کل سرکه ته ظرف باقالی ها رو به بهانه اینکه "سرکه سیبه بابا مزه نداره که..." مثل یه خون آشام تشنه هورت کشیدم. پشت بندشم،همه اون گوجه سبزای پخته رو دونه دونه انداختم بالا. در این حالت عارفانه که جهان در هاله ای از مه و بهت میچرخه و اون فشار احتمالی نه رو شیش، باید عینکم رو بزنم بالا، رو به سقف بخوابم، موهای وزوزی نامجو رو تجسم کنم و زیر لب بخونم "عزیز من وقتی طلوع سر بزنه موقه رفتن منه.". در اخر هم مثل یک پهلوان لبخندی چاشنی اون صورت تازه اصلا شده کنم و دوفففف.
پ.ن. باید یه نوشته جا بذارم که بلیط قطارو پس بدن حتما.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 23:24 توسط زینب نجوان |
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان
تاريخ: سه
شنبه
30 خرداد
1396 ساعت: 7:02