تو آشپزخونه ایستادم و ظرف ها رو میشورم. نذر بی دلیل شب های ماه رمضون. سید عدنان از در مردونه وارد میشه و سلام میده. بلوزم کوتاهه. برای من نه. برای این مرد مهربان و خانوادش کوتاهه. برای احترام به اعتقاداتش کوتاهه. معذب میشم. نگاهش از صورتم تکون نمیخوره. با مهربونی میگه چطوری دخترم. و بعد هم تشکر میکنه. با نهایت مهری که بهشون دارم پاسخش رو میدم. رو به ام مینا که کنارم ایستاده چیزی به عربی میگه و میره. ام مینا ظرف های شوربا و بریانی رو آب میکشه و زیر گوشم پچ چ میکنه "ابوحسین گفت این دختر و خانوادش از مهمون های ویژه این حسینیه هستند.". تو دلم میخندم. بلند. و محبتم به سید عدنان و خانوادش صد چندان میشه. میدونم که ام حسین اگر الآن بود شنلش رو از شونه های خودش برمیداشت و تن من میکرد. میدونم اگر بود آستین های خودش رو دست من میکرد. میدونم حتی الآن اگر بعد پنج ماه میدید با کفش هایی رو سنگفرش خیابون راه میرم که تق و تق صدا میدن، هر جور شده تا خونه میرسوندم که مجبور نشم از کنار هر مردی رو پنجه های پاهای دردناکم رد شم. میدونم اگر بود پنج دقیقه یکبار با دست موهای کوتاهمو از زیر روسری میداد تو و به عربی اشاره میکرد گناهه و برام یه هدبند مشکی میخرید آخر سرشم. میدونم اگر بود مسلمون تر از اینی که نیستم میشدم. از خودم بدم میاد. چهارماه شد از وقتی برگشتم ایران و یک هفته هم دعای کمیل نرفتم، دعای ندبه نرفتم، قرآن نخوندم. من میگم اینجا غریبم چون هر خوبی ای که تنهایی اونجا به من میده رو ایران از من میگیره. من دلم تنگه. برای صبحای نیوکاسل، برای شب های تورنتو. و روز به روز بیشتر غبطه میخورم به مارکز، که هر چی میرم نمیرسم به اون سطری که دلتنگی درش پایان بگیره.