سال دو هزار و خیلی پیش بود. تازه رفته بودیم نیوکاسل و من یک چیزی حدود ده یازده سالم بود. یکی از خانم های حسینیه در مورد نماز شب لیله الرغائب به مادر گفته بود. از فضائل و روایاتش. آخرش اضافه کرده بود که من خودم این نماز را که خواندم بیست دقیقه نیم ساعت بیشتر وقتم را نگرفت (بعد تر در مورد واقع گرایی های این بیست دقیقه نیم ساعت ها در طی روز مینویسم). گفته بود به همه فک و فامیل و دوست و آشنا هم گفته ام. نمازش برو برگرد ندارد. من هم بعد نماز مغرب چادر نماز و سجاده ام را عینهو بقچه حمام عمومی گذاشته بودم زیر بغلم و رفته بودم برای همه مشکلاتی که آن وقت ها حس کرده بودم شاخ شده اند سر راه، دعا کنم. رفته بودم ولی هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسد که وسط نماز، برای تمام شدن انا انزلناه و قل هوالله های همان نماز دعا کنم. فکر هم نمیکردم ایضا آخر های هفتاد بار سبحان الله و سبوح قدوس و بقیه اش جوری نفسم بند بیاید که پرده های بین خودم و خدا را بدرم و پیشانی بر خاکش بگویم که جان مادر و پدر نداشته ات تمام کن زودتر این بازی را. اشتباه گرفتی ما از آنهایش نیستیم.
نماز شب لیله الرغائب خیلی بیشتر از بیست دقیقه و حتی نیم ساعت طول کشید. یک چیزی حدود یک ساعت و اندی. و جوری به من نوجوان جوزده تازه از ایران رفته فشار آمده بود که وقتی آن خانمِ داخل حسینیه را دیدم حتی دوست نداشتم تفم را هم حرامش کنم و بپرسم شما با یک همسر ملبس و دو دختر شبه ملبس چطور این فضل الله و جهاد اکبر را بیست دقیقه ای تمام کردی. وقتی مادر با شرم ابتدای آشنایی برایش از داستان دیشب گفت و خانم زن حاجی هم با یک خنده "اینها دیگر چه اوسکول هایی هستند" به ما نگاه کرد و گفت چرا این را دیشب خواندید من گفتم نماز برای جمعه اول ماه است یعنی امشب، این پتانسیل در من پدید آمد که نیروی جوانیم را به کار گیرم و تفم را با خلط و شدت هر چه تمام تر بیندازم وسط پیشانیش. جوری پدر صاحب بچه درآمده بود که حتی آن قابلمه دلمه برگ مو با سکنجبین هفته بعدش هم نتوانست دلم را با خانواده روحانیت صاف کند.
حالا این را گفتم که بگویم آقای خدا. امروز که از رادیو دعای یا من ارجوه را خواندند و رسیدند به بخش يَا مَنْ يُعْطِي مَنْ لَمْ يَسْأَلْهُ وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً تازه یادم آمد نوبتی هم که باشد نوبت ماست. بالاخره زمان گذشت و در گردش دورانش نوبت به مای بی عرضه ای رسید که حتی نمیتوانیم یک ربع از یک شبش را هم در سجده بگذرانیم و انقدر به دک و پوزمان فشار می آید که آخر سرش یادمان میرود چه باید میخواستیم از شما. آدم خوشحال میشود از اینکه خدا یاد آدم های احمق هم هست. خوشحال میشود که یک حساب قرض الحسنه هم برای ما کنار گذاشته. حاجی که گفته بود خدا حساب کار آدم های کم هوش را هم قد خودش دارد، فکر کرده بودم پس حساب کار مایی که عینهو راننده های بی شعور، از آن ته جاده خاکی مثل خر درشکه سرمان را انداخته ایم پایین و نور بالا انداخته ایم روی تابلوی صراط مستقیم و راهمان را میرویم، را هم دارد. شب هم که شد وقتی گفتند یا حبیب قلوب الصادقین من گفتم جناب آقای امام علی نو آِفنس ولی خب چرا نه حبیب قلوب الهمه عالم. ما حالا صادق نیستیم عارف نیستیم محسن نیستیم در حد کتف چپ تمام این عالم نیستیم هیچ چیز خاصی هم حتی نیستیم ولی به خدا بگو اگر حبیب قلوب ما هم باشد که از خداییش کم نمیشود. اضافه هم میشود تازه. بعد تر میگویند چه خدای شاخی بود که این نخودچی کشمش های ناکشیده را هم قاطی پسته بادام های کیلویی هوار تومن شب عیدش کرد. خودش اگر حواسش بوده باشد دیده که آخر شبی رفتم که ببینم امشب باید چطور عمل کرد بلکه شاید یکهو به دلشان بیفتد به کثافت وجودمان یک نگاه ریزی کنند. باز گفته بود نماز. باز گفته بود سبحان الله. باز همان آش و همان کاسه. ما اهل این همه نیستیم و اینطوری اصلا نمیتوانیم. لطفا به گوششان برسانید یک چند غلط اضافه ای هست که باید ببخشند و چند حرف مفتی هست که بی زحمت وقتش شد باید بشنوند و چند رویمان به دیوار درخواست هم هست با عرض شرمندگی، که.. که هر کاری دوست داشتند باهاشان بکنند. این را هم بگویید که دستمان خالی بود، از کله بی مخمان خالی تر و از جیب آخوند حسابی حسابی هایش هم خیلی خیلی خالی تر. بی عرضه بودیم. از رحمت خودش یکی بزند به چوب خط ما اگر پر نشده و لطفا از پشت یقه مان نگیرد پرتمان کند ته صف. بگویید ما هر کاری کردیم آدم نشدیم. لطفا کمکمان کند. بگویید بین آن همه آجر و گرانیت و سیمان و سنگ حواسش به شن و ماسه ها هم باشد لطفا.
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان