نشسته ام این گوشه و درباره تاثیر یارانه ها بر فقر غذایی مردم مقاله ای را مطالعه میکنم، و در کنارش به تو فکر میکنم. دقیق که توضیح بدهم، به تو فکر میکنم و در کنارش نشسته ام این گوشه و درباره تاثیر یارانه ها بر فقر غذایی مردم مقاله ای را مطالعه میکنم. و اگر بخواهم خیلی دقیق باشم، به تو فکر میکنم و مقاله ای درباره تاثیر یارانه ها بر فقر غذایی مردم نشسته است این گوشه. دلم تنگ شده است. و این عادلانه نیست. دیشب به یکی گفتم که باز مشغولیت بهتر است از بیکاری. خوب گفتم. این همه مشغولیت نشسته اند این گوشه و باز فکر تو تیتر اول تمام ذهن و دغدغه های من احمق است. تو فکر کن بیکار بودی وضع به چه منوالی بود. زندگی این روز ها شلوغ است. خیلی. و شلوغ تر هم میشود چون اینجا اول کار است. پرسید چرا همه چیز انقدر سخت است؟ نگفتم که اینجا تازه اول کار است. این زندگی از اساس بر سختی بنا شده نه سیمان و بتن و آجر. سعی میکنم به خواب و تنبلی و غم بها ندهم. چون در این دنیا به هر چیز و هر کسی که بها دهی سریع سوارت میشود. اگر آدم باشد دو بار هم پاهایش را میکوبد به پک و پهلو و هش هش میکند. و سواری دادن به غم آخرین چیزیست که در این دنیا دوست دارم انجامش دهم. دلتنگی ولی فرق دارد. از من اجازه نمیگیرد. منتظر تصمیم گیری و تعلل من هم نیست. روز ها روی دوشم مینشیند و با دست محکم گلویم را میچسبد که نیفتد. عصر ها کم کم می آید پایین و دست هایش را می اندازد دور گردنم. شب ها هم می آید زیر پتو محکم بغلم میکند. روز هایی که بیکارم، از خروس خوان ولی تا بوق سگ زیر پتوست. کاری میکند به تو فکر کنم. خیلی فکر کنم. و آرزو کنم اینجا باشی. نه. نباشی. آرزو کنم کمی فقط "باشی". یا حتی کمتر. فقط یک آرزویی که کلمه "تو" درش استفاده شده باشد. دلتنگی آدم را حقیر میکند؟ شاید. آرزو میکنم. وقتی عقربه ها می افتند روی هم، وقتی 00:00 شب است، وقتی مژه ام می افتد و درست حدس میزنم، وقتی باران می آید، وقتی اذان میگویند، وقتی ستاره دنباله دار و اولین ستاره شب و طلوع خورشید را میبینم، وقتی قنوت میگیرم، وقتی زیر گنبد می ایستم، وقنی که چند ثانیه به سال تحویل مانده است، وقتی شب کریسمس است، وقتی اولین برف زمستان را میبینم، هر سال. هر ماه. هر هفته و هر روز، چیزی را آرزو میکنم که "تو" در آن باشی.
پرسیده بودم "اگر شجاع تر بودید کدام کار را اول از همه انجام میدادید؟" چهار نفر گفتند "ترکش میکردم. دل میکندم. تمامش میکردم. از زندگیم پاکش میکردم." من هم اگر شجاع تر بودم هر چهار بلا را سرت خالی میکردم. نه. حتی اگر شجاع تر بودم با دلتنگی، تن به تن و چهره به چهره، مردانه، با تمام شرف و عزتم میجنگیدم و شانه هایم را از زیر بار سنگین همیشگیش خلاص میکردم. و نه حتی. اگر فقط کمی، کمی شجاعت داشتم، دست از خرافه گویی برمیداشتم و یقین پیدا میکردم به "الخیر ما وقع". راستی جناب شیخ، گفته بودم که دلتنگی با خودش خرافه می آورد؟ دلتنگی که از عشق برآید؟ نه. نگفته بودم. طالع این هفته نوشته است که وقت پایان دادن به کدورت ها و برگرداندن دوستی هاست. پایان دادن به چیزی که نیست چطور ممکن است؟ پایان دادن به چیزی که هیچوقت نبوده چطور؟ تمام کردن چیزی که تمام وقت تنها "تصور" میکردی وجود خارجی داشته، چطور؟ این همه مولکول هوا را چطور پیشگوی بیسواد آن طرف اینترنت نمیبیند و انتظار بازگشت دارد وقتی کوچکترین حضوری در فضا احساس نمیشود؟
آرزو کنم، آرزوی خلاصی. آرزوی خلاصی. آرزوی شجاعت. آرزوی رهایی.
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان
تاريخ: چهارشنبه
15 خرداد
1398 ساعت: 8:12