با خانم ه. نشسته ایم یک جای پرت دور از بقیه. جایی که الآن نمیبایست در آن میبودم. یعنی پیش آن بقیه کارهایی به غایت لذتبخش تر بود برای انجام دادن تا نشستن پیش ایشان و شنیدن تخریب های شخصیتیش با بدترین و درست ترین و حقیقی ترین الفاظ ممکن. یعنی بگویم چه کسی دوست دارد دور از بقیه در یک جای پرت بنشیند و اجازه دهد یک نفر با الفاظ حقیقتا نامناسب خرد و خاکشیرش کند ولی چون حقیقت باشند نتواند حرفی بزند؟ یعنی چه کسی دوست دارد وقتی مینشیند روبه روی خانم ه. در پاسخ "دوسِش داری؟" عینهو آدم های احمق دست و پا چلفتی بر و بر نگاهش کند و در پاسخ "ارزش جنگیدن داره؟" عینهو منگل های دروغگو سر پایین بیندازد و در اولتیماتوم تصمیم های سی ثانیه ای مجبور شود بگوید " شاید نه ولی..." و نتواند برای خودش تعیین کند که پس بالاخره چه چیز در این عالم ارزش جنگیدن برای دل را دارد؟ و در همان گوشه پرت دور از بقیه مجبور شوی بکوبی در دهان قلبت. محکم. محکم.
در حقیقت چه کسی دوست دارد دست دلش انقدر بد برای خانم ه. رو شود؟ چه کسی دوست دارد نقطه جملات دلش را خانم ه. بگذارد وقتی خودش از انتهایشان مطمئن نیست؟ که حالا بدانی چیزی بالاخره شروع میشود. بدانی میرسد روزیکه در مقابلش کار زیادی از دست عقلت ساخته نباشد. چه کسی دوست دارد مدام... مدام... مدام در دوراهی عاطفه و آرزو انتخاب کند جوریکه مقصد نهاییش "حسرت" نباشد؟
چه چیز باعث میشود کتمانش کنیم و بنشینیم به نظاره دروغ روبه رویمان؟ چه چیز باعث میشود تمامش کنیم و به سوگ نبودنش بنشینیم؟ یا مثلا چه چیز باعث میشود مسیری را شروع کنیم که میدانیم صاف نیست مستقیم نیست و مقصد نهاییش از چشم و دست دور است. که نباشیم آخرسر "راوی قصه های بر باد رفته"، که فاتح باشیم، ولی نه "فاتح شهرهای برباد رفته".
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان