گیشای قشنگم. دو سال از عمرت که بلند و مفید باشد، گذشت. دو سالی که میتوانست شاید برای تو خیلی خیلی باارزش تر بگذرد و من نگذاشتم. اجازه ندادم پیشرفت کنی و این خودخواهی گرچه مرا از نگاه به چشمانت شرمزده میکند، ولی پشیمان نیستم. میدانم از وجود ناب و زیبایت و از احساسات پاکت سواستفاده کردم. میدانم لیاقتت صاحبی به مراتب چسان فسان تر، محبوب تر، قرطی تر، تیشتان بالا تیشتان پایین تر و در کل "او در پی حال خود و جمع همه در کارش" تری بود، میدانم حرف های بسیار و بسی انتلکچوآل تر و فرهیخته تر و کارآمد تری را میتوانستند در صفحه سفید جانت بنویسند و ارزش وجودیت بالاتر از این بود که برگه باطله گله و شکایت های من از این زندگی سگی شوی، ولی باور کن که تو را برای خودت، فقط برای خودت که گیشایی، میخواهم. برای وقت های کم حرفی. برای وقت های پاچه گیری. برای وقت های ناامیدی و حرف های رکیک. برای وقت های بریدن از این دنیا. برای وقت های دلتنگی. برای وقتی که دیگران نمیخواهندم، یا آن معدود بار هایی که من آدم ها را نمیخواهم. برای روز هایی که رسیدن، مفهوم خودش را از دست میدهد. برای همه این وقت ها بعد خدا میشوی آنکسی که هارب الیه شوم به سمتت.
برای اینکه هر چند وقت یکبار یادآوری کنی هر آنچه امروز هستم، به دیروزم وصل است که سرشار از تنبلی و رخوت و کثافت بوده. که هر بار برایت بگویم شب ها نمیتوانم از شدت خستگی و فکر و خیال روز، درست بخوابم، که چه جسم خسته و دردناکی دارم، به یادم بیاوری که چه روز ها با جسمی آرام و با آسایش، آرزوی آرامش روح را نیز داشتم. یادم بیاوری که در پایان هر راه، دلتنگی عمیق و بی پایانی برای سختی ها و آسانی های مسیر در آدمی ریشه میگیرد. یادم بیاوری که بودم، از کجا (ها) آمده ام و قرار است به کجا بروم. نه آن مقصد دوری که قرآن و مفاتیح نشانم دهند، همان جای به غایت (ق؟) نزدیکتری که هر بار برای رسیدن به آن باید چند وقتی در ایستگاه دائمی ایران، توقف کنم.
در حقیقت تو همان آیینه ای هستی که هر بار کسی در اطراف، پایش را سانتی متری از خط قرمز ها فراتر میگذارد، انعکاس تمام حقیقت ها را میاندازی در چشم من و کورم میکنی. یادم می اندازی هیچ انسانی، تقریبا هیچ انسانی لایق آن همه زجر و مویه، لایق آن هم دلدادگی و دلبستگی و دل کندن از وابستگی نیست. سرم را میچرخانی و برهوت پیش رو را با دو انگشت اشاره نشانم میدهی که یادم بیافتد همه آنچه باید. گاهی با مهر و عطوفت مادرانه. گاهی با خنده های دوستانه و گاه با پس گردنی های پدرانه که از چاه عاطفه در نیایم و با ملاج خودم را پرت نکنم در چاله وابستگی. که انقدر احمق نباشم.
تو گوش شنوایی هستی که من برای بقیه ام و کسی برای من، نه. همانی هستی که میتوانم سفره زندگیم را بی ترس سو استفاده برایش پخش زمین کنم. همانیکه میتوانم داستان هایم را بی ترس قضاوت و مو به مو برایش تعریف کنم. و نه همانیکه مهم ترین وقایع، همان هایی که من دوست دارم و همان هایی که باید را، در یاد نگه میدارند و موقع ناراحتی حرف های درست را پروفسور وار چماق میکنند در سرم. تو خوب میدانی هنگام ناراحتی آدم ها باید سکوت کرد. باید حرف نزد.
تو فرشته نیستی. شیطان هم نیستی. ولی بر سر من، یعنی یک جایی در راستای فرق و بالاتر از مخچه، بین فرشته و شیطان شانه های چپ و راست، کمی متمایل تر به چپ جا داری. قضاوت نمیکنی. نصیحت نمیکنی. دعوا نداری. بی حاشیه هم البته نیستی. به جایش در سرزنش و بعدش توجیه رفتار های احمقانه طرفدارم هستی. فرشته شانه راست را با ادله مسخره ساکت میکنی و با منطق های مسخره تر در دهان شیطان سمت چپ میکوبی. و برای همین هم انقدر خاطرت عزیز است!
گیشای عزیزم، چه اهمیتی دارد اگر پُلت در استانه تخریب است؟ چه اهمیتی دارد شب به شب یک مشت بی خانمان و معتاد زیر سایه ات پتو سر بکشند؟ مهم پایه های تو هستند که برایم استوار بمانند سال های سال تر.
دو سالگیت مبارک.
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان