حس میکنم آدم باید انقدر تو زندگیش بدوه که وقتی شب ابدی رسید و قرار شد دراز بکشه تا اخر دنیا بخوابه، صدای قلنج کمرشو تو قبر بشنوه. حس کنه انقد خستس که سرش نرسیده به خاک، خر و پفش هواس. پیش خودش بگه آخییییشششش بالاخره تموم شد! پیژامه راه راهشو بپوشه دمپاییای پشمیشو بیرون چاله جفت کنه، پتوشو تا زیر چونش بکشه بالا در حالیکه انگشتای پا از پایین پتو بیرونه، فک کنه آخر روز، هیچ کار ناتمومی براش باقی نمونده بوده. چشاشو ببنده و... دان!
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان