من از حال و روزش خبر داشتم، دانای کل روزگاری بودم که بر سرش دست میکشید و رد میشد. اولا شمارشو به اسم فامیلی ذخیره کرده بود؛ آقای فلان. همون وقتا که موقع حرف زدن فعلاشونو جمع میبستن و به جای اسم، میگفتن شما. میگفتن "شما از این موضوع خبر نداری؟" یا "به نظرتون کدوم حرف درست تره؟"بعد یه مدت شد فامیلی و حرف اول اسم کوچیک. اینجاها موقع عصبانیت میگفتن "ببخشیدا ولی شما فلانی، بهمانی." یا "البته ببخشید که میگم، ولی حرفتون اشتباهه" و تو جواب میگفتن "نه خواهش میکنم، بفرمایید."و بعد شد اسم کوچیک و حرف اول فامیلی. به اینجا که رسیدن، گاهی میگفتن تو و گاهی شما، گاهی افعال مفرد و گاهی جمع. میگفتن "شما خیلی چیزا میدونی که آدم تو کفِشون میمونه" یا "برو بابا شما هم، دیگه چرت نگین". لا به لاشم مزاحای خنده دار یا اصطلاحات ادبی مآبانه.تا اینجا حال خوشه و دل، تازه خبر، دلبر خوش خبر. روزاییه که شعرای شاد میخونه، آهنگای عهد عتیق پوران و عهدیه گوش میده، روزاییه که مثل نوبرونه های شاتوت نابه و مثل توتای آخرا فصل، خیلی شیرین.روزگار اونجایی افتاد تو دست انداز که اسم کوچیک بدون هیچ حرف پس و پیشی سیو شد. فقط یه اسم. اینجا، درست وسط ماجرا بود، همینجا که طناب عاطفه گره محکمی خورده بود دور مچ پا، جوونه ی جوانی شده و افسارش رو چفت " گردن , صبر" کرده بود که یعنی رهایی بی رهایی. اینجا که روزگارش حالا از سادگی مفرد درومده بود و کاش تا ابد، این روزا میموندن، این روزا میموندن.
نشد که اسم کوچیک، اسم کوچیک بمونه. دوباره شد فامیلی، دوباره شد شما، دوباره شد فعل جمع دوباره شد "دیگه مزاحم نمیشم"، "ممنون"، دوباره شد جوابای کوتاه.
این روزا، شمارشو پاک کرده، پاک که نه، شجاعتشو نداشت، یه اسم من دراوردی که با ی شروع بشه و بره ته لیست کانتَکت ها، که هی عکسش نیاد جلو چشمش. این روزا، دیگه شما نیست، فعل جمع و جواب کوتاه نیست، مزاحم نمیشم و سلامت باشید و روز خوش هم نیست، این روزا برا هر کی باشه، برای اون نیست.
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان
تاريخ: پنجشنبه
29 آذر
1397 ساعت: 12:41