خرید بک لینک

یک جایی از رزومه زندگی ام نوشته ام که نوزده تا بیست و یک سالگی ام را تصویرگر کتاب بودم. ولی هیچ جایش اشاره نکردم چرا. نگفتم چون پولش خوب بود که نسبت به زحمتش نبود. نگفتم چون رشته ام بود که اصلا نبود. نگفتم چون کار نبود که احتمالا بود. ولی یک جایی در ذهنم پین کردم که چون خوشحال بودم. از کشیدن، از خلاقیت مدام، از مداد دست گرفتن خوشحال بودم. نوشتم چون به قول آهنگ تیتراژ قسمت دوم فصل دوم سریال میسیز میسل قصاب و نانوا و کارمند و منشی همگی حقوق میگیرند ولی خوشحال نیستند و من میخواهم خوشحال باشم. سال اول کاریم حقوق خوبی گرفتم. میشد اولین حقوقی که با زحمت خودم دراورده بودم. با دل خوش و خیال راحت. بابا میگفت پول هایت را دلار کن. اول بحبوحه ارزی ایران بود و من با جهالت جوانانه ام گفته بودم دوست ندارم همین سهم کوچک را هم در گران شدن بیشتر دلار داشته باشم. گفته بودم حس میکنم پولم مشکل دار میشود. قیمت دلار نوسان داشت و دوست نداشتم روی همان چندرغاز هم ریسک کنم. مادربزرگ گفته بود از آقای ح یاد بگیر که همه حقوق هایش را دلار میکند و من گفته بودم برکت پول مهمتر است. دروغ است اگر بگویم این روز ها اصلا احساس پشیمانی نمیکنم و در سر خودم نمیکوبم که وکیل و وزیرش دارند دو لپی میخورند و این زر زر های ناشتا و از سر شکم سیری چه بود تحویل میدادی. اولین درآمد شخصیم را وقتی 18 سالم بود گرفتم. یک چیزی حدود چهار، پنج میلیون. به چشمم آمده بود و خوشحال بودم. قبل از سن قانونی از ایران رفته بودم و برای خودم حساب بانکی نداشتم. پول را ریخته بودند به حساب پدربزرگم.

اولین حق خوری ام را هم سال دوم دیدم. وقتی بیست سالم بود. وقتی از سفر و خرید و تفریح و خواب زده بودم و کار های شش ماه دوم را، همه شان را مرتب و زیبا تحویل داده بودم و هیچ خبری نشد. یک ماه شد سه ماه و سه ماه شد یک سال و مسئول کاریمان گفت که این انتشاراتی ها بد قولند و باید کمی صبر کرد. یک سال شد دو سال و خبری نبود. تا پارسال هم حتی باورم نمیشد حقوقم را خورده باشند. من باور نداشتم به این نامردی ها. باور نداشتم. وقتی دیدم آقای مسئول یکبار معذرت خواهی کرد و سرش را پایین انداخت پیش خودم گفتم خدا که دیده من زحمت کشیدم. آبروی این مرد را نگه میدارم و به جایش جای دیگه برایم جبران میکند. ما و خدا که این حرف ها را با هم نداریم. حتی وقتی مادرم میگفت برو و غیر مستقیم بپرس چه شد رویش را نداشتم که یک نفر همسن پدرم از من معذرت بخواهد. آدم امروز اگر بودم ده درصد حرفم را میزدم و نود درصد باز هم هیچ چیز غلط خاصی نمیکردم. اوایل تابستان، طرح که میزدم همزمان در ذهنم نقشه میکشیدم که وقتی برگشتیم ایران، با همان حقوق کم سال اولم و پولی که بعدتر کم کم قرار بود دستم برسد و آن مقداری که ذره ذره جمع کرده بودم و کمک پدربزرگم یک پراید هاچ بک سفید کره ای قدیمی بگیرم برای خودم. بلند پرواز نبودم. گواهینامه ام را همان هجده سال و چند ماهگی گرفته بودم. از فکر وسیله ای که برای خودم باشد و بگویم ماشین من، قند در دلم آب میشد.

من بی خبر از دنیا بودم. بعدتر هم که برگشتیم ایران و دیدم با احتساب تمام ضرایب خوشبینی نهایت خریدم از آن پول یک فرقون بدون چرخ است. مثل ماشین مشتی ممدلی که نه بوق داشت و نه صندلی. کمی بعدتر که گذشت با احتساب یک وام بلند مدت از بانک همان فرقون را هم نمیتوانستم بگیرم. ارزش پول از چشمم افتاده بود. پی اش را نگرفتم و بعدتر فهمیدم قاطی پول های خانوادگیمان شده برای هزار و یک هزینه. خدا رو شکر تا الآن بوده به قدر نیاز. ولی فکر میکردم چرا باید اینطور باشد یک سال از نیروی جوانیم را ریخته باشم داخل توالت و سیفون را هم کشیده باشم رویش و مثل ادم های خیلی خیلی مست افتاده باشم همان پایین. این حرف را پارسال هم به خانم ایکس گفتم. وقتی قرار بود پانصد تومن از حقوق باقی مانده ام را بگیرم و چهار ماه برایش میدویدم و جوری نگاهم میکردند که این کنه بیخیال بشو نیست، آخر سر گفتم میدانی، در این برهه حساس کنونی این مقدار پول برای یک هفته نان و پنیر هم کفاف نمیدهد. ولی وقتی همه اطرافیان من خوش بودند، من کار کردم. وقتی خوابیدند من بیدار بودم. به قول آقای الف. دوست ندارم فکر کنم ارزش یک ساعت از بیست و یک سالگیم مفت بوده (درباره این شاید بعدتر بنویسم). و انقد رفتم و آمدم تا پولم را بگیرم. شد پول حلقه ام. اشکالی نداشت اگر مثل آدم های مفلس و گیر نگاهم کردند، من حقم را میخواستم.

من هیچوقت ماشین نگرفتم. حتی هنوز هم که هنوز است از رانندگی در ایران میترسم. گواهینامه ام را هم گذاشته امم لب کوزه و آبش را هم نمیخورم حتی. ولی هنوز هم وقتی پراید هاچ بک سفید کره ای در خیابان میبینم یاد این داستان میفتم. مطمئنم بعدتر اگر ماشین بهتری بگیرم هم بازم چشمم دنبال یکی از همین پراید های چسکی است. حتی اگر داغان باشد و مدلش با سن و سال من دو سه سال فاصله داشته باشد باز هم روی دل آدم میمانند این آرزو ها. این ها را حالا راحت مینویسم چون زیرنویس یکی از فیلم های این چند وقت نوشته بود "زمان گذشت و درد ها تبدیل به خاطره شدند." همین. همین.

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 14:42

صفحه بندی