین ترین موسیقی های گوشی را دوباره و سه باره پلی میکنم. صدایش را کم میکنم، نه انقدر کم که صدای وجدانم بلند شود و نه انقدر زیاد که صدای فکرم، خاموش. نتیجه؟ مثل همیشه تقصیر من است. مثل خیلی وقت ها که نیست، باز هم تقصیر من است. که اگر به ایستگاه نمیرسیدم خودم را بابت پیدایش جنگ های صلیبی و تربیت نادرست هیتلر هم سرزنش میکردم و همان شب تماس میگرفتم که ای ایها الناس مرا بابت همه کار های نکرده و حرف های نزده، ببخشید.

با روحی مچاله و جسمی صاف و خسته، ایستاده ام وسط مینی بوسی که جای نشستن ندارد. پشت سرم دو کارگر ساختمان سالم و پیش رویم یک کارگر ساختمان پا شکسته است. کیف را میگذارم بین پاهایم و به دخل و خرج مرد پا شکسته فکر میکنم. فکر میکنم اگر روز مزد باشد، کلاهش پس معرکه است. و فکر میکنم چون افغان است هیچکس جایش را به او نمیدهد. چطور است بابت این همه آدم بیشعور هم باز 'من' از او معذرت بخواهم؟ زنی که در ایستگاه آدرسی را از من پرسید هم حالا جلوی من بر صندلی نشسته. پیاده که میشوم، به او میگویم میتوانم باقی مسیر را نشانش دهم. متاسفانه مقصد یکیست. در طول ده دقیقه پیاده روی زندگیش را میریزد روی دایره. خالی میبندد. خالی میبندد. خالی میبندد و من نه تنها اجازه میدهم مرا شبیه خر حبشی ببیند، بلکه با لبخند های گاه و بیگاه او را در این امر تشویق هم میکنم. فکر میکنم هر کس از کنارم گذشت، همین کار را کرد. همین تو، کمتر از یک هفته پیش، چنان گوش هایم را دراز و بی قواره دیدی که تا توانستی تاختی و تاختی و تاختی. خر میتازد؟ نمیدانم. حتی اگر هم نتاختی دو متر گوش را برای شنیدار همه آن حرف های صد من یه غاز آماده و علاف دیدی. و من؟ اجازه دادم فکر کنی یک خر خاکستری نفهمم که دلش برایت تنگ شده. خانم الف میگوید نباید به تو فکر کنم. نباید از تو حرف بزنم. به او میگویم از تو متنفرم. میگوید به حرف نیست. میگویم به حرف نیست. انقدری متنفرم که دو روز تمام سعی میکنم گریه کنم و میترسم جوهر سیاهی که دوباره پخش کردی سر تاسر وجودم، اشکم را سیاه کرده باشد. میگویم برای خودم متاسفم. به تمام معنا. انقدری متاسف که سعی میکنم در آینه به چشم های خودم نگاه نکنم. مثلا امروز، شالگردنم در زیباترین حالت ممکن بود و چشم هایم قد بالشت پدر پف داشت. خانم وکیل میگوید پرایدش را فروخته و با یک وام بزرگ میخواهد پاترول بخرد. من هم میخواستم. ولی الآن؟ دلم یک دوچرخه کادیلاک میخواهد و یک سفر تنها به جایی که زبانش فارسی نباشد. میگوید یک پرونده سه میلیاردی را رد کرده چون بوی دردسر میداده. و من فکر میکنم دردسر چه بویی دارد. شاید از این زن هم باید بابت بوی گندش معذرت بخواهم؟ میرسم ایستگاه نزدیک خانه. شماره تماس و آیدی اینستایش را برایم مینویسد که در ارتباط باشد. آن بعد درونگرا و منزویم در حال استفراغ است از دست این خودِ جدید. خانم میم میگوید کمی 'حساس' شده ام و باید 'شل' کنم. خودِ قبلیم، همانیکه گفتی از او دور شدم و تغییر کردم، دلش میخواهد پرتم کنم درون دریا. ولی اینجا فقط ریل قطار است. فکر میکنم از خودم هم باید معذرت بخواهم؟ خودم خودم را نمیبخشد. باید یکجا تصادف کنم مگر دلش به حالم بسوزد؟ نمیسوزد. فکر میکنم چرا هر کسی به من میرسد، در اصل دارد میرود؟ دلِ خودم میسوزد. حرفی نمیزند. ۹۲ درجه از پایین و ۹۲ درجه از بالا در خودش خم میشود و خون دلی که از دست من میخورد را بقچه میکند وسط وسط وجودش. خودم مرا نمیبخشد.

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: جمعه 16 فروردين 1398 ساعت: 18:46

صفحه بندی