یه گوشه میشینم، با افکار پررنگ درباره پول و پَله اون دهمین مسافر مبارزه میکنم و همراه با تلاش های مضاعف در کنار زدن حسادات جریان یافته در رگ و پِی و بغض های پدر دربیار، یه بیخیالِ هر دوشون توام با دو تا آن چنانی میبندم تنگ فکرای مالیخوایی (مالیخایی؟ یا همچین چیزی) و همین مسافر دهم، و شیرفهم میشم که همه این مشکلای تو کَلَّم راه حل داره و ناتینگ ایز ایم پاسیبل و آخر همه راهاشون، همشون، پوله، پول.
(استثناعا خوبه این چند وقته که مشامم بدجور پولو بو میکشه دور و بر نیستی که از نهج البلاغه و قرآن روایت بیاری پول فلانه و فولون چون واقعا ضمانتی بر جواب های دندان شکن و رگه های انقزی خانومی بیرون زده نداشتم. و اگر به این حرف که "پول شاید خوشبختی نیاره ولی نبودش قطعا بدبختی میاره" بازم جواب و اما و اگر میدادی، به دو راهی میرسیدم که آقا، اول خاطرت انقد عزیزه که شما حرف بعدیتم درسته، و تو پونصد پاراگراف توضیح میدادی و من عینهو مرغای اوسکول تکرار میکردم درسته، درسته، یا هم، دوماً، انقد این ماجرای پول فشار وارد کرده بوده که یکی میزدم پس کَلَّت.)
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان