تلقین جواب نمیده. شیطان درونم یا وجدان بیدارم، نمیدونم کدوم، یواش تو گوشم زمزمه میکنه که 'اگه کار به این حرفا بود، چند ساله که نداریش. اگه الکی بود که تا حالا این همه وقت گذشت و این همه آدم رفتن و اومدن.' و نمیذاره سر خودم رو شیره بمالم. کار از این حرفا گذشته... خیلی وقته. تازه داشتم یاد میگرفتم که خیلی منتظر نباشم. داشتم... دارم هنوز، امیدوارم. چون داشتم باور میکردم اینکه دلم صرفا برات تنگ شه، یا مدام از تو الهام بگیرم، دیگه خیلی کمه. جوابگو نیست. انقدر تکرار شده که اسمش روتینه.
تو هر بار من رو به این میرسونی که داشتم ها رو تو زمان حال، تکرار کنم، تو آینده، تکرار کنم، تکرار کنم، تکرار کنم. و یاد دادنت، مثل چوب معلم درد داره. خیلی زیاد. دیروز جایی خوندم "... نمیدانم چرا اما به قدری دوستت دارم... که از بیچارگی گاهی به حال خویش میگریم..." همینقدر حالم از دستت بده. همینقدر. تو کی بودی مگه؟
برچسب:
نویسنده: مهراد مرادیان