برف آمده. از اول هفته. روز تولد من قدری نشسته که ماشین حرکت نمیکند. از اینترپرایز جی ام سی غول سون سیتر را اجاره کرده ایم. نشسته بودیم در یکی از گران ترین ماشین هایی که روز های عادی هفته نگاهش هم نمیکردیم. بابا بیخیال محدودیت مسافت شده. ماشین را آورده جلوی درب خانه و کنارش چای میخورد که پلیس برای متوقف کردن غول در کوچه دو متریمان جریمه نکند. برف آمده و ما صبحانه را مثل همه آخر هفته ها کنار دریا میخوریم. حتی حالا که دمای هوا منفی پانزده یا کمتر است هم باز صبحانه را داخل ماشین کنار دریا میخوریم. تمام نیمکت های کنار آب یخ زده اند. راکینگ چیر محبوبم را خریدیم و گذاشتیم عقب غول آمریکایی. رفته ایم داخل تورنتو. داون تون. برای دو هفته مان خرید کرده ایم. برف شدت گرفته. جاده به زور مشخص است و ماشین ها با سرعت کم حرکت میکنند. برف پاک کن ها تند تند چپ و راست میشوند و ما یکی در میان آیو ایکس را وصل میکنیم به گوشی هایمان و مدام از شجریان می پریم به رپ های انتقادی و احساسی. ماشین با آن شاسی بلندش در برف گیر میکند. ده بار گاز میدهیم. ماشین بیشتر فرو میرود. دکمه مخصوصش را که تازه کشف کرده ایم میزنیم. لاستیک ها گرم میشوند و برف زیر چرخ را آب میکنند و ماشین حرکت میکند. همه مان خوشحال و خوش اخلاقیم. نهار میخوریم. به گلخانه سرپوشیده مخصوص کریسمس سر میزنیم. میرویم مرکز امام علی و نماز میخوانیم. برمیگردیم خانه. راهروی خیابان تا جلوی در یخ بسته. جو نمک پاشیده که آب شوند. ما را که میبیند بیرون می آید و به مناسب تولد بلیط سینما و بند و بساطش را کادو میدهد و همزمان حواسش هست سگش تمرگیده باشد سر جایش. پنج بار از دم ماشین تا خانه میرویم و برمیگردیم تا خرید ها را خالی کنیم. تول های پارکینگ یخ زده اند و پر آب شده اند. پول پارکینگ را که میندازیم داخلش گیر میکند. با بابا میخندیم. یک امشب را گور پدر یک دلار و دو دلار و پول خرد. میرویم یک تول دیگر را امتحان کنیم. یخ زده اند. با بابا میخندیم. فوقش میرویم کانسیل و جواب پس میدهیم. دوتایی از پارکینگ پایین دانشکده تا خانه را پیاده می آییم. پاهایم یخ زده. میچسبیم به رادیاتور ها. میچپیم زیر پتوهای روی مبل. خرید ها را مرتب میکنیم. سالمون ها را میشوریم برای شام. در مورد بوی گند ماهی مارکت چینی ها صحبت میکنیم و اینکه ژاپنی ها و کره ای ها به مراتب با کلاس ترند. شام میخوریم و کیک ستاره ای میپزیم با رنگ های خوراکی طه و جشن میگیریم. خمیر نان فردا را با مامان ورز میدهیم و بوی مخمر و چای و گشنیز میپیچد در آشپزخانه کوچکمان و به این فکر میکنیم که آدم از آرامش دنیا بیشتر از این چه میخواهد. پنجره ها قندیل بستند و آب شدند روی توری بیرون پنجره و پاره اش کردند. به این هم میخندیم حتی. شب تا دیر وقت میوه میخوریم و تلویزیون میبینیم و اخبار میخوانیم و نوچ نوچ میکنیم. استار فروت امتحان میکنیم و قیافه هایمان را در هم میکشیم و مزه اش را تحلیل میکنیم. خسته ولی خوشحالیم که روز بعدش میشود تا خیلی زیاد خوابید. خوشحال تر بودیم بس که از خبر های ناخوشایند و آشفته کننده سراغی نبود. بس که ذهن هایمان خالی تر از الآن بود.
نشسته ام زیر پنجره و به منظره ای که نیست نگاه میکنم. به غمی که در تار و پود وجودمان تنیده نگاه میکنم. اینجا، شادی های ما در واحد سال است و غم هایمان در واحد روز. ساعت. دقیقه. اینجا خبر های خوش کمند. دلخوشی ها کمند. سرگرمی ها کمند. تا دلت بخواهد ولی بهانه برای غصه دار بودن هست. برای مذهبی و غیرمذهبیش. ما در اینجا بدون اشک گریستن را یاد میگیریم و جنگیدن با دست های بسته را. اینجا چشم های ما از سوز گریه درد میکند.
.
بیست و دو ساگی عزیزم.
سلام.
این نامه را در حالی برایت مینویسم که بند بند انگشتانم از تایپ های زیادی این چند وقت درد گرفته و مدام بی حس میشوند. ولی حس کردم اینکه سال های بعد بازگردیم و ببینیم هیچ رد و نشانی از تو به یادگار نمانده کمال بی انصافی است. یعنی به طور منطقی اگر نگاه کنیم متولد شدن خودش هنر مردان و زنان خدا نمیتواند باشد و جای تقدیر ندارد، و من اگر به جای بنیانگذار تمامی این آداب بین المللی جشن گرفتن بودم، کادوی روز تولد را به مادر آن فرزند بخت برگشته اهدا میکردم (و اگر از قبل ملیت کودک را به گوشم میرساندند قطعا یک هدیه بزرگ هم به پدر فرزندان ایران زمین اهدا میکردم). که برگشتم و دیدم از بیست و یک سالگی خاطرات زیادی بر جای نمانده جز ناله نامه از احوال روز و هفته های خاص و اسکرین شات از مکالمات مثلا تاثیرگذار همان چند وقت که مرورشان بیهوده و ملال آور است. امسال را اگر نمینوشتم از فرط بی خاطرگی شبیه حکومت های خرپایه عهد عتیق میشد که جز رد پاهای گنگ اثری در تاریخ و متون سال های بعد و از زبان معدود شواهد عینی ازشان بر جای نمانده. آنچه در اینجا مهم است یادگاری از بیست و دو سال عمریست است که در سال 1398 پرچم دوران را بر شانه های عرق کرده اش میاندازد، نفس نفس زنان دور افتخار را میزند و در آغوش بیست و یک هم تیمی پیشکسوت خود جای میگیرد. آنچه مهم است مقایسه امروز آدمی با دیروزش، ماه قبلش و سال قبلش است و اطمینان از آنکه همان خری که به دنیا آمده است نمانده باشد که این یکی دو سال به من فهماند عمر مانند باد های خنکی که در جاده چالوس به کله از شیشه ماشین بیرون آمده ات میخورد و تا مغز استخوانت را منجمد میکند، سریع میگذرد. سریع. و افسوس هر روزی که بدون فایده گذشته باشد عینهو آبریزش بینی بعد آن سرمای دلچسب تا روز ها ولت نمیکند. که اگر قرار نیست شبیه هر آدم موفق تر از خودم و کمتر موفق تر از خودم باشم حداقل حرکات و سکنات و دانسته ها و کرده های سال پیشم خاطره باشند و نه روتین سال هایی که تا امروز و تا فرداهای دیگر بر من میگذرند.
امسالی که گذشت از سخت ترین سال های درسی من بود. برای من تنبلی که عادت داشتم هر کار را سر وقت و بی عجله انجام دهم، فشار بود. فشار زیاد. روز های زیادی را بابت پشیمانی های گذشته گذراندم. روز های زیادی را به سوگواری روز های خوبی که گذشت سپری کردم. روز های زیادی را صرف مرور خاطرات دوستان در گذر زمان کردم که سودی نداشتند جز تراژدی های خودساخته و درد هایی که مانند جای زخم زیر ناخن لذت بخشند. روز های زیادی از شدت خستگی های جسمی گریه کردم. غر زدم. روز هایی بودند که من کمال گرا کار ها را یک ساعت مانده به وقت ددلاین ها آماده کردم. افسار روز های بسیار در دست منطقم بود و روز های زیادتری، در دست احساسم امسال به خودم اجازه دادم از آن لاک بی اعتمادی به آدم ها بیرون بیایم. با آدم های زیادتری نشست و برخاست کنم و بفهمم در مقابل خیلی هاشان من حتی نخودی بازی هم حساب نیستم. بفهمم در مقابل خیلی هاشان باید فروتن بود. به خودم یاد دادم توانایی هایم باعث نشود خودم را بالاتر از بقیه بدانم، یاد دادم که آدم ها در خیلی موارد بالاتر و بهتر از من هستند. یاد دادم در مقابل کوچکترین آدم هم فروتن باشم. سرم و شانه هایم پایین باشند. از آن طرف هم برخی آدم ها نشانم دادند فروتنی بیش از حد حکم آبی را دارد که زیادی قلم آبرنگ را خیس میکند: تمام داشته ها و توانایی های آدم را جوری محو میکند که نه به چشم آن کسی که باید بیاید و نه آن کسی که نباید. فهمیدم اگر خودم هم بر سر کار هایم بزنم آن دیگرانی که از قضا از پایین آوردن بقیه خوششان هم می آید، نهایت لذت را میبرند از بی ارزش نشان دادن زحمت هایت. فهمیدم باید به وقتش زبان دراز بود و به وقتش ساکت. فهمیدم که گرچه دنیا و فضای حاکم اثبات خود میطلبد تو لازم به نشان دادن مدام خودت به بقیه نباشی. برخی به من فهماندند که حرف زدن بیجا، حتی اگر صحیح و صواب باشد برای آدم هزینه دارد. گران تمام میشود. فهمیدم بحث کردن با آدم ها سخت ترین و انرژی بر ترین فعالیت زندگیست و لازم نیست خودم را مدام توضیح دهم. واکنش هایم را توضیح دهم. علت رفتار و سکناتم را توضیح دهم. فهمیدم که آدم باید ببخشد برای خودش. برای آرامش فکر و ذهن و روح خودش. فهمیدم نظر بقیه باد هواست. تایید و تکذیب بقیه باد هواست و فکرشان گرچه محترم، خیلی وقت ها قرار نیست بر زندگی من هم تعمیم یابد. قرار نیست پیراهنی را که بقیه به اندازه شخصیت خودشان دوخته اند و با نخ اعتقادات خودشان کوک زدند بر تن من اندازه شود. گاهی حتی وعظ بی عملان واجب است نشنیدن. قرار نیست مسیر خوشبختی و بدبختی، سرنوشت و آینده، سعادت و بیچارگی همه آدم ها از یک مسیر باشد. فهمیدم باید به حرف همه گوش کرد. از بسیجی بسیجیش تا منافق و فاسقش. باید درست ها را از کلام هر دو سوا کرد. از کلام هر دو جدا کرد. فهمیدم اگر بخواهی اسم جناح و حزب و مذهب و ملیت خاصی را بگذاری روی خودت، تعصب همان اسم تو را از درک خوبی های مخالفین بازمیدارد. که همه اینها مفاهیم انتزاعی هستند. فهمیدم نقد و نظر، در بازه دانش ما نیست. نوشتن از همه چیز، در بازه دانش ما نیست. بر هم زدن دلخوشی بقیه به اسم خرافه و امثالهم، در بازه دانش ما نیست. امسال خودم را مجبور کردم در مقابل آدم های ناراحت، شنونده باشم تنها. به خودم یاد دادم که در درک هر آدمی که بقیه اسم حق و ناحق را برچسب میزنند روی پیشانیشان خودم را بالا و پایین کنم که "هر کدام از ما در قلبش قصه ای دارد".
به خودم یاد دادم بدوم. به قول دوان دوان که خواهی نخواهی این زندگی، مصداق مسابقه است. فهمیدم ما زنده به آنیم که آرام نگیریم. که باید بدوی. هر روز و شب. که انسان برای دویدن و سختی ساخته شده. روح آدم با تلاش بزرگ شده و کوچکترین سپاسگذاری از خالق، تحویل یک مجسمه خوش شکل و ورز دیده به جای خمیر مایه ای است که تحویل داده.
امسالی که گذشت چهارچوب هایی که تلقین بقیه از من ساخته بود را کنار زدم: به خودم فهماندم که درون گرا بودن به معنی ساکت بودن، به معنی توسری خور بودن و بدبخت بودن نیست. به خودم فهماندم وقتی ترست را کنار میگذاری و بدترین احتمالات ممکن را در ذهنت تصور میکنی، وقتی از یک سری چیز ها میگذری چه بازی ها که شروع نمیشود. به خودم فهماندم که برخی ترس های گذشته که از سر جهل بوده شاید، از سر ندانستن بوده یا از سر ناآگاهی، چقدر مسخره و بچگانه بوده اند. امسال یاد گرفتم که به کم راضی نباشم. به کم قانع نباشم و همیشه برای بهتر و بیشترش بدم نه به هوای طمع. امسال بود که فهمیدم من آدم عاطفه، آدم تحصن، آدم تظاهرات و آدم توضیح و نقد و بحث نیستم. به جایش به شدت آدم سرم به کار خودم گرم بودن و کار کردن فراوانم. یاد گرفتم که نه از شروع آدم ها خیلی خوشحال شوم و نه از تمام شدنشان.
هنوز هم ولی یاد نگرفتم اینجا را با همه خوبی ها و زیبایی هایش مقایسه نکنم. نتوانستم دلتنگی را کنار بگذارم و از روز هایی که میدانم فردا حسرتشان را دارم نهایت لذت را ببرم. هنوز هم که هنوز است زندگی اینجا برایم موقتی حساب میشود. نتوانستم این خیال را که هر روز بگویند ماه دیگر برمیگردیم را بیندازم سطل آشغال. گرچه هنوز مانند بید بر سر ایمان خویش میلرزم و از درک تصمیمات ماورایی بازماندم، ولی دلم در ترک وطن سوسو میزند هنوز. آدم همیشه فکر میکند بار دیگری هم هست. تکرار دارد و بازپخش دارد و ضبط میشوند دوستی ها و لحظه ها و خوشی ها و غم ها و من روز های زیادی از درک آن عاجز ماندم. اینکه روز ها میگذرند. آدم را آزمایش میکنند و پخته میکنند ناخوشی ها و میسازند و تربیت میکنند خوشی ها و میگذرند. من هنوز هم که هنوز است در درک قانون های ریز بازی ناتوانم. در برنیانداختن ره و رسم سفر از جهان ناتوانم.
بیست و دو سالگی عزیزم. ممنون از تحمل و صبر بالایت. ممنون از پذیرشت. میدانم روز های زیادی را بر تو سخت گرفتم و روز هایی را بی تعادل گذراندم. تو در نهایت به من یاد دادی آن لحظه که فکر میکنم دیگر نمیتوانم، دیگر جا ندارم و دیگر کم آوردم، ابتدای یک مسیر طولانیست: ابتدای قلّه الزّاد و طول الطّریق است تازه. و چیزی به عنوان ناتوانی وجود ندارد. دوست دارم بدانی از تمام شدنت غمگینم از بزرگ شدن نهالم گرچه خوشحالم از ستاندن جمالش سخت دلگیرم.
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای شرح تقریر است شرح آرزومندی.
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان