از شب تولدت این به یادگار بمونه که دیشب با هم بحثمون شد. تو و مامان. بعد من که طاقت دعوا ندارم با تو بحثم شد که صدات رو بیاری پایین. پس بعدش من و تو. بعد من و تو و مامان. و در نهایت تو و مامان. مامان از بابت درس نخوندنت دعوات میکرد و تو از خودت دفاع میکردی، وقتی گفت "از دست جفتتون ناراحتم که احترام من رو نگه نمیدارید"، تو تو اوج داد و هوار و من بمیرم تو بمیری خودت رو بیخیال شده بودی و واسه مبرا کردن من از برای گناهی که نکرده بودم با مامان باب جدید باز میکردی و دلیل و توجیه میاوردی.
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان