"انا تعلمنا البکا بلا دموع" - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:30
در مورد کوهورت هایی صحبت میکردیم که برای آزمایش تاثیر مصرف یک سری اقلام غذایی بر یک سری افراد کم درآمد، اون ماده غذایی رو برای مدت محدودی در اختیار این افراد قرار داده و بعد از پایان پیش آزمون و پس آز
پاییز مبرسد که مرا مبتلا کند. - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:30
من به پاییز, حساسیت دارم. به بهار هم. فکر میکنم پاییز, چرا. و دلیلی برایش پیدا نمیکنم. یک چیزی است که صرفا هست. و برای همین هم در جیب اکثر لباس های زمستانیم به جای اسکناس و سکه، دستمال کاغذی پیدا میشود
فاذا فرغت فانصب - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:30
به آدم میگویند حالاxa0این بار سفر نرود نمیمیرد. یا میگویند حالاxa0در این رستوارنی که هزینه یک لیوان آبش قد خون پدر صدام است،xa0غذا نخورد نمیمیرد. یا میگویندحالاxa0این لباسی که دو هفته است از پشت شیشه مغازهxa0چش
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد. .. - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 8:12
نشسته ام این گوشه و درباره تاثیر یارانه ها بر فقر غذایی مردم مقاله ای را مطالعه میکنم، و در کنارش به تو فکر میکنم. دقیق که توضیح بدهم، به تو فکر میکنم و در کنارشxa0نشسته امxa0این گوشه و درباره تاثیر یاران
بایوگرافی هشتم - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 8:12
دیوانه ای از خویش به تنگ آمده که در حال جنگ و گریزان از خرد شخصی و جمعی است.xa0
که من چون شمع هر شب بر زوال خویش... هیچی. - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 8:12
میخوام درپوش بذارم رو شیشه عطری که بوش کم کم داره کل عالم رو خبردار میکنه. میخوام سرپوش بذارم رو شیشه عطری که بوش دوباره، دوباره، داره مدهوشم میکنه. با بلندترین صدایی که از خودم سراغ دارم فریاد میکشم
۲۱ - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 8:12
بیست و یک سالگی... بیست و یک سالگی... خوب میگذری، فقط نیای و پشیمونمون کنی اولِ سالی؟xa0
برای دو سالگی گیشا - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 8:12
گیشای عزیزم.تولدت مبارک. امسال در تقویم و در گوشی و در گوشه ذهنم علامت گذاری کردم که یادم بماند چه روزی به دنیا آمدی مادر جان. زشت است آدم بعد سه روز بیاید تازه از طرف بپرسد که عه، تولدت بود؟ زشت است.
چو سیل از سر گذشت آن را چه میترسانی از باران! - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 8:12
xa0محکمxa0چنگ زده اند به ریسمانِ 'اگر با من نبودش هیچ میلی... چرا ظرف مرا...'. تماما. تو فقط استثنایی. تو یک نفر. و من نمیدانم این استثنایی بودنت، مشکل توست یا مشکل من. ینی به هر صورت با نفهم بودنت، مشکل
ترک آرزو کردم... رنج هستی آسان شد. - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 8:12
سفر کردن، جابه جایی مدام اون هم برای مدت زمان طولانی، فایده های زیادی برای زندگی من داشت. چیز هایی رو به دنیای من اضافه کرد که اگر مدام در یک مکان میموندم، هیچ وقت به دستشون نمیاوردم، باور ها و اعتقاد
ما کَزَت دست کشیم، دنیا دگر چیست عزیزم؟ - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 8:12
با خانم ه. نشسته ایمxa0یک جای پرت دور از بقیه. جایی که الآن نمیبایست در آن میبودم. یعنی پیش آن بقیه کارهایی به غایت لذتبخش تر بود برای انجام دادن تا نشستن پیش ایشان و شنیدن تخریب های شخصیتیش با بدترین و
ما کشتی صبر خود در بحر غم افکندیم. - تاریخ: 1398/1/16 ساعت: 18:46
ساعت سه و پنج دقیقه بعد از ظهر است. مقاله ها مانده اند.xa0 بادمجان را ریختم روی پلو. در آشپزخانه را بعد ساعت دو و نیم قفل کرده اند. حواسم نبود. مجبورم غذا را سرد سرد بخورم. به خودم تلقین میکنم که انگار
که دل فرسود از او... . - تاریخ: 1398/1/16 ساعت: 18:46
سال ۲۰۱۴- ۲۰۱۵ تو اوج خواستن برای رفتن، تو اوج دویدن برا نموندن، اگه بهم میگفتن شب قبل شروع ترم شش خوابیدی گوشه اتاقت، تو خونه ای که به جا دورهام و نیوکاسل، تو یه طبقه چهاری وسط تهرانه، اگه میگفتن قرا
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد. - تاریخ: 1398/1/16 ساعت: 18:46
با یک اشتباه کاملا از پیش حساب نشده، به زن کنار دستیم میگم که هم مسیریم. من طول این مسیر رو دو ایستگاه میبینم و دست سرنوشت این خانوم رو تا ایستگاه متروی کنار خونه از من جدا نمیکنه. این حد از مصاحبتxa0 ب
در پی چیزی که برقرار... نماند. - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 0:52
تو آشپزخونه ایستادم و ظرف ها رو میشورم. نذر بی دلیل شب های ماه رمضون. سید عدنان از در مردونه وارد میشه و سلام میده. بلوزم کوتاهه. برای من نه. برای این مرد مهربان و خانوادش کوتاهه. برای احترام به اعتقا
چنین است رسم جهان جهان... - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 0:52
میشه گفت تقریبا بعد دو هفته بالاخره فرصت کردم هیچکاری نکنم. فرصت کردم کمی زمان خالی به خودم جایزه بدم و اون رو به باطل ترین شکل ممکن بگدرونم. حتی خوش هم نه. و این برای آدم تنبلی مثل من یعنی یک دستاورد
آبان - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:41
xa0صبح بود. صبح دیر. چادرم رو سر کردم.نونوایی سنگکی شاید چهار تا خیابون بالاتر از خونه بود. هوا سرد بود. بارونی. مثل هوای هر روزه انگلیس. چادرم رو زدم زبر بغلم تا پاییناش کثافت تر از چیزی که بود، نشه.
تو نباشی دوستام هستن! - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:41
اول قرار به تنها اومدن بود. قرار به ساعت سه و نیم جلوی شهریور نشستن. ساعت شش با هادی برگشتن بالا. ولی هیچکدوم نشد و دو عدد خانم ف رو زدیم زیر بغلمون و موازی پارک ساعی رو گرفتیم تا ولیعصر. سوار بی آر ت
دلتنگی های آدمی را باد، ترانه ای میخواند... - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:41
هادی میگه زمان طولانی. زمان زیاد. میگه زمان، همه چیو درست تر میکنه. xa0 xa0
فلک چو دید سرش را اسیر چنبر عشق... ببست گردن صبرش به ریسمان فراق. - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:41
من از حال و روزش خبر داشتم، دانای کل روزگاری بودم که بر سرش دست میکشید و رد میشد. اولا شمارشو به اسم فامیلی ذخیره کرده بود؛ آقای فلان. همون وقتا که موقع حرف زدن فعلاشونو جمع میبستن و به جای اسم، میگفت