سفر کردن، جابه جایی مدام اون هم برای مدت زمان طولانی، فایده های زیادی برای زندگی من داشت. چیز هایی رو به دنیای من اضافه کرد که اگر مدام در یک مکان میموندم، هیچ وقت به دستشون نمیاوردم، باور ها و اعتقادات و دیده ها و تجربه ها و هدف های امروزم، اینی که هست، نبود، من امروز، من امروز نبودم. در کنار همه این ها ولی یک موضوع همیشه وجود داشت. نه میشد ردش کرد و نه اجتناب پذیر بود. خلا عاطفی. گذرا و موقتی ولی در هر دوره ای به قوت خودش باقی. در هر مقصد، آدم هایی بودند که دوستشون داشتم و دوستم داشتند. بهشون دل میبستم و به من دل میبستند. از دوریشون دلتنگ میشدم و از دوریم دلتنگ. در هر مقصد بعد چند هفته باید شروع میکردی به جبران خلا ایجاد شده. باید خودت رو بالا میکشیدی و با آدم ها همراه میشدی. گرچه این جابه جایی ها کم کم ارتباط برقرار کردن با آدم ها رو برای من راحت تر میکرد و یادم میداد در مواجهه با آدم های متفاوت از نظر اعتقاد و ملیت و جنسیت و غیره چه چیز هایی رو باید رعایت میکردم و بیخیال چه چیز هایی میشدم، در عین حال ولی باید لاستیک دوچرخه ای که با هر بار دوری از عزیزانم پنچر میشد رو با آدم های جدید پر باد میکردم. باید آدم های شبیه تری رو پیدا میکردم و تنهایی ظاهری اطراف رو کمرنگ تر. تو هم یکی از همین آدم ها تو یکی از همین مقصد ها بودی. با این تفاوت که خلا دوریت نه گذرا بود و نه موقت. درست ترش اینه: خلا دوریت نه گذراست و نه موقت. نه تمام شدنی بود نه جبران شدنی. کسی بودی که تو مقصد های بعدی آدم ها رو باهاش مقایسه کنم و از شباهت کم بینتون، بیشتر به تنهایی درونیم پی ببرم. دغدغه ها و فکر ها و حرف ها. که حتی با وجود هر بار تخریب کردن فکر و روحم بازم نتونم نقطه بذارم ته ماجراهات و بیام سر خط. که حتی با هر بار پنچر کردن چرخ دوچرخه ای که من با تمام توان فقط کمی بادش کرده بودم، با زبون تیز و دل شکستنات، نتونم بگم بسه. باشه. که هی نگم از قصد نبود. از ته دلش نبود. منظوری نداشت. و فکر نمیکردی من چقدر دویدم و سختی کشیدم برای هر بار مثل روز اول شدن. تو نمیفهمیدی. هنوز هم نمیفهمی. پارسال، وقتی تازه تونسته بودم با آدم های اون کشور و دوری و اختلاف زمانی زیاد و تفاوت ها تطبیق پیدا کنم، مثل همیشه سر و کلت پیدا شد. پیدا شد که به بهانه نایس بودن های مثلا همیشگیت، دوباره پنچرم کنی. دوباره آف رودم کنی و بخوابونیم گوشه خیابون. که دوباره بی استفاده و گرد و خاک گرفته شم برای یه مدت. پارسال تابستون بود. و این کارم کردی. بازم نقش اصلیو دادم بهت با وجود اینکه میدونستم بازیگر خوبی نیستی. با وجود اینکه میدونستم نمیمونی. با وجود اینکه میدونستم اومدی تنهایی هات رو سر من خالی کنی و برگردی به زندگی روتینت. اون بار ولی با همه بار های دیگه فرق داشت. بعد یه هفته از رفتنت، یه هفته که از حال بدم گذشته بود، تصمیم گرفتم دیگه کسی رو دوست نداشته باشم و آرزو کردم هیچوقت از طرف هیچکسی دوست داشته نشم. نه به دردش میارزید و نه به عذاب وجدانش. من از دوست داشتن آدما، خسته بودم، خیلی خسته. اگر تو تازه خوبِ آدم ها بودی، بقیه حتما به من رحم هم نمیکردند. عینهو سرنگ، تمام روح و رمق دوست داشتن رو از درونم بیرون کشیده بودی. کم خون نه، کم روح شده بودم، کم عاطفه شدم بدون اینکه هیچکدوم احتمالا ازش خبر داشته باشیم یا به عمد بهش رسیده باشیم. به کسی توضیح ندادم چرا. لوس بازی هم درنیاوردم. ولی عکس های رو دیوار اتاقم رو برداشتم. عکس های قاب شده رو هم برداشتم. عکس های بچگی با اقای م و خانم گ. با بچه های دبیرستان. با بچه های دبستان. با دوست های انگلیس و آمریکا. عکس های خانوادگی و فامیلی. تصمیم گرفتم کانسپتی به نام "آدم" ها رو از زندگیم حذف کنم. از دور و برم حذف کنم. دیگه موقع عکس گرفتن حالت های مختلف آدم ها برام جذاب نبود. عشق بین آدم ها برام عکس گرفتنی نبود. تصمیم گرفتم باهاشون فاصله بگیرم. که نه ازشون انتظاری داشته باشم و نه اجازه بدم از من انتظاری داشته باشند. چون آدم ها صرفا موجودات اجتماعی بودند که برای نمردن از فرط چیزی که خودشون اسم "تنهایی" رو روش میذارن، با هم زندگی میکنند. به هم وابستند چون تصوری غیر از این ندارند. تصمیم گرفتم هیچوقت کسی رو بیشتر از خودم دوست نداشته باشم. نداشته باشم چون هیچکس نمیتونست خاطر من رو بیشتر از خودم بخواد. هیچکس نمیتونست بیشتر از خودم مراقبم باشه. فکر کردم که اگر خودم هم دلسوز خودم نباشم تو این زندگی له و افسرده میشم. عکسا رو برداشتم و تصمیم گرفتم هیچوقت انقدری دلتنگ کسی نشم که خودم رو یادم بره. هیچوقت نذارم کسی انقدری دلتنگم شه که عذاب وجدانش من رو از راهم دور کنه. تصمیم گرفتم نذارم دلتنگی آدما، دوست داشتنشون یا دل بستن بهشون من رو از مسیری که تو ذهنمه دور کنه. آدم های دیگه ای سعی کردند جاتو بگیرن. میدونی. وقتی تو هیاهو و غلغله شهر یه صندلیم خالی شه آدم های خسته زیادی به سمتش هجوم میارن. فارغ از اینکه چه کسی روی صندلی کنار دستی نشسته باشه. که حالا اگر خالی نبود بشه دو کلام حرف هم زد. صندلیت خیلی بار ها پر و خالی شد. چون شهر من، شهر شلوغ و مردمای خسته بود. تو ولی شبیه سنگ محک غیر اصلی بودی که کسی رو نمیشد باهات مقایسه کرد. ارزشی نداشتی. قیمتی هم نبودی. ولی شبیه هیچ کس دیگه هم نبودی.
با خانم ه نشستیم جلوی دانشگاه و براش از تو گفتم. گفتم بعد چند وقت دوباره برگشتی و بدون خداحافظی هم رفتی دوباره. گفتم حالم رو بد میکنی. گفتم دوستت ندارم. یعنی دیگه دوستت ندارم. فقط سعی میکنم با احترام گذاشتن به گذشته هام، حالم رو از بابت تو خوب نگه دارم. که شاید خودت ندونی یا حتی نخوای، ولی یا وجود همه زهری که تو وجودم ریختی و همه دردی که دچارم کردی، هر کاری کردم و میکنم برای اینه که تو، تو زندگی بیخود و مزخرفی که میدونم برای خودت علم کردی، غرق نشی و دووم بیاری. و سعی نکرد متقاعدم کنه. سعی نکرد نصیحتم کنه. نشست و گوش کرد و گفت که میفهمتم. گفتم برات احساس بدی دارم. هیچوقت دوست ندارم مثل تو اونقدر تنها باشم. انقدر تنها باشم و تند. گفت میدونه چی میگم. چه اهمیتی داره که ه. عزیزم کوچیکتر از من باشه؟ بچه باشه؟ وقتی من به آدم بزرگ هاش نتونستم بفهمونم که وقت حال بد آدم ها باید گوش کرد فقط. باید گوش کرد!
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان