وقتی رسیدیم، روز های آخر آقاجون بود. بابا خواب دیده بود و ما بلیط گرفته بودیم که نکنه بابا به خداحافظی آخر نرسه. عمو ها، عمه ها، کسی حرفی نمیزد و دل همه میلرزید که نکنه این لحظه، لحظه آخر باشه. آقاجون چند روز بعد اومدن ما فوت کردن و من فقط یکبار دیدمشون، و بعد همه چیز خیلی آرام تمام شد. من از مدرسه اومدم و بابا با چشم های قرمز، بلوز مشکی تنش بود.مرگ آقاجون، چهره ی وحشتناکِ نبودنِ همیشگیِ عزیزان رو به من نشون داد. در کلام خیلی ساده، من ترسیده بودم. شاید یکی از دلایل گریه های زیادم، ترس از تماشای "تموم شدن آدما و نبودنشون" بود.تا چند وقت بعدش، شب ها با ترس از خواب می پریدم، دستم رو میگرفتم جلوی دهان مامان و بابا و طه، تکون خوردن قفسه سینه هاشون رو تماشا میکردم و آروم میشدم. ترس از دست دادنشون آروم و قرارم رو گرفته بود. تا چند وقت بعدش، حالم بد بود.
بعد چند سال، خبر ایست قلبی و کما رفتن علیرضاشون، دوباره وحشت رو راهی دلم کرد. حس آدمی رو داشتم که حین جنگ، تو هیاهوی صدای گلوله و توپ و تفنگ، کلاهخود سربازان دشمن رو درست از پشت دیوار های خونش ببینه و تازه نزدیک بودن دشمن رو با جان و دل حس کنه. ترسناکه. خوف آوره. تاریکه. وحشتناکه.
کاش اولین نفر باشم که برا همیشه میرم. خدا کنه...
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۳۹۶ساعت 21:50 توسط زینب نجوان |
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان
تاريخ: يکشنبه
1 مرداد
1396 ساعت: 22:54