به آدم میگویند حالا این بار سفر نرود نمیمیرد. یا میگویند حالا در این رستوارنی که هزینه یک لیوان آبش قد خون پدر صدام است، غذا نخورد نمیمیرد. یا میگویندحالا این لباسی که دو هفته است از پشت شیشه مغازه چشمک میزند را نپوشد نمیمیرد. چرا نباید؟ چرا باید مدام به همان همیشگی ها راضی بود؟ چرا باید حسرت ها را زیر سبیلی رد کنیم جوری که انگار هیچوقت به چشممان نیامده اند؟ آن اندوخته کمی که داریم غیر از ثبات تمام عمر برایمان چه داشته که برای یکبار هم که شده به فکر تجربه های جدید نیستیم؟ تا کی باید فقط قانع بود؟ پس "ان لیس للانسان ما سعی" را کجا میگذاریم؟
من از قناعت بی جا و بی حد و اندازه بدم می آید. به قناعتی که تو را تمام عمر به داشته های مقطعی زندگیت راضی کند. به قناعت بیش از حدی که رضایت بیاورد پشت بند خودش بدم می آید. چرا باید چشم از تمام پنجره های دنیا بست و آینده را از پشت شبکه شبکه در، از پشت ویترین دید؟ چرا باید مدام فکر کرد یک آرامش نسبی، یک خانه نقلی، یک اتومبیل متوسط، یک ازدواج موفق، یکی دو فرزند صالح، یک شغل ثابت و یک درآمد بخور و نمیر آمال خوشبختی و تمام آن چیزی است که همه عمر خیالش میکردیم؟ چرا باید به یک فنحان آرامش صرف راضی شد و از تمامی آسایش هایی که حق ما بوده، میتوانسته برای ما باشد، چشم پوشید؟ چرا باید در این دنیا که باند پروازش از همه فرودگاه ها و پهنایش از همه اتوبان های دنیا بلند تر و بزرگتر است یک کوچه پس کوچه ای را انتخاب کرد و به آن راضی شد؟ وقتی سفره این زندگی از سفره انقلاب هم گسترده تر و هزار رنگ تر است چرا باید به حداقلش راضی شد؟ اصلا چطور میشود هفتاد سالم دست کم را مثل یک خط صاف زندگی کرد؟ چچطور دل آدم راضی میشود هر صبح و شب یک کار بکند؟ یکجور. یک مسیر. یک خط. که خدایی نکرده خطری را نپذیری نه شاید که "نعوذ بالله اگر ره به مقصدی نبری"! پس بی قراری آدم کجا میرود؟ پس آرام دل آدم کجا میرود؟
اینطور باید باشد که آدم دم مرگش خسته باشد. از دویدن و یک جا ننشستن دل راضی باشد. انقدر در زندگیش "فاذا فرغت فانصب," باشد که بعد این چند سال هر آنچه در چنته داشته را رو کرده و حالا میداند جز چند کار جزیی چیزی روی دلش نمانده. آدم اینطور باید باشد! در این دنیایی که حتی برای یاد گرفتن تحمل سختی ها هم باید سختی کشید، آدم باید شبیه خشت پخته باشد آخر کاری.
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان