خرید بک لینک
مثلا موقع میوه خوردن، وقتی پوستِ خیار به جای نوارای بلند و صاف، میشدن تیکه های منقطع و آخرشم از یه کیلو میوه سیصد گرمش باقی میموند، وقتی پوست پرتقال رو نمیتونستم پشت سر هم و بدون بریده بریده شدن بکَنم که بعد بپیچمشون و گل رز درست کنم، وقتی نمیتونستم سیب زمینی هایی که قرار بود سرخ بشن رو دقیق اندازه هم خورد کنم که نسوزن، وقتی نمیتونستم یه تیکه کاغذو مثل مامان صاف با قیچی جدا کنم یا موقع رنگ آمیزی مثل اون از خط ها بیرون نزنم، وقتی تاریخ دقیق انقلاب و برگشت امام خمینی رو یادم نمیموند، وقتی فرمولای شیمی دبیرستان که به زور میخواستن تو راهنمایی درس بدن رو یاد نمیگرفتم، وقتی دو تا آدم رو تو خیابونای لندن میدیدم که صورتاشون خیلی خیلی به هم نزدیکه و نمیفهمیدم اون وسطا چه خبره، وقتی نمیتونستم زیر و روی بافتنیِ حرفه و فن رو درست قرار بدم و یه شالگردن لعنتیو تموم کنم، وقتی فیزیک رو به جای مفهومی فهمیدن حفظ میکردم که امتحان آخر سال پاس شه، وقتی بابا میگفت جلوی فلانی مانتوی بلندتر بپوش، وقتی نمیفهمیدم با هر بار گفتن "کاش اصلا همونجا تنها زندگیمو میکردم" موقع دعوا و بحث، چه نیشتری به قلب مامان و بابا میزنم، وقتی نمیفهمیدم چطور میشه خدا دست میذاره رو نقطه ضعف آدما و از همونجا باهاشون بازی میکنه، وقتی نمیفهمم این همه تنهایی قراره به کجا ختم شه، یا مثلا این همه تجربه قراره به کجا برسونتم، تو همه این لحظه ها مخم پر سوال بود. پر چرا؟! تو همه این لحظه ها بقیه میگفتن "بزرگتر که بشی میفهمی"، "الآن توضیحش سخته یه کم" یا مثلا "یه سری حرفا رو نمیشه توضیح داد"، با یه لحنی که ینی تو هم پاپی داستان نشو. از همه اون روزا، از همه اون وقتا، زمان زیادی گذشته. کم کم "بزرگتر"شدم، خوشبختانه یا متاسفانه، اندازه یه سال دو سال پنج سال ده سال بیست سال، و این همه رو سلول به سلول حس کردم.

حالا با این سن و قد و بالا میتونم خیار و پرتقال و هر میوه دیگه ای رو راحت و بی دردسر پوست بگیرم. میتونم سیب زمینیارو هم اندازه خورد کنم و حتی تر، سرخ کنم! وقتی تاریخ رو برای طه توضیح میدم برای خودم خیلی خیلی راحت تر به نظر میان. من تابستون، اولین کلاه شالگردنم رو زیر و رو بافتم. فورمولای شیمی دبیرستان رو، تو دبیرستان راحت تر فهمیدم و فیزیک رو هم راحت تر تو دانشگاه. حالا میدونم به دو تا آدم که صورت هاشون زیاد از حد به هم نزدیکه نباید زل زل نگاه کرد، یا مثلا هر حرف حقیقتیم نباید هر جایی زد!

شاید جزو معدود دفعات این بار حق با بزرگترا بود.انگار برای فهمیدن یه سری چیزا واقعا باید سنت بالاتر بره. باید صبر کرد باید مهلت داد! مثلا من نمیتونم برات توضیح بدم طبق چه ریَکشِن شیمیایی یا مثلا چه اتفاقی مهر کسی که نباید، به دل آدما میفته و شب و روزشونو به گند میکشونه. نمیفهمم چطور میشه دلشون برای کسایی میره که نباید، که آخر سر خسته و مونده در دل لامصبو میبندن و عطای هر چی دوست داشتنه رو به لقاش میبخشن! باور کن من خودمم برای فهمیدنش باید بزرگتر بشم، بزرگتر یا خیلی بزرگتر! باید زمان بگذره که احتمالا راحت تر توجیحت کنم. شاید حتی بتونم با رسم شکل شرح بدم کلیت داستانو! مثل اینکه فقط باید صبر کنی تا وقتش برسه. وقت آدمام با هم یکی نیست. واسه یکی زودتر میرسه و واسه یکی، دیرتر، مثل مرگ! برای فهمیدن خیلی داستانا یه سال لازمه بزرگ شی و برای خیلی داستانای دیگه، خیلی خیلی بزرگتر، خیلی داستانارم شاید هیچوقت نفهمی، زندگیه دیگه، همینقدر مسخره و پوچ. و خب چه جنگایی که آدم نمیکنه برا بزرگ شدن، برای آخر سر فهمیدن و تونستن!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 19:37&nbsp توسط نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 3:26

صفحه بندی