خرید بک لینک
فیلمی که از دیدگاه کودکان نسل امروز واسه گروه سنی الفه و منِ نیمچه نسل قبل (مال کدوم نسل حساب میشم اصلا؟) که ابدا موافق نیستم و قطعا یه برچسب -۱۸ میچسبوندم تنگ سی دی، مجبور شدم امروز یک ساعت و نیم تمام پاش بشینم. هر لحظه که زامبیا حرکات دِیلی روتینِشونو انجام میدادن حس میکردم تمام غذای تو معدم از فرط دیسگاست شدن طغیان میکنه، موج میزنه و و پایین میره، و نمیتونستم استاپش کنم چون طه این فیلمو تا حالا ندیده بود و بهش فاکینگ قول دادم بودم این فیلمی که دوستش گفته خیلی قشنگه (کراسینگ فینگرز) رو با هم ببینیم (هشتگ سانسورچی) و فقط هر ده دقیقه یکبار اجازه داشتم یه پاز بدم برای تسکین اعصاب و به قول طه "اونجاهایی که زامبیه مغز دوس پسره رو میخوره رو نبینم که شب خوابم ببره." تنها نکته زیبایی که تو این فیلم دریافت کردم این بود که الحمدلله ما بعد مرگ فقط بین بشهت و جهنم تقسیم میشیم و این مراحل زامبی ای و این حرفا رو نداریم. واقعا شکرت خدا، یه عمر تو آتیش گناهای خودم ذغال شم بهتره نسبتا.

من نمیدونم کجای این فیلم قشنگ بود واقعا، حتی درک نمیکنم اون دوست عزیز تو بطن این فیلم چندش چی دیده بود که تو گروه پیشنهادش داده بود و ما مجبور شدیم برای رو کم کنی بشینیم یک ساعت چندشناک ترین صحنه های قابل تصورو ببینیم که طه فردا باهاش قیف بیاد. این بین فقط فهمیدم سلیقه فیلمیم به شدت پاستوریزس. فیلمای گِی مِی زامبی مامبی جنی روحی واقعا تعطیله. این وسط میمونه هشت تا سی دی هری پاتر و پنجاه تا سری کبری یازده. در همین حد مِلو و سوسول. یادمه بچه تر که بودم یه بار مامان سر ظهری خواب بود و منم نشسته بودم پای تلویزیون فیلم "رز سفید" رو میدیدم. وسطای فیلم که تو شمالم بود بهرام رادان (فک کنم) گم میشه و بعدش چکمه هاش کنار رودخونه پیدا میشه و از همون موقع اتفاقی عجیب و ترسناکی واسه نامزدش و دوستاش تو ویلاشون میفته. مثلا صداهای وحشتناک میپیچه تو باغ و همه میرن زیر تخت قایم میشن و یهو صدای و تصویر یه جفت چکمه تا سه سانتی تخت میاد و یواش ازونجا دور میشه. یادمه هر چند دقیقه یه بار که خوف تنهایی برم میداشت تلویزیونو خاموش میکردم میدویدم بغل مامان زیر پتو، یه دو دقیقه میگذشت کرم های درونیم ولوله میکردن که بسه برو بشین پاش ببین چی میشه آخر. و این رویداد شاید پنج بار ادامه پیدا کرد تا بالاخره فیلم تموم شد و همه فهمیدن داستان زیر سر رادان فلان فلان شده بوده و ما یک ساعت و خورده ای مچل این آقا بودیم.

تجربه بعدیم فیلم خوابگاه دختران بود که سی دیش رو یکی از معلمای همکار مامان تو مدرسه بهش داده بود. اون فیلم نقطه عطفی تو زندگی سینمایی من بود که هم فک نکنم و هم ایشالا دیگه تکرار نشه. هنوزم که اسمش میاد حس میکنم راه من و این فیلم کاملا مخالف همدیگس. ایشالا کارمون که هیچی، دیگه نگامونم به هم نیفته. وحشتناک بود.

الا ای حال، به بچه های خودتون فیلم خوب نشون بدید، فیلم خوبم نشون ندادید نذارید تو گروه مدرسه پیشنهادش بده. پیشنهادم داد حداقل بگید خالی نبنده قشنگ بود، خالیم بست بگید سیس نیاد بچه های خانوار های دیگه رو بندازه به جون ننه بابا که بیا بشین اینو ببینیم. یا اصلا ترجیحا تا کمر فرو کنیدشون تو کتاب. مهر شروع شده چه کاریه اصلا فیلم ببینن ور ورِ مفت تحویل بدن. والا، همون آقای هاشمیشونو بخونن واسه انگل این اجتماع نشدن کافیه به خدا.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۶ساعت 21:57  توسط نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 4:54

صفحه بندی