خرید بک لینک
محکم چنگ زده اند به ریسمانِ 'اگر با من نبودش هیچ میلی... چرا ظرف مرا...'. تماما. تو فقط استثنایی. تو یک نفر. و من نمیدانم این استثنایی بودنت، مشکل توست یا مشکل من. ینی به هر صورت با نفهم بودنت، مشکل اول را که به زندگی من گره زدی، پس دقیق ترش میشود اینکه من نمیدانم این استثنایی بودن تو، مشکل توست یا مشکل دوم من. یعنی چه میشود که منظور هایی که قرار است منظوردار نباشند، همگی منظوردار میشوند و آنهایی که همه اش، تمام اش، صد در صدش منظوردار است انقدر راحت نادیده و بی منظور؟ یا من برعکس عمل میکنم یا تو خیلی بیش از همه آن چیزی که من فکر میکنم نفهمی. یا همان قدر نفهم و یک مقدار هم خنگی. که من هر کار میکنم، آخرش نه تنها با کف کفش های آدیداست لهم میکنی، بلکه همیشه طلبکار هم هستی. وقتی من تصمیم میگیرم کمی مهربان باشم هم باز طلبکاری. وقتی برایت نیستم هم باز تو طلبکاری. وقتی بعد عهد بوقی هستم هم باز تو طلبکاری. وقتی که دلم را عین چراغ عقب ماشین خورد میکنی و میریزی کف زمین و ماشین های پشتی هم بی اعتنا از رویش رد میشوند و من میفهمم این بار هم باید دولا شوم و تکه ها را آرام آرام جمعشان کنم و چسب بزنم، باز هم تو طلبکاری. باز هم تو میگویی 'دل شکستن هنر نمیباشد'. وقتی که دوست داری تصور امروزت از من را با آخرین بار، دو قرن پیش، که چمدانم را گذاشتی زمین و از من خداحافظی کردی مقایسه کنی و جوری وانمود میکنی که از نتیجه راضی نیستی، که حاصل کار آنطور که به دلت بنشیند، نشد، که با گفتنش دلم را عینهو لیوان پلاستیکی نامرغوبی که آب جوش ریخته باشند سرش در خودش مچاله و بی استفاده کنی و بسوزانی، آن موقع هم طلبکاری. حتی گاهی فکر میکنم ممکن است آن دنیا، سر پل صراط هم بابت ارث پدرت از من طلبکار باشی. یا یقه ام را بگیری و ادعای خسارت کنی بابت همه سال های دوست داشتنت. همه سال های خریت و سال های بعد خریت، برای احترام به خریت های جوانی. برای همین هم دیروز فکر میکردم روزی که بمیرم کاش نفهمی که کتابم بسته شده است، یا کاش نفهمی چقدر بابت دوست داشتنت عذاب کشیدم. نفهمی که بودن و نبودن و تکرار مکرر این چرخه معیوب جوری دلم را منبسط و منقبض کرده که دیگر نفهمم با چه کسی میتوانم زندگی کنم و بدون چه کسی نمیتوانم. یک حالت نکروزه شده، که نفهمم چه چیزی عشق است و چه چیزی عاطفه. یک گرفتگی عضلانی که نفهمم چه چیزی گذراست و چه چیزی نفس گیر و دائمی.
و مگر غیر از این است که دوست داشتن یک نفری، برای و تقصیرِ خود عاشق است و برای معشوقش بی فایده. شاید اینطور بتوان نگاه کرد و دردش کمتر شود. شاید اینطور نگاه کرد و احمق شد. همیشه که نباید هوشیار و آگاه سر درآورد از همه چیز. مثل خانم ه. مثل داستان پارتی و دوست پسر مستِ الآن و اکسِ عاقل. که میدانی خودش رفته و شش ماه سر به بیابانت کرده ولی باز میگذاری تقصیر ها را بیندازد گردن توی از همه جا بی خبر و برایت آبمیوه بخرد وقتی افقی افتادی زیر سرم بیمارستان.

پس اصلا دانستنش برای تو ضرورتی ندارد. مهم نیست بدانی یک نفر اصل داراییش را برایت رهن بانک گذاشته و حالا با هوار هوار معوقه پرداخت نشده و آمال و آرزو چپیده گوشه خانه، مثل بزدل ها قایم شده. پس حالا هم خیلی مهم نیست این لوس بازی های گذرا و مزخرف. حتی میتوانستم انگشتم را برای سی ثانیه متوالی فشار دهم روی بک اسپِیس و هر آنچه برایت نوشتم را هم پاک کنم. ولی حتی این هم مهم نیست. میگذاریمش پای حال و هوایی که بعد سه چهار ماه دوباره رِفرش شده اند و به این زندگی، ادامه میدهیم.

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: چهارشنبه 15 خرداد 1398 ساعت: 8:12

صفحه بندی