صبح بود. صبح دیر. چادرم رو سر کردم.نونوایی سنگکی شاید چهار تا خیابون بالاتر از خونه بود. هوا سرد بود. بارونی. مثل هوای هر روزه انگلیس. چادرم رو زدم زبر بغلم تا پاییناش کثافت تر از چیزی که بود، نشه. هوا سرد بود. بارونی. مثل هوای آبان , پارسال تهران. تهران نبودم ولی میدونم بارونی بود وقتی ما تو تورنتو کم کم مغازه ها رو برای خرید کاپشن پر قو زیر و رو میکردیم و تو هوای آلردی منفی به خودمون میلرزیدیم. چند وقت پیش بود که "من" نون خریدم؟ نمیدونم. بابا دوست نداره و امروز فهمیدم در کنار این دوست نداشتن احتمالا استعداد خرید یه نون خوب و حمل درستش تا خونه رو هم در من نمیبینه. یادم بود چند سال پیش نونوایی دم خونه صف یه دونه ای و چند دونه ای داشت. مطمئن نبودم هنوزم باشه. پس ساکت ایستادم فقط. تا جایی که دیدم نفر جلوییم پنج تا سنگک، پنج تا! سفارش داد و حس کردم با این اوضاع باید نون رو به سفره نهار برسونم. پرسیدم آقا برای یه دونه هم صف دارید؟
نون به دست سراشیبی رو گرفتم به سمت خونه. غره به خود، زیر لب آواز میخوندم. نون یخ کرده بود تو هوای آبان , و کم کم میرفت که از ریخت بیفته زیر بارونش.
پارسالم آبان ماه بود که تهران بارون میومد. خبراش میرسید. مثل بچه های پنج ساله بخار رو شیشه اتوبوسو که میبینم یادت میکنم. فاطمه میگفت کولی بازی درآوردم. میگفت لازم بود این همه؟ نمیدونستم. من فقط دوست داشتم فرار کنم. و به نبودنت فکر نکرده بودم. تو دروغ میگفتی؟ نمیدونم. فقط میدونم بیست و چند آبان نود و هفت، عین بیست و چند آبان نود و شش بود که بارون میومد و نون ها رو از ریخت مینداخت و شیشه های اتوبوسا بخار میکردن و خانم ها چادرهاشون رو میزدن زیر بغلشون و زیر لب آواز میخوندن و دل ها تنگ میشد برای کسایی که شاید اصلا نبودن از اول هم.
نون تازه از تنور درومده رو گرفتم رو شعله های گاز تا گرم شه. از کولی بازی من بود یا حرف اضافه تو، آگاهانه بی خبرم ولی آبانت، مبارک جناب خوشبین.
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان
تاريخ: پنجشنبه
29 آذر
1397 ساعت: 12:41