شماره سه در باب مکتب چیزیسم شاخه حذف به قرینه تحمل

متن مرتبط با «شماره» در سایت شماره سه در باب مکتب چیزیسم شاخه حذف به قرینه تحمل نوشته شده است

شماره هشت، در باب بزرگ شدن

  • نیلوبلاگ

    مثلا موقع میوه خوردن، وقتی پوستِ خیار به جای نوارای بلند و صاف، میشدن تیکه های منقطع و آخرشم از یه کیلو میوه سیصد گرمش باقی میموند، وقتی پوست پرتقال رو نمیتونستم پشت سر هم و بدون بریده بریده شدن بکَنم که بعد بپیچمشون و گل رز درست کنم، وقتی نمیتونستم سیب زمینی هایی که قرار بود سرخ بشن رو دقیق اندازه هم خورد کنم که نسوزن، وقتی نمیتونستم یه تیکه کاغذو مثل مامان صاف با قیچی جدا کنم یا موقع رنگ آمیزی مثل اون از خط ها بیرون نزنم، وقتی تاریخ دقیق انقلاب و برگشت امام خمینی رو یادم نمیموند، وقتی فرمولای شیمی دبیرستان که به زور میخواستن تو راهنمایی درس بدن رو یاد نمیگرفتم، وقتی دو تا آدم رو تو خیابونای لندن میدیدم که صورتاشون خیلی خیلی به هم نزدیکه و نمیفهمیدم اون وسطا چه خبره، وقتی نمیتون...

    ادامه مطلب
  • شماره هفت، در باب تجربه

  • نیلوبلاگ

    ترم دوم که بودم، ژنتیکو به صورت نوشتن مقاله امتحان میگرفتن. یه سوال میدادن و میبایست فلان قد کلمه براش مینوشتی. بعدم حفظشون میکردی و تو خود جلسه دوباره مینوشتی رو برگه امتحان. خودِ توضیحِ روش برای گرخیدن یه سری دانشجوی تازه وارد به نظرم کافی میاد. تو کل دو ترم برای ما از علم ژنتیکِ باکتری و اینکه چطور صورت میگیره و مرحله به مرحلش چطوره و کدوم اعضا درگیرن، صحبت میشد. من حتی نصف این درسا رو تو پیش دانشگاهیم خونده بودم و به گوشم آشنا میومدن. بعد، جلسه آخر سوال دادن که آقاجون این همه براتون از دَبِلیو هِچ ها گفتیم، برای ما یه مقاله بنویس رک و پوست کنده بگو این همه داستان اصلا برای چی صورت میگیره؟! اینکه مثل بز هفته ای دو جلسه اومدین نشستین نُت برداشتین زل زل نگا کردین به اون لِکچِرِر...

    ادامه مطلب
  • شماره هفت، در باب پندانه های شیخ

  • نیلوبلاگ

    ترم دوم که بودم، ژنتیکو به صورت نوشتن مقاله امتحان میگرفتن. یه سوال میدادن و میبایست فلان قد کلمه براش مینوشتی. بعدم حفظشون میکردی و تو خود جلسه دوباره مینوشتی رو برگه امتحان. خودِ توضیحِ روش برای گرخیدن یه سری دانشجوی تازه وارد به نظرم ک...

    ادامه مطلب
  • شماره پنج در باب مقایسه

  • نیلوبلاگ

    زمانیکه در ریاضیات میخوان دو تا مقدار رو با هم مقایسه کنن، میگن حتما باید تو یه فُرم باشن، مثلا کسر و کسر، نه کسر و عدد اعشاری. علوم تجربی هم شبیه همینه. میگن دو مول از فلان ماده و سه مول از بیسار ترکیب شیمیایی.حتی در عرف و شرع هم مطرح میشه که بهتره افراد با مشترکات بالاتر با هم وصلت کنند. وقتی تو علوم عقلی و نقلی این میزان از یکی بودن مطرحه، چطور از تعمیم دادن همچین چیز باحال و مهمی به زند...

    ادامه مطلب
  • شماره شش در باب ناموس

  • نیلوبلاگ

    عینک گرد بدون فِرِم رو میذارم جلوی فروشنده. از دو تا دسته ای که ابدا در راستای تعادل نیستند و خیلی شمال و جنوب میزنن، بلندش میکنه. (این یکی پنجمین عینک از کالِکشِن عینک های گرد من و سومین عینک گرد بی فِرِم تو سه سال اخیره.)مرد با اخم یه کم اینور اونورش میکنه و با لهجه غلیظی میگه "خانم جنگیدی، دعوا کردی، چی کردی با این بدبخت! اینکه خارش درومده بابا." چند لحظه تو جام ثابت میمونم. دهنم از وقاح...

    ادامه مطلب
  • شماره چهار در باب زیباترین سروده هستی

  • نیلوبلاگ

    روزگاری پیش، چمران، گفته است، چمران، نوشته است، و در هر کلمه، در هر قطره از جوهر قلمش طنین فریاد صد ها انسان نهفته است. و فکر کن آنگاه که مینوشت همه ما چند صد نفر، سکوت میکردیم، به احترامش قلم بر زمین میگذاردیم و غرق تماشای او میشدیم و سراپا گوش، که حرف های خودمان را از زبان او بشنویم، تک تک فکر ها...

    ادامه مطلب
  • شماره یک در باب سکونت

  • نیلوبلاگ

    " alt="" /> بچه ی کجاش رو واقعا خودمم نمیدونم. زندگی من به جای مشخصی گره نخورده چون یکی گفت بچه جایی بودن فرق داره با اونچه دیگران تنها بپرسن ساکن کجایی!بچه کوچه شهید عراقیم و اون پیراشکی فروشی نزدیک دبستان. بچه معلمم. نه ینی دو تا معلم. بچه خونه آجر سه سانتی سر نبشم. بچه اون سربالایی شهید مطهری...

    ادامه مطلب
  • شماره دو در باب رخش محصور

  • نیلوبلاگ

    به مامان میگم به عنوان اولین خرج زندگیمون یه موتور میخریم میذاریم واسه همچی روزایی که دور دور بچرخیم تو شهر حالشو ببریم. بهشم میگم از همون اول من رو چادر کلاه کاسکت نمیذازم شبیه بادمجون شم. مامان میخنده و میگه مگه نمیخوای بری؟ و این مگه نمیخوای بری حکم اون توپی رو داره که با تمرکز پرت میشه رو ریل ...

    ادامه مطلب
  • شماره سه در باب مکتب چیزیسم شاخه حذف به قرینه تحمل

  • نیلوبلاگ

    یکی بود که شبی بقیه نبود. حرفاش شبی چند هزار و میلیون دو پای دیگه نبود. فک میکرد فکراش شبی بقیه نیست و خیلی متفاوته و کسی نمیفهمدش رو این سیاره و بیچارس دیگه، فلک زدس. از پشت صحنه میگن ابله بود یه کم. میخواس از امید واهی بگه، پیداش نمیکرد، میخواست از بهار بگه مینوشت زمستون چون هواش بهتر بود و همه جا...

    ادامه مطلب