روزگاری پیش، چمران، گفته است، چمران، نوشته است، و در هر کلمه، در هر قطره از جوهر قلمش طنین فریاد صد ها انسان نهفته است. و فکر کن آنگاه که مینوشت همه ما چند صد نفر، سکوت میکردیم، به احترامش قلم بر زمین میگذاردیم و غرق تماشای او میشدیم و سراپا گوش، که حرف های خودمان را از زبان او بشنویم، تک تک فکر ها، تک تک پاراگراف ها، تک تک آنچه ورقه های سفیدمان را سیاه میکردند، حالا همه و همه با صدای یکی دیگر، چمران نامی دیگر.
.. یک..
"اميرالمومنين با خوارج در منتهي درجه آزادي و دموكراسي رفتار مي كرد . آنها در همه جادر اظهار عقيده آزاد بودند و حضرت خودش و اصحابش با عقيده آزاد با آنان روبرومي شدند و صحبت مي كردند و استدلال يكديگر را جواب مي گفتند . خوارج در نماز جماعت به علي اقتدا نمي كردند زيرا او را كافر مي پنداشتند . به مسجد مي آمدند و با علي نماز نمي گذاردند."
..دو..
"علي در روزگار خود بينظير بود ، يکتا بود ، فقط گروه انگشت شماري بودند که حتي از انگشتان دست تجاوز نميکردند که علي را درک ميکردند ، علي را ميفهميدند ، علي را واقعاً دوست ميداشتند و پيروي ميکردند ، علي را ميفهميدند؛ اما عدهي آنها بسيار بسيار قليل بود (تا آنجا که در جایی دیگر یاران کم او را با 313 نفر یاران حضرح مهدی (عج) مقایسه کردند و گفتند ایشان به همین تعداد هم پیرو نداشتند) . علي تنها بود و نمونهي تنهايي او همان بود که در ميان نخلستانهاي کنار فرات سر خود را به داخل چاه فرو ميبرد و از اعماق قلب خود ضجه ميکرد ، فرياد برميآورد . اين نشاني از تنهايي او بود که در چنين دنيايي کسي او را درک نميکرد ، عدالت او را نميفهميد و حتي نميتوانست با حق و حقيقتي که علي نمونهي آن است زندگي کند . شما ميدانيد که طلحه و زبير پرچمداران صدر اول اسلام بودند . طلحه و زبير کساني بودند که پس از کشته شدن عثمان ، علي را به زور بر منبر بردند و او را مجبور کردند که خلافت را بپذيرد ؛ اما درست چند ساعت پس از قبولي خلافت از طرف علي –ع- هنگامي که طلحه و زبير و عدهاي ديگر دور او حلقه ميزنند ،براي سياست مملکت مشورت ميکنند . علي –ع- يک باره شمعي را که در وسط اين مجلس روشن بود خاموش ميکند ، طلحه و زبير ميگويند : « اي علي چرا شمع را خاموش کردي ؟ » ميگويد : « تا جايي که براي مصلحت مسلمين سخن ميگفتيم حق داشتيم که از شمع بيت المال استفاده کنيم ؛ اما آن جا که مسئلهاي خصوصي و فردي مطرح ميشود ، به هيچ وجه اجازه نميدهم که حتي يک لحظه از شمع بيت المال براي مصالح خصوصي صرف گردد . » اين بزرگترين ضربتي بود که بر طلحه و زبير وارد ميشود . اين پرچمداران اسلام ميفهمند که با عدل علي نميتوانند زندگي کنند . علي بالاتر از آن است که بتوانند با او زندگي کنند و به همين علت علي را ترک ميکنند . ميروند و عايشه را علم ميکنند و جنگ جمل را به راه مياندازند و آن خونريزيهاي بزرگ که نتيجهي خودخواهيها و خود پرستيهاي يک چنين کساني بود . خيلي سخت است که کسي بتواند با عدل علي ، با حقيقت علي ، زندگي کند . مردم آن روزگار نميتوانستند او را تحمل کنند."
..سه..
"اي علي تشنهي عدالتم . تو کجايي ؟ نميداني از ظلم و ستم – که به نام اسلام ميکنند – چه رنجي ميبرم ؟ خوش داشتم لحظهاي در کنار عدلت بنشينم و دل دردمند خود را بر تو بگشايم و تو بين من و اين همه مدعيان اسلام و کتب حکم ميکردي و داد مرا ميستاندي . اما ناراحتم که چنين کساني بر سرنوشت ملت من حاکم شوند ، به نام اسلام حرف بزنند ، خود را مکتبي بنامند و اسلام را ضايع کنند ، و بايد هزار و چهار صد سال ديگر صبر کرد تا شايد انقلاب ديگري به وجود بيايد که از اين ناخالصيها پاک باشد و ديگر نگران دسيسه و دروغ و سياست بازي نباشيم . اي علي ، آرزو ميکردم که بعد از هزار و چهار صد سال انقلاب اسلامي ما پيروز شود ،حق و عدل مستقر شود ، حکومتي نظير حکومت تو بر قرار گردد ، عشق و محبت بين مردم انتشار پيدا کند ،ايمان و عرفان در قلوب مردم جايگزين شود ،طاغوتها از بين بروند ، انسانها از همهي قيد و بندهاي مادي و سياسي و اجتماعي آزاد شوند ، فقط در مقابل خدا سجده کنند ، مدينهي فاضلهاي به وجود آيد که ديگر استثمار و استعمار و ديکتاتوري و ظلم و فساد در آن نباشد ، همه جا نور حق را ببينيم ، از همه جا زمزمهي سبحان الله و فرياد الله اکبر بشنويم ، همه استعدادهاي ما بشکفد ، با همهي توان ، با اخلاص و ايثار براي خود سازي و سازندگي جامعه بکوشيم، هنگامي که دشمني حمله کرد ، بي محابا به جنگ او برويم و به آساني خود را قرباني اين مکتب کنيم ، و ديگر دغدغه خاطر و وسوسهاي نماند اما اي خدا ، با کمال تعجب ميبينم که ظلم و ستم به نامي ديگر رخ مينماياند ، ريا و فريب و دروغ در لباس زهد و تقوا خود را ميآرايد تا جامعه را تسخير کند . افرادي ناچيز و بي تقوا با تهمت و شايعه ، شيعيان راستين علي راميکوبند تا از صحنه خارج کنند."
چهار.. ..
"رسالت محمد (ص) ، با وفات او پایان یافت و وظیفه ی علی سنگین تر شد . تا مدتی که رسماَ مسئولیت خلافت نداشت به کارهای عمرانی و آبادانی پرداخت و ثروت های بزرگ گرد آورد و همه را وقف اجتماع کرد ، و هنگامی که بر اثر فشار مردم رسماَ خلیفه شد ، یک نمونه ی عالی و ایده ی آلی به جهانیان نشان داد که در تاریخ نظیر نخواهد یافت . در حالی که بر ثروتمندترین و بزرگترین امپراطوری ها حکومت داشت مانند کوچک ترین و فقیرترین مردم قلمرو حکومت خود زندگی می کرد . همه و حتی بزرگترین بستگان خود را یکسان مشمول قانون قرار می داد . قانونی صادر نمی کرد مگر آن که شخصاَ آن را به همه نشان می دهد . با آن که 60 سال از عمرش می گذشت ، در پیشاپیش همه ی لشکریان مبارزه می کرد و یکه و تنها به صفوف دشمن می زد و از هیچ خطری نمی هراسید و مرگ در نظرش ناچیز می نمود . شبانگاه که سکوت و ظلمت بر همه جا دامن می گسترد ، در میان نخلستان های کنار فرات به مناجات می پرداخت و جز زمزمه ی آب و ناله ی علی شنیده نمی شد ، جز ستاره گان آسمان و دیده گان علی ، بیداری وجود نداشت ، با خدای خود راز و نیاز می کرد . راز عشق می گفت و می شنود ، می گفت : « خدای بزرگ به بهشت تو طمعی ندارم ، از دوزخ تو نمی هراسم . محرک من در این عالم فقط عشق به توست ، مرا بسوزان استخان هایم را در آتش عذاب بگداز و خاکسترم را به باد بسپار ؛ اما لحظه ای مرا از خود دور مکن . ای خدای بزرگ ، من تاجر پیشه نیستم ، من به خاطر تجارت دنبال تو نیامده ام"
پنج....
"گاه گاهی در محک تجربه قرار می گیرم ،در آتش درد می سوزم ،خود خواهی ها ،مصلحت طلبی ذوب می شود و فرو میریزد، در سخت ترین تجربه ها قرار می گیرم و به کمک خدا پیروز می شوم و جهشی به جلو بر می دارم ،آن گاه می خواهم علی (ع) خود را ببینم یکباره می بینم در این راه آن قدر جلو است ،در آن بی نهایت که از خود و از پیروزی خود شرمنده می شوم . در حالتی که زانو هایم را در آغوش می کشم و سرم را روی با شدیدترین تواضع ، احساس شرم و خجلت می کنم و ازبرخورد با علی (ع) می گریزم."
..شش..
" آری چنین بود ازده سال پیش که به زیارتش رفتم، اما از کوچکی خود آنقدر خجل شدم که نتوانستم به او نزدیک شوم. میسوختم، اشک میریختم، بر دیوار صحن تکیه داده بودم و در عالمی دیگر سیر میکردم ولی نمیخواستم و نمیتوانستم که از آن به او نزدیکتر شوم. به ضریحش وارد نشدم، به قبرش دست نسایدم، در حالیکه او در قلبم بود. در وجودم بود و عشق او با تار و پور وجودم سرشته شده بود، ولی احساس میکردم که نمیخواهم به محضرش حاضر شوم. گویا فکر میکردم آنجا نشسته است و مثل خورشید میدرخشد ولی نمیتوانستم نزدیکش بروم از وجودش استقاضه کنم..."
..آخر..
"علی کسی که در اوج ادب و سخنوری با سکوت خود سخن میگوید. علی کسی که در ذروه علم –انا مدینه العلم و علی بابها- است، ولی با قلب میفهمد و اشراق میکند. عی قهرمانی که نظیرش را عالم ندیده است، رهبری که در مظلومیتش میتوان حقیقتش را شناخت."
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان