خرید بک لینک
اون چیزی که تو فکرم وول میخوره رو مینویسم. از اول که میخونم به دلم نمیشینه. اونی نیست که به دل یه آدم پرفکشنیست بشینه. نه که بد باشه، فقط چون سلاحم نوشتنه وقتی از ابهتش کم میشه حس میکنم از جایگاه قدرتم نزول کردم (جلوس حتی؟).

بعد ها میبینم یکی دیگه اون فکر من رو نوشته. اگر طرف مشهور باشه خوشحال میشم که الله اکبر، بعد این همه سکوت و تو خود غرق بودن و تفکر این مغز هنوز یه حرفای درست درمونی تف میکنه بیرون و این یعنی تا خلیت صد در صدی هنوز کمی راه مونده. گاهیم طرف نویسنده مشهور نیست. مثلا یه نوشته ای رو بک گراند لب تاب بود مربوط به سال پیش. قد یه سال انتظار من رو کشیده بود و غم بی توجهی هام رو به دوش. تا اخر دیدم زهرا ایده من رو نوشته. یا مثلا متنی نوشته بودم و چون حس کردم ادبیاتش از جلال و جبروتم کم میکنه به عنوان موقت پستش کردم تا همین امروز که لئو ایده من رو نوشته بود. و خوب تو اون لحظه حس کردم بی عرضه ترینم که نقشه ساخت داروی به این مهمی لو رفته و نتونستم از فرصت زندگیم درست استفاده کنم و معمولا تو این موقعیت ها میرم بالا تا به اوج گندشانسی های زندگیم برسم و به خودم ثابت کنم فاک می با این همه چلغوز بودنم.

جدای از این غرغرات مکرر، امروز به معنای واقعی کلمه حس کردم زبان انگلیسی و الکل تنها چیز هایی نیستن که اگه استفاده نشن کم کم میپرن، در کنار این دو باید روابط اجتماعی و چگونگی ارتباط برقرار کردن با ادم های غیر خودمون رو هم تو لیست قرار بدیم تا وقتی با چهار تا غریبه تر هم کلام میشیم، مثل بز بر و بر نگاه نکنیم بهشون با ژست ژکوند نیش چاک بدیم از اول تا اخر مجلس . آداب معاشرت از الکل هم فرار تره و من امروز به جای اون نجوان خر همیشگی یه گاو دیدم که سرش به علف خودش گرمه و جمع که هیچی، کائنات به سم پای راستشم هم نیست. حالا ایضا این از شاخصه های بزرگ شدنه یا من از مقام خریت به گاویت تنزل/ ارتقا پیدا کردم.

و اخرین بی ربط دیگه ای که میشه به ناف این وبلاگ بست اظهار تنفر بی حد و مرزم از دو رویی و ریاعه. وقتی با کسی میریم بیرون و کل دو ساعت رو درباره یکی از دوستان مشترک حرف میزنه، که من ازش خوشم نمیاد و آویزونه و دلم براش میسوزه گاها باهاش میچرخم و اوسکول پولداری بیش نیست: بعد میبینی هر روز برای هم متن های عاشقانه میذارن در انواع شبکه های مجازی و عکس های خودانداز پخش میکنن و گل میخرن واس هم و انواع کمپوت ها رو به خیک هم میبندن و قربون صدقه سر تا پای هم میرن و اتفاقا مثل اینکه ما اوسکولیم نه اون دوست عزیز. حرف که ازش میزنم حس تهوع بهم دست میده. اسمش رو میذارن سیاست؟ اسمش در حد فحش پدر مادر دار آبدار چاله میدونیه. ازونایی که فقط بچه های شوش میتونن از لغتنامشون یادمون بدن. این چه سیاستیه که اسید معده رو اینطور به خروش میاره خداییش؟

جالبه از خودم بپرسم چرا هر وقت تصمیم میگیریم با آدم ها کمی گرم تر بگیرم، با رفتار هاشون بیشتر از خودشون زدم میکنن؟ مگه بی سیاست و شیله پیله بودن بده که انقدر جلوی هم نقش بازی میکنیم؟

تعداد آدمای صاف زندگیم از کف دست تجاوز نمیکنه. با وضعیتی که از حال وخیم آدم های این روزا میبینم همونا رو برا خودم نگه دارم هنر کردم!

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:50 توسط زینب نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت: 16:05

صفحه بندی